|
سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷
بچه لال شدهبچه توی درگاه نشسته بمب زده اند بچه لال شده نان خشک بده بچه٫ خرس می خورد بچه حرف نمی زند مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر بچه زنده است خب مثل اینکه برای همه خاطره داره. دندون عقل سمت چپ پایین رو هم من پریروز کشیدم. پس هم دردیم. مریم: باور نمی کنم وحید کیان پور سلام دوست من آره، بیسکویت حیوانات، پای کرگدن اين بمب لعنتي و بچه من را برد به سال هاي جنگ در كرمانشاه. بي ربط: روياي پاييز در خواب زمستاني مي تونه اينطوري باشه: مریم: مریم، این یادداشتت مرا برد به خاطرهای دور از بمبارانهای شهرم، رشت. شاید فقط دلش میخواهد کرگدن بخورد و گاو و خرگوش و پرنده ای که تشخیص پرنده بودنش سخت است و از نزدیکترین فرد ممکن با نگاه میپرسد او هم میگوید پرنده!هر چند شک دارد. salam Mamnoon maryam: emailetoon ro bebinid ![]() |
|
اولين بار كه به وبلاگ شما اومدم، نوشته اي خوندم با عنوان "لاك پشت من". لطافت و زيبايي آن باعث شد خواننده نوشته هاي شما بشوم.
نميدونم چرا ولي اين نوشته آن خاطره را زنده كرد. دوباره خوندمش.