سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷

بچه لال شده

بچه توی درگاه نشسته
بچه حرف نمی زند

بمب زده اند
کوچه ی مرجان

بچه لال شده
بچه زنده است

نان خشک بده
نمک بگیر
دمپایی پلاستیکی
بیسکوییت حیوانات

بچه٫ خرس می خورد
بچه٫ زرافه می خورد
بچه٫ میمون می خورد
پای کرگدن می خورد.

بچه حرف نمی زند
بچه لال شده
بچه زنده است

مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر



اولين بار كه به وبلاگ شما اومدم، نوشته اي خوندم با عنوان "لاك پشت من". لطافت و زيبايي آن باعث شد خواننده نوشته هاي شما بشوم.
نميدونم چرا ولي اين نوشته آن خاطره را زنده كرد. دوباره خوندمش.


بچه زنده است
یاد میگیرد،حرف نزند
لال باشد،لال بزرگ شود
بچه بزرگ میشود با اندیشه لال
بچه لال، آدم لال
اینها خوب است؟؟
حرف زدن بیسکوییت حیوانات را از آدم غیر لال میگیرد


خب مثل اینکه برای همه خاطره داره. دندون عقل سمت چپ پایین رو هم من پریروز کشیدم. پس هم دردیم.
دکتره داد می‌زد: خدایا این دیگه چه دندونیه! خدایا به دادم برس! جدی داد می‌زدا

مریم:
به من گفت نزدیک بود فک ات بشکنه موقع عمل
:-s


باور نمی کنم
اما کمی
همراه با درد
حس می کنم
انگار رفته ای

وحید کیان پور

سلام دوست من
وبلاگ و مطالب زیبایی دارید
توی وبلاگ نگاه تلخ منتظر حضور
گرمتون هستم.
با تشکر وحید کیان پور


آره، بیسکویت حیوانات، پای کرگدن


اين بمب لعنتي و بچه من را برد به سال هاي جنگ در كرمانشاه.
صاحب قنادي نسبتاً قديمي كه روز تولد بچه اش براي شادي او و بچه هاي ديگر كه در خانه اش جمع شده بودند كيكي پخته بود كه تمام هنر و عشق حرفه اي و پدر بودنش را در آن صرف كرده بود.
كيك آماده بود و زمان مناسب رفتن.
خانه چندان دور نبود،
كيك در دستي و كليد در دستي ديگر تا زودتر بچه اش و بچه ها را شاد كند.
ااما زودتر از او بمب، راكت يا هر محترقه ي منفجره ي لعنتي ديگري از هواپيما يا سكوي پرتاپ به خانه اش رسيده بود.
قناد كيك در دستي و كليد در دست ديگر پشت دري ايستاده بود كه ديگر هيچ صداي شادي از پشت آن به گوش نمي رسيد.
و او پشت در گنگ ايستاده بود. كيك و كليد در دست.


بي ربط: روياي پاييز در خواب زمستاني مي تونه اينطوري باشه:
http://www.farsnews.net/plarg.php?nn=M387597.jpg

مریم:
عکس رو دوست دارم. ممنون.


مریم، این یادداشتت مرا برد به خاطره‏ای دور از بمباران‏های شهرم، رشت.
2-3 سال داشتم و فقط تاریک روشنی از آن روز یادم هست. مادرم صبح‏ها اداره می‏رفت، اداره‏شان ، آن موقع شهر، ساختمانی بلند و7 طبقه بود. من صبح‏ها با مادربزرگم خانه بودم. مادرم میگفت صبحی که هواپیمای عراقی را از پنجره دفتر کارش در اداره دید، وقتی از طرف‏های خانمان رد شد، نفسش در سینه حبس شده بود، که بمب‏هایش را چند ثانیه بعد انداخته بود چند خیابان جلوتر از خانه‏مان. یکی از خیابان اصلی شهر. آن روز پسری که به مدرسه می‏رفت در آن خیابان اصلی کشته شد و خانواده اش، عکس بزرگی از او را روی تراس خانه‏شان، به سوی خیابان، زدند. تا چند سال پیش آن خانه و عکس بود و هروقت از آن خیابان رد می‎شدم ..


شاید فقط دلش میخواهد کرگدن بخورد و گاو و خرگوش و پرنده ای که تشخیص پرنده بودنش سخت است و از نزدیکترین فرد ممکن با نگاه میپرسد او هم میگوید پرنده!هر چند شک دارد.


salam
Man az khanande haie hamishegitoon hastam. Ehtiaj be ie komak dashtam age na begin ham narahat nemisham.
Man daram apply mikonam (83 ee omrane sharif hastam).dar hale neveshtane sop hastam. mikhastam age emkan dare nahaieesh ro baratoon befrestam nazaretoon ro begin.

Mamnoon

maryam:

emailetoon ro bebinid


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2