شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷

مرد. شصت و خرده ای ساله. لاغر و با ریش و موی کم رنگ و شانه نشده سوار آسانسور می شود. سیگارش روشن است. این چیه دستت؟ نمی دونی خلاف قانونه؟ می دونم. دلم می خواد خلاف قانون باشم. خاموشش کن. نمی کنم. خاموشش کن. نمی کنم. آسانسور رسیده پایین. می آییم بیرون. پسر جوان با عصبانیت دنبال مرد راه می افتد. بهت گفتم خاموشش کن. نکنم چی کار می کنی مثلن؟ می رم اطلاعات ایستگاه رو میارم اینجا الان. پسر به سمت نامعلومی می دود. مرد کنار ایستاده. با سیگار روشن که معلوم است تازه روشن کرده. چهار دقیقه ای طول می کشد تا قطار بعدی بیاید. صدای داد و بیداد می آید. برمی گردم. زوج مسنی به سیگار مرد اعتراض می کنند. مرد ریش کم رنگ سیگار می کشد و بین پک ها داد می زند. آقای مسن هم صدایش را بلند می کند. زنش کنارش ایستاده. کمی هم‌راهی می کند و بعد آستین شوهرش را می کشد تا از صحنه دورش کند. مرد هم چنان سیگار می کشد. این طرف دور از چشم بقیه مرد دیگری سیگار روشن کرده. شیطونه می گه داد بزنم این یکی رو هم لو بدم حالا که آتیش ماجرا داغه. داد نمی زنم. قطار می آید. سوار می شوم. بوی تند آبجو نفسم را بند می آورد. منبع بو هم معلوم نیست. انگار همه خورده باشند. شنبه ی آخر هفته و دیروقت شب و آخرین روزهای سال که باشد اوضاع همین طور است که هست. از ایستگاه بیرون می آیم. تمام راه تا برسم خانه باد منجمد کننده در گوش ام می چرخد. چه خوب می خواند این زن... ترک پی ما نه... دلی پی مان. پی مان ش کن داارم
...

مریم مومنی | ۱۱:۱۴ بعدازظهر



سلام مریم خانم گل، نمی دونی دلم یه ذررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره شده بود برای این جور نوشته هات. بیشتر از این تیپ نوشته ها بنویس، یه حس خاصی توشون هست که منحصر به فردند. خیلی دوستشون دارم.
مواظب خودت باش.


نيم ساعت پيش، راديو اتومبيل روشن بود و خواننده اي مي خواند:
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

نوستالژياي 1:
چهره متين و صداي دلنشين و خواندن استادانه اين زن.

نوستالژياي 2:
مادربزرگ خطاب به مادر: "روله"("عزيز" به گويش كرمانشاهي)، شب جمعه اس، مست بازاره، تا هوا روشنه برو خانه.
و بعد تعداد آدم ها(مستخدم ها) يي كه با يد ما را تا خانه همراهي مي كردند بيشتر مي شد.


چهار سال پيش كه در فرودگاه ديترويت لندن آدم ها رو ديدم كه براي كشيدن سيگار مجبورند در يك محل مشخص و در شرايط نه چندان راحت تجمع كنند، خيلي خوشحال شدم كه ديگر سيگار نمي كشم.
ضمناً گفته بودي به عكس علاقه داري. اين رو ببين:
http://www.rense.com/1.imagesH/cigs.jpg


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2