|
یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۷
صبح تاریک است. بیدار می شوم. شاخه ها این سو آن سو. کی حال داره بلند شه از جاش؟ سرد شده خونه. صدای تلاش هیتر مرکزی را از آشپزخانه می شنوم. یک بار. دو بار. روشن می شود. تک انفجار کوچک. گر می گیرد. هیتر این خانه پیر شده. مثل خود ساختمان که از هزار و نهصد و دوازده تا الان سر پاست. باد از درز پنجره زوزه می کشد. بلند می شوم از جایم. لباس می پوشم. می آیم توی هال. پتوی مچاله شده را از روی صندلی برمی دارم و می پیچم دورم. همین طوری قنداق -پتو پیچ می روم توی آشپزخانه. نان های نیم پخته را از یخچال در می آورم می گذارم توی فر بپزند. سه تا. گلسو را می آورم یکی از این رویه های ابری صندلی را می گذارم زیرش. می نشانمش روی میز. رادیو را باز می کنم. بعد ظرف های کثیف را جمع می کنم یک طرف. برمی گردم توی هال. دو سه تا فنجان کثیف روی این میز و آن گوشه. می آورمشان می گذارم کنار بقیه. قبل از این که دستکش های زرد پلاستیکی را بپوشم یک نارنگی پوست می کنم. دانه دانه می گذارمش توی دهنم آب شود. برنامه ی رادیو گزارشی است از گروهی از بیماران پارکینسونی. گفت و گو با چند بیمار و پزشک معالجشان و برنامه ی دسته جمعی رقص که برایشان ترتیب داده و می گوید که این بیماران باید حرکت کنند. منتها حرکت کردن برایشان سخت است و اثر رقص این است که آن حس بازدارنده شان را برای حرکت دادن می گیرد و در محیطی راحت تر امکان تحرک برایشان ایجاد می کند. یک جور اثر درمانی خیلی مثبتی داشته رویشان. ظرف های من تمام شده. زوزه ی باد هنوز نه. گاهی باید مرد میانسالی آرامش سال های پشت سر گذاشته اش را توی گیتارش بریزد. مردی که
مریم مومنی | ۱۱:۵۴ صبح من كه ميدونم آخرش يه روز قصهتو مينويسي و من كتابش رو توي يه بعدازظهر تابستوني ميخونم... تو هم ميدوني؟ خیلی برایم عجیب است که چه چیزی میتواند توصیف این وقایع و حالتها را این قدر مطبوع و خواندنی کند، در حالی که تجربه کردن آنها ممکن است چندان مطبوع نباشد. ![]() |
|
از این نوع پیام گذاشتن دوست ندارم ولی توصیفت خیلی خوب بود دقیق می شد تصور کرد