|
سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷
این روز ها چه می خوانم...احساس می کنم او همواره در آینده زندگی می کرد. در دوران کودکیاش که عمیقن ناشادانه گذشت٫خود را فرد بالغی در آینده می انگاشت که از بند خانواده اش که حس می کرد کنارش گذاشته اند رها شده است. و باور دارم در مدت ازدواج مشتاقانه اما در نهایت از هم پاشیده و غیر ممکن با پدرم٫ برای خود زندگی مستقلی در نیویورک را تصور می کرد: زندگی یک نویسنده و نه فردی دانشگاهی آن طور که او بود. به عنوان یک مقاله نویس٫ آرزوی رمان هایی را در سر داشت که روزی بنویسدشان. هر چه به زندگی اش بیشتر نگاه می کنم رد آینده را بر زمان حال پررنگ تر می بینم. و از طرفی قطعن تنها راهی که می توانست از مرگ فاصله بگیرد زیستن در اکنون بود. اگر به پرده ی سوم نمایش رسیده باشید و بدانید که دو پرده بیشتر به پایان آن باقی نمانده٫ تصور رسیدن پایان نمایش تحمل ناپذیر است. راهی برای انطباق خود با این واقعیت نداریم. به هر روی ٫قضیه برای مادرم این طور بود. تا ماه آخر زندگی اش نرسیده بود٫ به پایان ماجرا نمی اندیشید. و حتا آن موقع... به جای این کار٫ اغلب اوقات بیماری اش علاقه داشت لیستی از رستوران ها و کتاب ها٫ سخنان نغز و وقایع گوناگون٫پروژه های نوشتن و برنامه های سفری انباشته کند٫که همه ی این ها تا جایی که من می فهمیدم روش مبارزه کردن او با آینده تا نفس آخر بود. برگردان از کتاب: شنا در دریای مرگ: خاطرات یک پسر مریم مومنی | ۹:۵۳ بعدازظهر با امید به اینکه به زودی زود، امکانات یلدایی مذکور هم برایت فراهم شود، شب یلدات خوش. ببخشید که اینقدر دور نوشتم، زیر یه پست مرتبط. کامنت فوق رو زیر این پستت نوشته بودم اما مثل اینکه نظرخواهیش مشکل داشت. سلام
سلام خانوم مومنی...خوشحال می شوم به من سری بزنید...بروزم دوست عزیزم شما را به لینک هایمان افزودیم دوست داشتید ما را لینک کنید ![]() |
|
مثل همیشه عالی بود
تنت سالم،دلت خوش