|
شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
ای خاطرات کهنه ی پرپر من خسته نیستم. کابوس شبانه امتداد دارد تا صلات ظهر. مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح پس كجاست يك ليوان چاي داغ، براي رفع اين همه خستگي و درهم شكستگي؟
در میان اشک هایم به روزها که آرام از کنارم میگذرند می نگرم پرهیز کن از این خواب طولانی این انگار دیگر خود زندگی مان شده. همیشه خسته بودن. و برای تنوع از یک نوع خستگی به آن نوع دیگر رسیدن در هم شکستگی آغاز بندگی ست نصرت را دوست داشتم روزگاري كه در قصه هاي مادربزرگم صحبت از بختك مي شد، به اين واژه و مفهوم آن مي خنديدم. ![]() |
|
خسته
درهم شكسته
اميد
اميد
صلات ظهر
وضو
رحمن
رحيم
فقط تورا مي پرستم
فقط از تو مدد مي جويم
ولاضالين
...
لفي خسر
وتواصو بالصبر
...
اميد