شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷

ای خاطرات کهنه ی پرپر

من خسته نیستم.
دیریست خستگی ام
تعویض گشته است به درهم شکستگی
من خسته نیستم
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست؟

نصرت رحمانی

کابوس شبانه امتداد دارد تا صلات ظهر.
وقتم به اشک و خاکستر می گذرد.

مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح



خسته
درهم شكسته
اميد
اميد
صلات ظهر
وضو
رحمن
رحيم
فقط تورا مي پرستم
فقط از تو مدد مي جويم
ولاضالين
...
لفي خسر
وتواصو بالصبر
...
اميد


پس كجاست يك ليوان چاي داغ، براي رفع اين همه خستگي و درهم شكستگي؟



در میان اشک هایم به روزها که آرام از کنارم میگذرند می نگرم


پرهیز کن از این خواب طولانی


این انگار دیگر خود زندگی مان شده. همیشه خسته بودن. و برای تنوع از یک نوع خستگی به آن نوع دیگر رسیدن


در هم شکستگی آغاز بندگی ست
وقتی که تکه های مرا بند می زدند
دستان تو نبود
دستان اون نبود
از بین جمع دوستان بود یک نفر
با مهر خود در هم شکستگی ام را
بند می زد و در زیر لب بندگی ام را می سرود


نصرت را دوست داشتم
دوست هم دارم
شعری که شناخته نشد
شاعری که دوست داشته نشد
...
...
...
چه روز های خوبی بود
همصحبتی ها مداوم
شور و شوق کودکی
تازگی ِ مردی مسن


روزگاري كه در قصه هاي مادربزرگم صحبت از بختك مي شد، به اين واژه و مفهوم آن مي خنديدم.
امروز احساسش مي كنم.


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2