|
دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷
طغرل ماهروییک روز٫ چنان افتاد که امیر به باغ پیروزی شراب می خورد بر گل و چندان گل صدبرگ ریخته بودند که حد و اندازه نبود. و این ساقیان ماه رویان عالم٫ به نوبت٫ دوگان دوگان٫می آمدند. این طغرل درآمد٫ قبای لعل پوشیده٫ و یار وی قبای فیروزه داشت و به ساقی گری مشغول شدند- هردو ماهروی. طغرل٫شرابی رنگین به دست بایستاد. و امیریوسف را شراب دریافته بود. چشمش بر وی بماند و عاشق شد. و هرچند کوشید و خویشتن را فراهم کرد٫چشم از وی برنتوانست داشت. و امیرمحمود دزدیده می نگریست و شیفتگی و بی هوشی برادرش می دید و تغافلی می زد. تا آن که ساعتی بگذشت. پس٫ گفت: «ای برادر٫ تو از پدر کودک ماندی. و گفته بود پدر٫به وقت مرگ٫ عبدالله دبیر را که مقرر است محمود ملک غزنین نگاه دارد- که اسماعیل مرد آن نیست. محمود را از پیغام من بگوی که مرا دل به یوسف مشغول است. وی را به تو سپردم. باید که وی را به خوی خویش برآری و چون فرزندان خویش عزیز داری.» و ما تا این غایت٫دانی که به راستای تو چند نیکویی فرموده ایم. و پنداشتیم که باادب بر آمده ای و نیستی چنان که ما پنداشته ایم. در مجلس شراب٫ در غلامان ما چرا نگاه می کنی؟ تو را خوش آید که هیچ کس در مجلس شراب٫ در غلامان تو نگرد؟ و چشمت از دیرباز بر این طغرل بمانده است. و اگر حرمت روان پدر نبودی٫ تو را مالشی سخت تمام برسیدی. این یک بار عفو کردم و این غلام را به تو بخشیدم- که ما را چنو بسیار است. تاریخ بیهقی- ص ۲۱۲ مریم مومنی | ۱۱:۴۶ بعدازظهر ![]() |
|