پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۷

تصویرها و خیال ها

نشنال جئوگرافیک نشریه ای است که دماغ آدم را می برد. به ضم ب. واقعی هم می برد. نمی دانم چند وقت پیش بود که عکسی دیدم از این عکس های خوش‌گل و براق این نشریه. صفحه به صفحه که ورق می زدی جنگل ها را و اعماق اقیانوس ها را و رنگ های قبایل چادر نشین را یک صفحه ای آن وسط رد می کردی بدون این که حواست باشد به این که دماغت سر جایش نیست. عکس چه بود؟ سر بریدن قربانی. یادم نیست گاو بود یا گوسفند یا شتر. اما به عید‌الاضحی مربوط بود ماجرا. تصویری که می دیدیم یک صفحه ی خوش رنگ از صحنه ی قربانی شدن و خونی که شتک زده بود به هوا و دیده اید لابد که دوربین های حرفه ای چه‌طور قطره های مایعات را قطره قطره و خوش‌گل ثبت می کنند توی هوا طوری که آدم زل بزند به همان قطره ها و همه جای دیگر عکس را یادش برود. این قطره های قرمز هم مانده بودند در هوا مثل تیله های رنگی ریز می درخشیدند. یادم نیست که مردمک چشم حیوان به یک طرف بی ربطی افتاده بود یا نه اما حتمن افتاده بود. یک بچه ای هم آن پشت کمی دورتر ایستاده بود و به صحنه نگاه می کرد. لباس‌اش هم نوبود. یانبود. اما نشنال جيوگرافیک بلد است همه چیز را خواستنی و براق جلوه دهد.
همان موقع بود که من مطمئن شدم این مجله دماغ آدم را می برد. بوی داغ خون حیوان که زیر آفتاب دارد جان می کند بویی نیست که از یاد آدم برود. و من تنها بوی کاغذ براق و نو مجله را حس می کردم که انگشت کشیدن روی آن حس خوبی داشت.
*
دخترکان لوند را دیده اید که با لب هایی خواستنی ٫ بدن هایی هوس آلود و نگاه های افسون کننده با یک لا پیراهن‌شان وسط دشت پر از گل نشسته اند و یا به صخره ای تکیه داده اند و دریای آبی پشت سرشان هم رنگ چشم های‌شان است و یا لب جاده ای روستایی می خرامند؟
کدام دشت پر از گلی علف هرز تیغ تیغی ندارد؟ جانور و ملخ و پشه ندارد؟ گزگز حشره های جورواجور ندارد؟ کدام دریایی است که صخره اش پای مسلح را خراش ندهد چه برسد به پاهای نحیف و بلورین ؟ و یا احیانن بوی لجن از جلبک های پوسیده اش بلند نباشد؟ کدام جاده ی روستایی ای است که مدفوع حیوان کنارش نباشد؟
*
نیست.
آن چه در ذهن‌مان است یا آن چه زمانی در ذهن‌مان بوده . آن چه در عکس ها دیده ایم ٫ آن چه آگهی های بازرگانی برای‌مان پخش می کنند٫ اگر نگوییم خیال است٫‌همه ی رئالیته هم نیست. تلاش برای تکمیل کردن پازل واقعیت و پیدا کردن قطعه هایی که در تصویر جلو چشم‌مان غایب هستند و غیبت‌شان هم به چشم نمی آید از نشانه های چیست؟ بلوغی که معقول و تکامل پذیر است؟ یا بلوغی که خود را از لذت خیال و رویا محروم کرده است؟

نمی دانم.

مریم مومنی | ۱۰:۳۴ بعدازظهر



توصیف بخش اول نوشته یاد توصیفات آهنگران و رفقا انداخت.


فکر نمیکنم جفتش با هم فرقی داشته باشه. بلوغی که معقوله ناخودآگاه خودش رو از خیال محروم میکنه.ولی من تازه دارم یاد میگیرم از گذاشتن تیکه‌های پازل در کنار لذت هم ببرم. دارم به سمتی پیش میرم که همه چیز رو پازلی میبینم که باید تیکه‌هاش رو پیدا کنم.هم هیجان انگیزه هم اذیت کننده..


به دنیای پر زرق و برق کاپیتالیسم اغوا کننده حرفه ایها خوش آمدید!!!


ببخشید می خواستم بگم به دنیای پر زرق و برق کاپیتالیسم حرفه ای اغوا کننده خوش آمدید.

آخه من که مثل اینا حرفه ای نیستم که همچین بی نقص پیام بذارم و شما را میخکوب سخن نقز خودم کنم که.

حالا اصلا نمی دونم چقدر مهم بود همش رو هم!!!


چه خان پرآرامی داری


دو حالت وجود دارد:ژ
قبلا مانند يا عين آن صحنه را از نزديك ديده‌ام، بو كرده‌ام، لمس كرده‌ام و يا اولين بار است كه مي‌بينم.ژ
لذت از نوع اول قابل مقايسه نيست با حالت دوم.ژ
براي همين هميشه دوست دارم بيشتر ببينم، بو كنم، لمس كنم.ژ


من هم چنین احساسی رو، دست کم به گمان خودم، مدت هاست دارم. این حس که واسطه های خبری که چیزهای غریب و جاهای دور و اتفاقات پیش تر به چشم ندیده را نشانمان می دهند، خودآگاه و ناخودآگاه شکل آن ها را تغییر می دهند. آن وقت است که مثل معلم زبان من خوشحال می شوی از این که در خانه ات هستی و چین با پای خودش می آید پیش تو!!! اما خوب این کجا و آن کجا. تازه تلویزیون که خوب است. وقتی در یک لحظه همه چیز را ثابت و جاودانه می کنی، دیگر کسی چه می داند بعد و قبلش چه بوده و کل زنجیره چطور به هم وصل می شده. آگاهی می شود مال دیدگان تیزبین و آن ها که دیر باور می کنند. بقیه را به برق قدرت و زیبایی می شود همه جا کشید


راست میگی‌، پیدا نمی‌شود، ولی‌ خیال اینکه پیدا میشود قشنگ است و شاید زندگی‌ را آسوده تر کند

مریم:

مریم جان سانتی مانتالیته نه همیشه٫ اما گاهی یک روی خوب و قشنگ دارد که تو گفتی. روی دیگرش را هم خوب است ببینیم و حواسمان به هر دو طرفش باشد. گاهی باور کردن خیال این وهم را به دنبال دارد که آن بیرون
همه/یا حداقل عده ای هستند که روزگارشان خیلی بهتر از من است. در پی این وهم ( اگر نتوانیم واقعی چیزها را ببینیم) نارضایتی شخصی است و در حالت حادش افسردگی.


خیلی قشنگ نوشته بودین


خیلی جالب بود. مخصوصا تشبیه غفلت بیننده از بعضی حقایق با مجذوب دیدنی ها شدن، به بریده شدن دماغ.


بسیاری از کتابهای شعر و داستانها و حتی قران هم چنین صحنه هائی را تبیین میکنند!

:))


خوندن مطالب شما برای من که کمتر اهل مطالعه غیر کاری هستم بسی لذت بخش است.
مرسی


c'est la vie. une vie plain de realite est plain de peine.

مریم:

فرانسه من در حد نهضت سواد آموزیه. رحم کنید :)
آخرش رو نمی فهمم


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2