شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

ما امروز نزدیک بود بمیریم. در حالی که گوشه ی لپ های مان قرمه سبزی بود و لیوان یک بار مصرف هواپیما با کمتر از یک سوم آب تویش شده بود سونامی و چنگال های‌مان تا نیمه در بدن لاغر و نحیف خیارشور کوچکی فرو رفته بود و دست های‌مان می لرزید با فرکانس زیاد ٫ زیاد تر از بال های هواپیما و صدای مهمان دار که حتا همان موقع دم مرگ هم حاضر نشد به جای جنتمن بگوید جنتلمن و البته که اروپای شرقی های ردیف کناری‌مان این بار خنده به دندان های‌شان ماسید و ریمل های خانوم صندلی کنار من ریخت روی کمربند پهن و چرک مرده ی آبی رنگ. چه کسی باور می کند که مرگ اش به همین سادگی قبل از این که فرصت قورت دادن قورمه سبزی ها را پیدا کرده باشد برسد؟ بدون هیچ مقدمه ای ٫‌حادثه ای٫‌حماسه ای٫ بلا و یا بیماری مهلکی. ما کیلومتر ها از ابرفرش سفید بالاتر بودیم و خورشید از پس لانه پنجره های هواپیما که آخرش نفهمیدم چند لایه شیشه دارند و دانه های یخ شیشه های وسطی از کجا پیدایشان شده٫ روی سینی غذای‌مان می تابید و مرگ که به استقبال ما تا نوک دماغ هواپیما آمده بود راهش را کشید و رفت.

*
خانه که رسیدم دیدم درآپارتمان‌مان باز است. چهارتاق. از ظاهر امر که پیداست حیای گربه ها سر جای‌شان بوده و چیزی نبرده اند و اصلن نمی دانم جریان چیست. آخرین خاطره ام مربوط به سه هفته پیش است که در را قفل کردم و رفتم.

مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر




حالا کنتور دلتنگی را می‌گذاریم روی عدد یک تا برسد به حوالی سیصد و شصت و پنج روز... حالا باید پذیرفت که دور شده‌ای به قدر کافی... در افق سرزمینی دیگر صبح به خیر


به خیر گذشت.


· خيلی زيبا می نويسی آنچنان که آدم برايش دلهره سقوط هم نوعی کمدی می شود.


پرواز کجا بوده که قرمه سبزی توش بوده؟

مریم:
تهران-وین
منم ندیده بودم تا به حال قورمه سبزی بدن


Vghan tarsidam. to ro khoda begoo Iran Air bood ya ye khate khareji? man az parvaz motenaferam, lbatteh! vaggarnah tooye khab keh khodam oarvaz mionam kheili khoobeh!)

Emasl keh ma dashtim az teheran mioomadim, tooye havapeima (IranAir) hava bad shod, ye joori keh nemishod nafas keshid, ve tekoonekheili bad, nemidad) bad az 4 sa'at parvaz tazeh ejezeh dadan kamarbandamaoono baz konim. digeh delam nemikhad bargardma oonotoo!)

salamat bashi
Esfand

maryam :
iran air bood


وای! خدا را شکر.
من هم از هواپیما می ترسم.
هر وقت هم بابا تنهایی می خواهد با هواپیما (پرواز داخل ایران)مسافرت کند، تا برگردد نصف جان می شوم.
ولی خودمانیم ها اگر (زبانم لال) اتفاقی می افتاد، اثری از قرمه سبزی نمی ماند که بخندیم. خدا را شکر که بهش می خندیم.

:)
شاهکارند که در پرواز خارجی (آنهم اروپایی) قرمه سبزی بدهند. بوی قرمه سبزی در فضای دفتر کار می ماند و حال آدم بعد از غذا یک طورهایی بد است وای به هواپیمای بسته و مسافرین خارجی که می مانند این چی است که ما می خوریم
!!!!

مریم:
خارجی ها خیلی هم دلشون بخواد. من عاشق قورمه سبزی ام
:)


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2