|
شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
ما امروز نزدیک بود بمیریم. در حالی که گوشه ی لپ های مان قرمه سبزی بود و لیوان یک بار مصرف هواپیما با کمتر از یک سوم آب تویش شده بود سونامی و چنگال هایمان تا نیمه در بدن لاغر و نحیف خیارشور کوچکی فرو رفته بود و دست هایمان می لرزید با فرکانس زیاد ٫ زیاد تر از بال های هواپیما و صدای مهمان دار که حتا همان موقع دم مرگ هم حاضر نشد به جای جنتمن بگوید جنتلمن و البته که اروپای شرقی های ردیف کناریمان این بار خنده به دندان هایشان ماسید و ریمل های خانوم صندلی کنار من ریخت روی کمربند پهن و چرک مرده ی آبی رنگ. چه کسی باور می کند که مرگ اش به همین سادگی قبل از این که فرصت قورت دادن قورمه سبزی ها را پیدا کرده باشد برسد؟ بدون هیچ مقدمه ای ٫حادثه ای٫حماسه ای٫ بلا و یا بیماری مهلکی. ما کیلومتر ها از ابرفرش سفید بالاتر بودیم و خورشید از پس لانه پنجره های هواپیما که آخرش نفهمیدم چند لایه شیشه دارند و دانه های یخ شیشه های وسطی از کجا پیدایشان شده٫ روی سینی غذایمان می تابید و مرگ که به استقبال ما تا نوک دماغ هواپیما آمده بود راهش را کشید و رفت. * مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر حالا کنتور دلتنگی را میگذاریم روی عدد یک تا برسد به حوالی سیصد و شصت و پنج روز... حالا باید پذیرفت که دور شدهای به قدر کافی... در افق سرزمینی دیگر صبح به خیر به خیر گذشت. · خيلی زيبا می نويسی آنچنان که آدم برايش دلهره سقوط هم نوعی کمدی می شود. پرواز کجا بوده که قرمه سبزی توش بوده؟ مریم: Vghan tarsidam. to ro khoda begoo Iran Air bood ya ye khate khareji? man az parvaz motenaferam, lbatteh! vaggarnah tooye khab keh khodam oarvaz mionam kheili khoobeh!) Emasl keh ma dashtim az teheran mioomadim, tooye havapeima (IranAir) hava bad shod, ye joori keh nemishod nafas keshid, ve tekoonekheili bad, nemidad) bad az 4 sa'at parvaz tazeh ejezeh dadan kamarbandamaoono baz konim. digeh delam nemikhad bargardma oonotoo!) salamat bashi maryam : وای! خدا را شکر. :) مریم: ![]() |
|
جالب بود جدا !