دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷

کودکی(۱)

ته لیوان شیر
جمع شده
سپیدی چهارسالگی ام

و پرده های رنگ باخته از آفتاب

و مرغ ها

و تخم هنوانه های لیز توی مشت
و زمان که نمی گذشت
تا هوس باغ هنوانه ام
در حاشیه ی شهر
با خانه های آجری

و روزهای طولانی
زانوهای زخم و زیلی

و لات های محل
که سه چرخه ام را جلوی چشمم

و پدربزرگ
که نهال های آلبالویش
بلد بودند
اذان بگویند

مریم مومنی | ۰:۱۱ بعدازظهر



که نهال های آلبالویش
بلد بودند
اذان بگویند

چه تصویر زیبایی!


oh life, i wanna have my childhood days back, when there was no pain, no poverty, no war, no destruction, no bitterness, no death, no homesickness... oh life, i wanna have my childhood days back...


بوی بهار نارنج میده این نوشته


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2