شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

گوشی را گذاشتم... پرسید چی شده؟ گفتم مادرم مرد. صدا و تنم می لرزید. سیگاری برداشتم و از اطاق بیرون رفتم. هیچ نفهمیدم چه شده است. مغزم بی حس شده بود. نمی توانستم فکر کنم. مثل این که مرگ چیز محو و مبهمی است که نمی توان لمسش کرد مثل دودی در دور دست. و کسی را برده است که به من مربوط نیست. نمی دانستم چه شده فقط حس می کردم اتفاق بدی افتاده مثل کوری که سیلاب را نبیند ولی حس کند که خفه و خاموش ولی مهیب نزدیک می شود و بیچاره نداند به کجاپناه برد و سپس دریابد که او را احاطه کرده و در آغوش عدم است.


از کتاب: سوگ مادر
نوشته ی شاهرخ مسکوب
به کوشش حسن کامشاد
نشر نی ۱۳۸۶

مریم مومنی | ۶:۳۲ بعدازظهر



+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2