|
شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
روزنوشته های توفانیتوفان این دو روز حبسمان کرده توی خانه. نه آدم دیده ام نه می دانم چه خبر است در دنیا. باد شلاق می زند به خانه ها و درخت ها. آسمان عصبانی باریده. نصف لیوان پلاستیکی را که از شره ی شکاف باریک پنجره راه گرفته بود داخل خانه پر کرده. ریختماش پای گلدان سنبل سفیدی که باز شده و این دو سه روز صبح که بیدار می شوم و میآیم این یکی اتاق یادم می آید چند خوشه سنبل معطر چه صبحگاهی که برای آدم نمی سازند٫خورشید تر از خورشید. کتاب می خوانم. به کارهایم می رسم. کفش های پارچه ای ام را شستم. بندهایشان الان از دندان های آنجلینا جولی هم سفیدتر شده. ماه شده اند. منتظرند باران تمام شود. زمین ها خشک شوند تا بپوشمشان. ترم جدید از این هفته شروع می شود. باید برای دو تا از امتحان های نداده ی ترم قبل برنامه ریزی کنم. که نمی کنم. توفان همه چیز را به هم می ریزد. یک جور دنیای آخرالزمانی ای می شود که آدم فقط دلش می خواهد توی اتاق که نشسته و زوزه ی باد گرسنه را هی می شنود و می شنود یک کار دیگری بکند که به آینده مربوط نیست. یک چیزی که خبر از دنیای چند روز بعد ندهد. به همین الان مربوط باشد. مثل خوردن هویج های پخته ای که کنار بشقابت جمعشان می کنی و آرام آرام می خوری و حواست هست که به پانسمان دندان موقت پر شده ی دیشب نخورند که باد می آمد و باران را خشن می پاشید توی صورت آدم و کلاه و شال گردن شده بودند آلات زینتی. و مطب خانوم دکتر دندان پزشک که دیشب همه ی دندان درد داران وین را با جای کوچک و صندلی های محدود پذیرفته بود. و ما صفی بسته بودیم طولانی تر از صف بربری و توی دو تا اتاق نیم وجبی پیچ خورده بودیم. هر کدام دستی روی این لپ یا آن یکی. بعضی نوشته ها را آدم حوصله ندارد تمام کند. مریم مومنی | ۸:۵۷ بعدازظهر سلام مریم عزیز... ![]() |
|
بیانت به شکل محسوسی رنگ و بوی دخترونه گرفته.