جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷

مشتی خاک بر قلمه های شمعدانی می پاشم که روز آغاز شود*

یک روز صبح که بیدار شدم دیدم صدای چکش کاری می آید. در را باز کردم. برگشتند به من نگاه کردند. یکی شان بالای نردبان چکش به دست. آن یکی هم این پایین ایستاده بود. گفتند باید به در همه ی خانه ها پرده پلاستیکی بزنیم که گرد و خاک وارد خانه نشود. دو روز بعدش جرثقیل پارک کردند دم خانه. علامت خطر به در و دیوارها چسباندند. به دزد های مصالح ساختمانی هشدار دادند. بعدش هم که دیگر از در و دیوار خاک می بارید و می بارد هنوز هم. صبح ها با اره برقی و سنگ‌بر بیدار می شویم. شب ها هم با احتیاط راه پله های خاک‌اندود را بالا می رویم و یک دور قبل از ورود به خانه دوش خاک می گیریم زیر همان پرده های پلاستیکی که خیر سرشان اگر نبودند انقدر خاکی نمی شد آدم. خانه هم که پر شده. این وسط هم به آخرین چیزی که می شود فکر کرد عیدبازی و خانه تکانی و این حرف هاست. نه امکان پذیر است و نه وقت‌اش را دارم و نه حوصله اش را.

امروز پیرزن لپ گلی ساخمان را دیدم . گفت می بینی چه بساطی درست کرده اند؟ گفتم من عاشق این حیاط‌ بودم. گفت اینا به من گفته بودن تا اونجا بیشتر نمیان جلو و با دستش خط نامعلومی را نشان داد. اما الان همه چی رو از بین بردن. همه ی گلدون سفیدها رو شکستن. اون درخت ها رو از« نیدراسترایش» آورده بودم کاشته بودم این جا. شده بودن انقد ٫و با دستش قد درخت هایی را نشان داد که دیگر نبودند. انگار بچه های هشت نه ساله مثلن. گفتم می دونم. دردناکه .خیلی دردناکه. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. داشت از شیر آب توی راه رو سطل اش رو پر می کرد. نگاه کردیم به حیاط سرسبزی که شده تلی از خاک.

گفت آخر هفته ی خوبی داشته باشید.
گفتم شما هم.

hayaat.jpg

بخش کوچکی از حیاط کوچک ساختمان ما- سال گذشته اواخر بهار

* عنوان این مطلب را از احمدرضا احمدی گرفته ام. از کتاب:روزی برای تو خواهم گفت.

مریم مومنی | ۴:۴۸ بعدازظهر



متنت را دوست داشتم مریم و ابراز همدردی می کنم.


به اثر انگشتم

فکر می کنم

و شباهتش

با دایره های تو در توی تنه درختهای بریده شده

و اینکه چند ساله بوده ام

که از ریشه هایم

جدا شده ام

از: حمیدرضا اقبال دوست


یک حیاطی داشتیم خلوت بود . حیاط خلوت نبود ، آرام بود ..همین شکلی پر از دارو درخت و گلهای گاردنیا و اقاقیا ..پشت حیاط خانه یک ارمنی بود که عرق کیشمیش می ساخت ومی فروخت و پدر یواشکی ازش می خرید . با زبان عجیب وغریبشان هر روز و هر روز با مادرش دعوا داشت ...الان که عکس را دیدم بو آمد ( سلام محسن خان نامجو ) بوی خوب مادر که غروب به غروب حیاط را با شیلنگی که قبلترش باغچه را آب داده بود می شست و لای درز موزائیکها علف در می آمد . بوی خوب گاردنیا آمد و مگنولیا که آویزان بود از درخت ...بوی شکوفه های درخت سیب که پدر همیشه مرا بغل میکرد تا اولین محصولش را بچینم ...بوی خوب باهار آمد
ممنون آشتی دادی دوباره من را با بهار، خانم جان


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2