سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

ایزابل

دختر لاغر است. موهای کم پشت بلندی دارد. قرمز. مهم ترین چیزی که آدم یادش می ماند همین موهای صاف و قرمزش است. یک تار بلندش را امروز پیدا کردم. وقتی استاد رفته بود برایم کتابی که می خواست نشانم دهد بیاورد و من داشتم در و دیوار اتاقش را نگاه می کردم. کتاب های ستون شده روی هم٫‌کتاب های کتاب‌خانه٫ پوسترهای کنفرانس ها. یکی دو عکس از چند نویسنده. گرد و خاک نشسته٫ آفتاب خورده.
بعد نمی دانم این تار موی قرمز رنگ را چه جوری پیدا کردم که به لباسم چسبیده بود. قبلش هر دو منتظر استاد بودیم که نوبتمان شود. دختر زودتر آمده یود. موضوع مقاله هایمان یکی بود و هر دو قرار بود امروز ارائه کنیم. نه خبری شده بود هفته ی قبل از دختر و نه من اصلن حواسی برایم مانده بود. هفته ی قبل هم که ایمیل فرستاده بودم برای استاد که نمی رسم مقاله ی بیست و پنج صفحه ای را که همه ی استاد ها می گویند آخر ترم تحویل بدهید الان برایش ببرم. گفته بودم درس را حذف خواهم کرد و استاد جواب داده بود که حیف است با این همه مطلبی که خوانده ام توی همین یک دو هفته و زمانی که گذاشته ام. بعد یک هفته اضافه کرده بود به مهلت تحویل مقاله. اصلن آن قدر من درگیر این متن بودم که نمی دانم شب و روزم چه طور می گذشت. هفته ی قبل هم که دختر نیامد گفتم لابد درس را حذف کرده چون اوضاع خوانده هایش خیلی بدتر از من بود و تازه می خواست کتاب پیدا کند. بعد شد امروز که من دیروزش تازه رسیده بودم این متن را تمام کنم و امروزش قرار بود استاد را ببینم که بگوید تاکیدم روی کجای مقاله باشد موقع ارائه و خلاصه بماند که همان چند ساعت آخر به موضوع اضافه کرد و گفت درباره ی این هم حرف بزن.
دختر را دیدم دم در روی یکی از صندلی های انتظار. گفتم تو امروز ارائه نداری؟ گفت نه. نتوانسته خودش را برساند. کمی بعدش گفت مادرم هفته پیش مرد. نگاهش کردم و نمی دانستم باید چه کار کنم. دلم می خواست کاری کنم که یک غریبه بدون این که ناراحتش کند می کند. گفتم متاسفم. تشکر کرد. دست هایش می لرزید. پرسید اجازه دارد سرفصل های مقاله ام را ببیند؟ مقاله را دادم ببیند. به وضوح معلوم بود که نمی خواهد چیزی از مرگ مادرش بگوید. حرف می زد. کمک‌اش می کردم که تا می توانیم از موضوع دورر و دورتر شویم. رسیدیم به گراند کانیون. یک عکس بزرگی ازش روبرویمان بود. چسبیده به دیوار راهرو. دختر گفت گراند کانیون را از نزدیک دیده. پرسیدم چی دارد که این همه می گویند دیدنی است؟ گفت وسیع است. به چه بزرگی. گفت سکوتش بی نظیر است. دم غروب هم که ان جا باشی کوه‌هایش دیگر سرخ سرخ‌اند. گفت ظاهرن می شود چادر زد آن تو ولی خب باید ورودیه ی پارک را بپردازی. گفت خرس و آهو دارد.
نگاه می کردیم به قاطرهایی که یکی دو نفر سوارشان شده بودند و کف دره ی خاکی حرکت می کردند. گفت کاش بتواند این درس را نمره ی قبولی بگیرد. کاش استاد بپذیرد عذرش را. گفتم مسلم است که می پذیرد. جای نگرانی ندارد. می خواستم دل‌داری اش بدهم. جوری که با فرهنگ خودشان سازگار باشد و انتظاری که از یک غریبه دارند را نشکسته باشم. رعایت فاصله ی لازم برای حفظ حریم امن زندگی شخصی.
بهترین کاری که ازمن ساخته بود این بود که آن قدر از در و دیوار حرف بزنیم که سکوت نباشد. که وقت بگذرد.

دختر لاغر و موسرخ اغلب لباس سیاه می پوشد و نویسنده ی مورد علاقه اش ادگار آلن پو است و می خواهد تزش را هم درباره ی پو بنویسد.
فرانسه می خواند و از شرکت در جشن‌واره های به سبک قرون وسطا لذت می برد.
این ها همه ی چیزی است که درباره ی ایزابل می دانم و امروز این را هم می دانم که مادرش را هفته ی قبل از دست داده است.

مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر



سلام مریم جان
امیدوارم ارائه ات به سرانجام خوشی برسه. من هم الان دارم یه پروژه درسی رو که باید دیروز تموم شده باشه، کامل می کنم. به شدت هم کسر خواب دارم.... الان هم در حال شیطنت کوتاه هستم:)

این تجربه ات برام چه ملموس بود! منو یاد فضای تجربه قدیم خودم انداخت که
اینجا نوشته بودم:

http://yeganehkh.blogfa.com/post-25.aspx

گمونم برای دلداری در نهایت باید آدم بو بکشه ببینه طرف چی می خواد و چه شخصیتی داره. اگر داره سعی می کنه حواس خودش رو پرت کنه، این همراهی در از در و دیوار حرف زدن به نظر خیلی مفید می رسه... خوب باشی


amazing observation, amazing expression, well written,

sometimes that's all people need; some attention and at the same time some space

maryam:
thanks :)


از این سبک نوشتن شما بقدری لذت می برم که وقتی دارم می خوانم نگرانم که به آخر نوشته برسم.
امیدوارم در ارائه تان موفق باشید.

مریم:
ممنونم. لطف دارین


این فضایی که نوشتی خیلی برایم ملموس بود . فضای همدلی با یک غریبه. هنرمندی می خواهد دل دادن به دلی ، بدون وارد شدن به فضای امن شخصی . . .


مریم جان نوشته هایت خیلی جالب است امیدوارم همیشه موفق باشی.


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2