|
سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
ایزابلدختر لاغر است. موهای کم پشت بلندی دارد. قرمز. مهم ترین چیزی که آدم یادش می ماند همین موهای صاف و قرمزش است. یک تار بلندش را امروز پیدا کردم. وقتی استاد رفته بود برایم کتابی که می خواست نشانم دهد بیاورد و من داشتم در و دیوار اتاقش را نگاه می کردم. کتاب های ستون شده روی هم٫کتاب های کتابخانه٫ پوسترهای کنفرانس ها. یکی دو عکس از چند نویسنده. گرد و خاک نشسته٫ آفتاب خورده. دختر لاغر و موسرخ اغلب لباس سیاه می پوشد و نویسنده ی مورد علاقه اش ادگار آلن پو است و می خواهد تزش را هم درباره ی پو بنویسد. مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر amazing observation, amazing expression, well written, sometimes that's all people need; some attention and at the same time some space maryam: از این سبک نوشتن شما بقدری لذت می برم که وقتی دارم می خوانم نگرانم که به آخر نوشته برسم. مریم: این فضایی که نوشتی خیلی برایم ملموس بود . فضای همدلی با یک غریبه. هنرمندی می خواهد دل دادن به دلی ، بدون وارد شدن به فضای امن شخصی . . . مریم جان نوشته هایت خیلی جالب است امیدوارم همیشه موفق باشی. ![]() |
|
سلام مریم جان
امیدوارم ارائه ات به سرانجام خوشی برسه. من هم الان دارم یه پروژه درسی رو که باید دیروز تموم شده باشه، کامل می کنم. به شدت هم کسر خواب دارم.... الان هم در حال شیطنت کوتاه هستم:)
این تجربه ات برام چه ملموس بود! منو یاد فضای تجربه قدیم خودم انداخت که
اینجا نوشته بودم:
http://yeganehkh.blogfa.com/post-25.aspx
گمونم برای دلداری در نهایت باید آدم بو بکشه ببینه طرف چی می خواد و چه شخصیتی داره. اگر داره سعی می کنه حواس خودش رو پرت کنه، این همراهی در از در و دیوار حرف زدن به نظر خیلی مفید می رسه... خوب باشی