شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸

کودکی (۲)

در تاریکی کوچه
قلمدوش‌ات بودم
شب بود
بوی امن برنج می آمد

مریم مومنی | ۰:۴۴ صبح



[گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
[گل] [گل] [گل]
[گل] [گل]
[گل] [گل]
[گل] [گل]
[گل] [گل] !!!! به روزم !!!!
[گل] [گل] چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر [گل]
[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] تا که گلباران شود کلبه ویران من [گل]
[گل] [گل] [گل] [گل] [گل]


چقدر خوب گفتی مریم.
برای من هنوز هم بوی غذا نشانه آرامش و راحتی است.
وقتی به خانه برمی‌گشتم، قبل از اینکه در را باز کنم چند لحظه ای می‌ایستادم و بوی غذا به درون می کشیدم. قلبم آرام می شد که اینجا خانه ام است و همه چیز روبه‌راه است.


diruz "the weeping meadow" ya hamoon dashte geryan ro didam, har sekansesh mesle ye tabloe naghashi, ye ki az behtarin filmaei ke man didam.


!چه زیبا


روز شد
و غليان عطرها و تعفن زادن عرق ها
كوچه را كسي پشت سر گذاشت
هنوز پنجره ي من، بازيچه ي انتظار تو بود


دیرزمانی است که برنج بوی رنج می دهدوشالیزارهارالحظه ای مه صبحگاهی رهانمی کند و...بالای متل قوتودانیال که دستت می رسدبه ابرها به جای برنج رنج می روید وبتون آرمه!!! ومردان روستاهمین جوری شالیزارها را می دهند به باد...ومن همین جوری به جای ابرها می گریم...همین جوری


سلام خانوم مومنی
از من یادتون میاد؟مطالبتون رو می خونم
شما چطور ؟
همیشه ی روزگار سرسبز و خرم باشید
بوی امن برنج
واقعا فوق العاده است
ممنونم



+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2