پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

کابوس هایی که باد می آورد

دیشب قبل از خواب باد می آمد. چراغ ها خاموش بود. خواب دیدم داربست های فلزی مثل عنکبوت های غول آسا از وزش باد جان گرفته اند و چنگال‌شان را فرو می کنند در دیوارها. بعد بیدار شدم. مردی تمام قد در درگاه پنجره ایستاده بود. درست شبیه مرگ با آن لباس مخصوص اش در مهر هفتم برگمان.

صبح دیگر باد نمی وزید.


مریم مومنی | ۷:۱۹ بعدازظهر















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2