جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

به احترام رضا سید حسینی

پنج شش سال پیش بود. سوار تاکسی بودم . به میدان محسنی رسیدیم که مقصد آخر بود. پیاده که شدم آقای محترمی در قسمت جلو را باز کرد تا پیاده شود و کرایه اش را حساب کند. یک هو به خودم آمدم. رضا سید حسینی عزیز بود. این جور مواقع که باشید چه می گویید؟ من از آن دست آدم هایی هستم که چیزی نمی گویم. گوشه ای می ایستم و نگاه می کنم. نگاهش کردم پیرمرد را که با کهن سالی دست و پنجه نرم می کرد. آدم دلش می خواست بلند گو دستش بگیرد و وسط میدان بایستد و به همه بگوید که رضا سید حسینی الان همین جا ایستاده. دارد باقی پول کرایه را پس می گیرد. آهای مردم. به احترامش سر جایتان بایستید.
رضا سید حسینی ٫ بدون این که کسی آن روز متوجه حضور پررنگ اش بشود آرام آرام از کنار دیوار رفت.

بعضی آدم ها بی آن که جنجال و هیاهو داشته باشند ردی عمیق از خود به جا می گذارند.
رضا سید حسینی از این دست آدم ها بود.

مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2