چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸

و تو و لاستر آن روز به آنجا رفته بودید٫ همان روز که پنج تایی٫ پنج پسر همسن و سال٫‌و پیش از رسیدن به خانه همدیگر را برای رفتن به آن شیر می کردید٫ یعنی از پشت خانه راه افتادید و به خیابان قدیمی کلبه های بردگان پا گذاشتید- جنگل سماق و خرمالو و تمشک و سفیدال٫ و تلنبار در حال پوسیدن چیزی که زمانی دیوارهای چوبی و دودکشهای سنگی و شیروانی بوده و حالا زیر علف مانده بود٫ جز یکی٫ آن یکی؛ تو به آن طرف رفتی؛ اولش آن پیرزن را اصلا ندیدی٫ چون داشتی به آن پسرک٫ جیم باند٫ نگاه می کردی٫ پسرک گنده لب و لوچه آویزان تیماجی رنگ که چند سال از شما بزرگتر و هیکلش هم گنده تر بود و پیراهن و لباس سرهمی به تن داشت که وصله دار و بی رنگ منتها تمیز تمیز بود و برایش بسیار کوچک بود و توی باغچه در باریکه راه کنار کلبه کار می کرد؛ برای همین نمی دانستید آن زن هم آنجاست تا اینکه همگیتان یکه خوردید و مثل گردباد چرخیدید و به کردار یک تن شدید و متوجه شدید از صندلی ای که به عقب٫ به دیوار کلبه٫ یله شده بود دارد نگاهتان می کند- زن کوچولوی پوست به استخوان چسبیده ای بود نه چندان بزرگتر از میمون٫ و از سنش چه بگویم که هر سنی تا ده هزار سال به او می آمد و یک عالمه دامن بی رنگ و رو به تن و روسری بسیار تمیزی بر سرداشت و پاهای پتی به رنگ فهوه اش را به کردار میمون دور میله صندلی پیچیده بود و چپق می کشید و چشمهایش عین دو دگمه کفش بود و در میان چین و چروک بی شمار صورت به رنگ قهوه اش پنهان شده بود و همینطور نگاهتان می کرد و بی آنکه چپقش را از دهان بیرون بیاورد با صدایی تقریبا شبیه صدای زن سفیدپوست گفت: «چه می خواهید؟» و پس از لحظه ای یکی از شما گفت: «هیچی» و بعد همگی پا به دو گذاشته بودید بدون اینکه بدانید کدامیک از شما بود که اول دوید و چرا دوید چون هراسان نشده بودید٫ باری دوان از مزارع قدیمی پوشیده از تمشک بایرمانده باران شیار برگشتید و رسیدید به پرچین کهنه درحال پوسیدن و از آن گذشتید٫ یعنی خیز گرفتید و از روی آن پریدید و آنوقت از نو زمین و درخت و جنگل جلوه دیگری یافت٫ از نو به قرار باز آمد....


* ابشالوم٫ ابشالوم- ویلیام فاکنر- ترجمه ی صالح حسینی(نشر نیلوفر)
* رسم الخط کتاب را تغییر نداده ام

مریم مومنی | ۴:۱۵ بعدازظهر



با اون جریان سیفون خیلی حال کردم.


سلام مريم جان. اين روزها خيلي يادت مي افتم نمي دونم چرا؟! كاش بوديد و مي اومديد اين جا پيش ما. ري را خيلي شيطوني مي كنه. ديوونم كرده!!!!

مریم:
منم دلم خیلی تنگ شده. فکرش رو بکن من هنوز دخترت رو ندیدم
:(


salam maryam jan neveshteye baadit kheili baram khatere dasht, az oon hes haie ke mishe goft faghat marboot be nasle khodemoone!


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2