|
جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸
از روزمرگی هاالویس یه فرشته است. الویس با نردبون راه می ره. همون بالای نردبون انگار پایه های نردبون دو تا پاهاش باشن بلندشون می کنه و از پهلو راه می ره. با همون سطل رنگش. مریم مومنی | ۹:۳۳ صبح the grass is always greener on the other side... فرشته هاهمه جا هستند الا اینجا سلام نوشته هایت مثل قدیم نیست.غریب به نظر می رسد.دلنشینی سابق را ندارد.به نظر می رسه که یک خرده خارجی شدی. come here, to see me: دیگر فرقی بین جنگها نیست و ایران با بوسنی تفاوتی ندارد. الویس هم مثل جوانان معصوم ما از زشتی و تباهی جنایتکاران میگریزد ![]() |
|
سلام. وقتي كه نوشته هات رو مي خونم هوس مي كنم زودتر منم از اين جا برم. نمي دونم چرا ؟ شايد تنهايي اون وري رو دوست دارم.اميدوارم بشه زودتر لااقل يه سفر بيايم اون جا. دلم واست تنگ شده.
مریم:
اینجا خوش نمی گذره عزیزم. سختی هاش از یه نوع دیگه است. حالا باید حضوری حرف بزنیم. متن و نوشته پر از خیال و تصوریه که زندگی واقعی اون ها رو نداره. دلم تنگ شده براتون. پاشید بیاید دیگه