دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸

تپش قلب دارم و حالت تهوع. والس با بشیر رو یه آدمی باید بشینه ببینه که هیجان سالیانه‌اش بالا پایین رفتن قیمت چوب اسکی‌ئه. آدمی که جنایت های زندگی اش تو صفحه های کتاب های جنایی تعریف شده.
داشیم با حامد فیلم رو می دیدیم. وسطش دیدم نمی تونم دیگه.
اگه هم بتونم جون سالم به در نمی برم. این مدلی روانی از فیلم میام بیرون. نیم ساعتی می‌شه که فیلم رو قطع کردیم و من دراز کشیدم و دارم سعی می کنم چیزی بنویسم. چیزی که نشونی از این لحظه ی من داشته باشه. می‌گم فقط چهار روز دیگه مونده. دیشب می گفت چرا ما باید این‌جوری باشه اوضاعمون؟ چرا ملیت‌مون انقدر سرنوشت ها رو چنگ می ندازه روشون. به دنبال چرا نیستیم که. هر چرایی که جواب نمی خواد. یه جور شکایت به نمی دونم کی. از دست کی.


وقتی در آغوشت هستم٫ و شب است٫ و دنیا آرام گرفته٫ انگار دردهای بزرگ فرصت پیدا می کنند که زنده شوند و دورمان حلقه‌ی آتش بزنند. دنیا می شود همین روشنی آتشی که ما در مرکزش دراز کشیده ایم و نمی دانیم کدام لحظه است که آتش به بدن‌‌هایمان نزدیک می شود.

مریم مومنی | ۱۰:۴۴ صبح















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2