|
پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸
بیدار که شدم بوی شمع سیب می آمد. حدس زدم حالم بهتر شده باشد که دوباره بو را حس می کنم. نیمه شب از سر و صدای دختر اتاق کناری از خواب پریدم و بعد هم از سرفه خوابم نبرد. صبح که بیدار شدم یازده صبح بود. اداره ی پلیس مهاجرت افتاد به فردا. مدارک را کنار گذاشته ام از دیشب. رفتم آشپزخانه. سالاد درست کردم. برنج مخلوط ام را گرم کردم. برگشتم توی اتاق. غذا خوردیم. رفتم دوباره چایی ریختم. امشب سالگرد گینس است. نمی دانم کدامشان. پدربزرگ که آن آبجو تیره رنگ مخصوص را اختراع کرده یا نوه اش که آن روز مجسمه اش را دیدیم و می گفت که خیرشان به مردم می رسیده و کارآفرین بوده اند و شغل درست کرده اند به وقت نداری ایرلندی ها. و خب این جماعت دنبال بهانه اند که دور هم جمع شوند و شادخواری کنند. گفتم نمی آیم. می خواهم بروم جلسه ی انجمن فیلم. باید تا شب استراحت کنم. درس نمی خوانم امروز. عصر شاید تمرین زبان کنیم اگر خبر دهد. دارم صبحانه در تیفانی می بینم. روی تخت دراز کشیده ام. ضعف دارم هنوز. اما بهترم. مریم مومنی | ۴:۱۷ بعدازظهر ![]() |
|