|
پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸
مادرم در چهارم سپتامبر ۲۰۰۶ درگذشت. پدرم آلزایمر ندارد اما حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده است. بردمش به مراسم خاکسپاری و بعد وقتی به خانه برگشتیم هر پانزده دقیقه یک باز از من می پرسید مادرم کجاست. باید بارها و بارها توضیح می دادم که او مرده است. چرا کسی به من نگفته است؟ این چیزها در حافظه اش نیست. تصمیم گرفتم به او بگویم که مادرم به پاریس رفته است تا از برادربیمارش مراقبت کند و این ٫ جایی است که او الان آنجاست. این یک روزنگار است برای روزهایی که برایمان باقی مانده است. مریم مومنی | ۱۰:۱۴ بعدازظهر من این تجربه رو، عینا هنگام مرگ پدربزرگم با مادربزرگم داشتم. mamnunam ke in blog ro mo'arefi kardin. cheghadr zolal bud. ajab farzandi. خيلي قشنگ بود، پر از احساسات زلال! من شبيه به اين تجربه را با عمه ام داشته ام. سلام عزيز فوق العاده بود. این رفتار، امری شناخته شده در روانشناسی است؛ وقتی مغز با حادثه بزرگی درگیر میشود برای این که آسیب روانی بیشتری وارد نشود، راحتترین کار فراموشی آ ن است -واقعاً فراموش میکند، البته در لایه های زیری خاطره را نگاه میدارد- بعد از مدتی که شوک حادثه میگذرد و اوضاع عادی میشود، حادثه به حافظه برمیگردد. بسیار زیبا بودش ترجمه هم که حرف نداشت در کل عالی بودش Just I can say thanks. سلام ترجمه شما هم خیلی قشنگ بود. دلم فرو ریخت. ![]() |
|
binazir.