پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸

و این جوری هاست که صبح زود از خواب پریده. بالش را فشار داده به صورتش از سمت چپ و کمی بعد از سمت راست و بعد لحاف اول را کنار زده و بعد دومی را کنار زده و از جایش بلند شده و کورمال کور مال موبایلش را از خرت و پرت های روی میز یافته و صفحه اش را روشن کرده که ببیند ساعت چند است و چقدر روزش را حرام کرده که قرار بود صبح تا شب اش درس بخواند و دیده پنج صبح و هوا تاریک و مرغ ها همه در حال نالیدن در محوطه ی خواب‌گاه بی عقل و هوش. راهی دست‌شویی شده و حین بیرون آمدن خودش را در آینه دیده که موهایش از شدت رطوبت صبح‌گاهی کم از زلف های میرزای جنگلی ندارند و هر کدام در جهتی به خود پیچیده اند و همه با هم به هم پیچیده اند و راهی آشپزخانه شده و چراغ روشن نکرده و در نور یخچال و شفق صبح گاهی آب لیمو و روغن زیتون و نمک و شوید را توی لیوان خوشگله قاطی کرده و همین طور که داشته هم می زده چشمش به ظرف در بسته ی روی میز افتاده که یادداشتی رویش بوده و سرش را آورده نزدیک که بخواند ماجرای یادداشت را و خط سارا را دیده که نوشته:
هی بچه ها. این ها رو مامانم برای ما پخته. بخوریدشون!
و تازه یادش افتاده که سارای کانادایی دیروز سر صبحانه گفته بود دوستش قرار است از کانادا بیاید و قرار است برود فرودگاه دنبالش. و شب آن قدر دیر برگشته بوده که مهمان سارا را پاک از یاد برده بوده و در ظرف را باز کرده و انبوهی کلوچه ی کاکاکویی دیده که مامانانه فرم گرفته اند : همه تقریبن یک شکل اما هر کدام با هویت خاص خودش. و یکی را برداشته و در ظرف را بسته و محبت مامانانه که ملیت نمی شناسد را گاز زده و از دور بوسه ای به مامان سارا در کانادا فرستاده و خوش‌حال یک گاز کلوچه و یک قلپ آب‌لیمو خوران به اتاقش برگشته که این ها را بنویسد.

بله. این جوری هاست.

مریم مومنی | ۶:۳۱ صبح



چقد تو نازی


آب لیمو و روغن زیتون و نمک و شیوید؟؟!!!؟؟؟ مریم این چیه كه صبح اول صبح میخوری؟ میشه توضیح بدی!

مریم:
خیر. توضیح ندارد
D:


hd ,g Hf[d اوه اوه اوه سه شد، ببخشيد داشتم مي نوشتم كه ييهو ديدم صفحه كليتمون فارشي نيس، راستي آبجي اين كلوچه ها چه مزه اين، يه چيز ديگه اون جا كه شما هستي يعني خارجه، كلپچ هم هست منظورم كله و پاچه مباركه جناب گوسفنده، از اين قلم مغازه ها هم اون جا هست، اگه نيس بگو ما بيايم يكي اونجا داير كنيم.



that's the way of pork on the fork
that's the way of wind of a stroke
that's a way, believe it or not
that's the way to make lots of joke.

_ just joking.


و گاهی همین جوری روز آدم ساخته می شود، والا!


سلام. دوست داشتم این پست رو. چندروز پیش به آدرس

تان ایمیلی زدم که نمی دانم به دستتان رسیده یا نه


مریم:
رسیده و یادم هست که هنوز نرسیدم جواب بدم.
ممنون و ابراز ارادت


سلام
حدس می زنم (آبلیمو و روغن زیتون و نمک و شوید) تنها چیزهایی بوده که در آشپزخانه پیدا کرده اید. در حالت عادی فکر نکنم کسی اینها را با هم بخورد. (به شما که جسارت نمی کنم ... مگر اینکه ما غیرعادی باشیم!!)

مریم:
سلام
بدون قضاوت کردن روز آدم نمی گذره. نه؟
نخیر. دلیل داشته کارم که لزومی نمی دیدم این جا بنویسم



این معجون را تا آنجایی که من می دانم برای پوست مفید است

مریم:
من برای پوست استفاده نکردم.


با محبت مادرانه همیشه می شود روز خوبی شروع کرد


139..
سلام
راجع به پست قبلی
بنده پستتون رو خونده بودم که نظر گذاشتم.
اما شاید خوب منظورتونو متوجه نشده بودم.
.
به هر حال عذر میوام نتونستم کمکی کنم
:D

ارادت..


حس خوب کلوچه ی مامانانه و معجون صبحگاهیت به من هم رسید. مرسی که از حسهای خوبت هم می نویسی :)


headache or nightmare? the latter seems to be more probable than the former. anyway, good morning maryam. have a beautifull day...


I had the same concept about the things related to mothers which are really international. You chose a perfect word for it: MAMANANE. Thanks


اینهمه چیز نوشتی، اینهمه خوشگل، همه گیر دادن به این معجون!
من هم اعتراف می کنم که آمدم بگم چه چیز باحالی و چرا می خوری که من هم مثل حسودها بخورم و اینکه آب قاطیش می کنی یا همینجوری اینها رو می خوری که باز هم مثل حسودها بخورم که از روی جواب هات به سوال های دیگران به نظرم رسید بهتره نپرسم! ;)
حالا خودت چطوری؟ :) :) :)
دلم تنگ شده راستی برات... این طرف ها نمی آیی؟

مریم:
بوووس واسه تو. منم دلم تنگ شده زیاد. به تو می گم چیه این معجون. این جا نه ولی
D:


من نمی دونم چرا همه خود پست رو گذاشتن کنار چسبیدن به اون معجونه؟!!
الکی نیست میگن ماها عاشق حاشیه ایم به مولا...


با سلام
چندي پيش ايميلي برايتان فرستادم و ريمايندري نيز . خواستم ببينم آيا دريافت كرديد

ضمنن جسارتن پاراگراف دوم نوشته تان مبهم است خودتان بخوانيد يكبارلطفن .

مریم:
نه دریافت نکردم ایمیل از شما.


ها ها ها
همه گیر دادند به معجون!!! و نگفتن و تندی شما حکایتیست دگرگونه!جای تامل دارد


سلام،
خيلي جالب نوشته‌ايد، چند جمله طولاني كه هر يك آدم را به دنبال خود تا آخر مي‌كشد.
موفق باشيد.



مریم، خیلی غصه خوردم كه نگار رو بیشتر از من دوست داری. آخه من هم حسودم دیگه.

مریم:
اوا! این چه حرفیه . به تو هم می گم عزیزم. باور کن حواسم نبود.
:***
ایمیل بزن من گیج می باشم.


معجون خوشمزه بود؟
اگه بود دستورش به ما هم بگید
موفق باشی


واي مريم جان. نمي دونم چرا اين نوشته هات منو دچار اميد مي كنه. شايد به خاطر اين كه خودت معجوني از اميد و زندگي و حركتي. از ايرلند بيشتر بنويس. از مردمش. فرهنگ و زندگي دانشجويي...به ما هم سر بزن خانم خانما. leila


راستش می خواستم توی وبلاگ انگلیسیتون کامنت بذارم دیدم خیلی وقت هست که مطلب تازه ای آنجا ننوشته اید .
اما راستش خوشم آمد .
و آن فیلم پدر و پسر؟
نمی خواستید بیشتر درباره اش بنویسید؟


مریم:
نه خیلی وقته که اونجا نمی نویسم. کامنت دونی اش هم بسته است چون ویروسی شده بود و چاره ای نبود از لحاظ فنی جز بستنش.


besiar khosham aamad! aali bood.


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2