|
سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸
منتظر اتوبوس تو راهرو هاستل ایساده بودیم. بیرون بارون می اومد. هوا سرد بود. چترهامون جمع شده بود دوباره و آب ازشون چکه می کرد رو زمین٫ رو کفش ها٫ رو ساک ها و کوله پشتی ها. گفت چترت آدم رو خوشحال می کنه. یه رنگین کمونه تو این هوای مزخرف. رنگین کمونه روزهای آخر عمرش رو می گذرونه. مریم مومنی | ۸:۵۵ بعدازظهر ![]() |
|