پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸

از دختران سرزمین‌ام

وبلاگ نگار یک ویژگی خاص دارد که کم‌تر جایی دیده ام. آن هم روایت صادقانه از زندگی دختر جوانی است که برای من تازگی دارد و بسیار خوش‌آیند است. خوش‌حال می شوم وقتی می بینم دختر پر انرژی و خوش‌بینی به زندگی هست که ساکن پای‌تخت هم نیست و با امکانات فضای اطرافش سعی در بهتر کردن دنیایش/دنیایمان دارد. دلم یک جورهایی گرم می شود به اینده ی دختران سرزمین ام.

چند تا از نوشته هایش را این جا بخوانید. نمی دانستم کدام ها را انتخاب کنم. تقریبن همه شان خیلی خوب‌اند. باقی را تشریف ببرید به وبلاگ خودش. با لهجه ی شیرین گرگانی پذیرایی می شوید:

رکاب می‌زنم و عشق در دلم جاری‌است
توی مسیر دوچرخه‌سواری‌م با سه تا دختر دی‌گر آشنا شده‌ام، با خودم و میم می‌شویم پنج نفر. دخترهای دی‌گری هم هست‌اند که گاهی در مسیر می‌بینم. فعلن این پنج نفر -که گروه خون‌مان کم و بیش به‌هم می خورد- تصمیم گرفته‌ایم کارهای گروهی با محوریت دوچرخه‌سواری انجام بدیم. یکی این‌که توی شهر با دوچرخه‌هاما حضور داشته باشیم و دی‌گر این‌که اگر زبانم لال مشکل قانونی برای دوچرخه‌سواری زنان پیش آمد -که این یکی دو سال اخیر گاهی زمزمه‌اش به گوش می‌رسد- اعتراض کنیم و مانع بشویم. ام‌روز تصمیم گرفتیم برای گروه‌مان یک سایت داشته باشیم از لحاظ رسانه‌مندی. اسم گروه‌مان هم بی‌بی استرابادی هست، به یاد فمینیست گرگانی. اگر کسی برای راه‌اندازی سایت می‌تواند به ما کمک کند لطفن به من خبر بدهد.

نان پختن، نان شكستن، نان قسمت كردن، نان بودن
این‌جا عاشق نانوایی رفتن و نان خریدن ام. نان سبوس را از کارگاه سیدین می‌خرم.از کنار رودخانه می‌روم تا به کارگاه نان‌ و شیرینی‌پزی برسم. گاهی یک خرده نان‌عیدی و زنجفیلی هم می‌خرم تا با چایی عصر بخوریم. نان قلاچ را از نانوایی شهرک آب‌یاری می‌خرم .نان خریدن برای من مثل معصومم‌زاده رفتن برای دخترعامو عفت است. مناسک خاصی دارد. یک عشق نهان و شوق قدیمی دارم در این راه. کوچه‌هایی که طی می‌کنم تا به نانوایی برسم، درخت بیدی که در نزدیکی نانوایی است، پیاده‌روها... همه این‌ها برای من یک حالت عاشقانه‌یی دارند. سال‌ها پیش نان خانه‌ما را همیشه من می‌خریدم. بابا می‌گفت نگار نان‌آور خانه است. من خوشم می‌امد که نان‌آور باشم.
از آن سربالایی که پایین می‌آیم، نان‌ قلاچ‌های داغ توی سفره نارنجی گل‌دار پاکیزه، مثل یک توده خوش‌بختی توی دست‌های من اند.

رادیوی خوب من
دی‌شب -شب تنهایی‌م در خاک غریب- در آن خانه‌ی دل‌گیر رادیو پیام را گرفته بودم و داشتم غصه می‌خوردم که چرا این شب باید درست هم‌آن شبی باشد که آن مردک اعصاب خردکن مجری بخش شبان‌گاهی است؟ من از هفت مجری شبان‌گاهی شش تای‌شان را دوس دارم. ساعد باقری را دوس دارم، صدرالدین شجره را عاشق ام، کاکاوند و صالح‌علا خوب اند، خزایی و کوچویی هم بدکی نی‌است‌اند به‌نظرم. اما آن یکی، حتا تحمل یک لحظه شنیدن صداش را هم ندارم. بخش شبان‌گاه که شروع شد در کمال شگفتی شنیدم که صدا، صدای کاکاوند است. ظاهرن برنامه‌شان عوض شده است. این شد که تا نیمه‌شب رادیو گوش دادم و آهنگ‌های خوب و صدای خوب. ممنون آقای کاکاوند که نگذاشتی شب تنهایی‌م زیاد پرغصه باشد. و ممنون ای چرخ‌فلک که یک بار هم شده در این سنوات اخیر، بر مراد دل ما گشتی.
و چه یاد کردم از سال‌های نوجوانی که رادیوم تا صبح روشن بود و بالای سرم ورور می‌کرد. سال کنکور که با رادیو درس می‌خواندم کلّن و هیچ فکر نمی‌کردم که چه‌قدر ضرر می‌کنم. سال‌های دانش‌جویی و هم‌خانه‌گی با میم که صبح‌ها با صدای رادیو صبحانه می‌خوردیم و گاهی شب‌ها در حالی که چراغ‌ها خاموش و در رخت‌خواب بودیم رادیوی یکی‌مان روشن بود و وقتی صدایش را کم می‌کردیم که مزاحم خواب آن دی‌گری نباشد، آن دی‌گری صدایش در می‌امد که: ئه! کم نکن دارم گوش می‌دم. یک شب، ابتدای سرمای جان‌سوز زم‌ستانی که گاز قطع شد و برف بارید و امتحان‌ها عقب افتاد، خودمان را با یک بخاری برقی توی اتاق من حبس کرده بودیم. سه‌شنبه‌شبی بود و رشید کاکاوند مهمان داشت و مهمانش حمید متبسم بود. صدای آرام آن دو را گوش می‌کردیم، بیرون برف می‌بارید و ما زیر لحاف‌های‌مان جمع شده بودیم.

ظرف‌هایش
دلم می‌گیره وقتی مامان می‌گه : «ظرف‌هام» رو شستم، «غذام» رو پختم. از اون میم مالکیتی که می‌چسبانه به غذایی که برای ما پخته و به ظرف‌هایی که ما کثیف کرده ایم و او شسته. انگار خودش باور داره که پختن و شستن وظیفه اون ئه.
دلم می‌گیره اما حاضر نیستم خودم ظرف‌ها رو بشورم.

مریم مومنی | ۹:۴۶ بعدازظهر



و روزها و خاطارتی خراب می شود در این ماه ها و سال ها


ممنون كه لینک دادی. قدیمها وبلاگ نگار نوجوانش را میخوندم. بعد كه دیگه در اون وبلاگ ننوشت گمش کردم تا باز تصادفی لینک جدید وبلاگش را پیدا کردم. باز مدتی خوندم و باز گم شد لینکش (یا عوض کرد وبلاگ را، یادم نیست) و من دلم میخواست پیداش کنم و نمیکردم. حالا كه رفتم و دیدم این همون نگاره خیلی خوشحال شدم. ممنون.


سلام
چقد ساده- چقد روون و چقد دل نشین...


gole maryamam khabezemestanitra hamishe mikhunam va hesse kheyli khobi peyda mikonam hesse bazgashte be 20 salegi mersi azizedelam piruz bashi.

مریم:
ممنونم. خیلی خیلی لطف دارین
:)


dear Maryam, thank you for introducing this amazing blog, really enjoyed it


خوش به حال آنان که زندگی را تا زنده اند زندگی می کنند ...


salam
matlab zibaee bod
movafagh bashi


&باید ازین نگارها سفارش بدهیم مخصوص چندتا خلق شود جهت ارتقا سطح روحیه ی ملت خموده یمان
سندرم عقل بزرگ


سلام، خیلی‌ هم خوشبین نبود نگار خانوم بود؟


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2