|
شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸
به خاطر فهرست بلند بالای خواندنی های واجب در طول ترم که عملن تمام وقت مفیدم را می گیرد جایی برای خواندن خارج از روال درسی نمی ماند. و البته که چه بهتر از این وقتی عاشق درسی که می خوانی باشی و بخواهی عمیق آن را یاد بگیری و درباره اش بیشتر و بیشتر بخوانی و بدانی. خواندنی که تمام نمی شود چون همین طوری هم خیلی بیش تر از مقدار معمول مصرف آدم توی سبدش گذاشته اند و گفته اند همه ی این ها را باید خوانده باشی و کلیت جامعی دستت آمده باشد. باید هفته به هفته پیش بروی که اگر از همان هفته ی اول شروع نکنی که من نکردم و هفته ی اول درگیر جابه جا شدن و آشنایی و هفته ی دوم سرماخوردگی بودم و دو سه هفته عقب ماندم و تمام ترم مثل آدمی که دنبال قطار می دود با فاصله ی منظم و نامنظم می دویدم و می دانستم که تنها هم نیستم.اما خب فرقم با این ها این بود و هست که این ها به زبان مادریشان می خوانند و امتحان می دهند و من به زبان این ها. و از معدود خارجی هایی هستم که این جا علوم انسانی می خوانم پس ماجرا قابل مقایسه با رشته های مهندسی نیست. اینجا و اصولن همه ی رشه های علوم انسانی دانستن و به کار گرفتن درست زبان بخشی از اصل ماجراست. زبانی که کارش تنها رساندن مفهوم هم نباشد و بتواند کمی قلمفرسایی کند و به موقع اش بسط و تفصیل بدهد و نقد و تحلیل اش را جدی بگیرند. داشتم می گفتم که خواندنی های این ترم با این که تعداد درس هایم هم به نسبت ترم آینده کم است خیلی زیاد بود. دوازده سیزده تا کتاب غیر درسی از وین آورده بودم که الان می بینم فقط یکی شان را خوانده ام. آن هم آن قدر که یک روز حال بدی داشتم و این کتاب با جملات کوتاهش متن قابل تحملی برای حوصله ی کم آن روزم بود. یک سری هم مقاله و گزارش و نقد و تحلیل و حتا داستان کوتاه از این نشریه و آن مجله کپی گرفته ام که آن ها را هم باز چند تایی شان دست خورده و نصفه نیمه خوانده شده منتظرند که تعطیلات بین دو ترم برسد و سراغشان بروم. سرفصل نود درصد اخبار و وبلاگ های این مدت را خوانده ام و مرتب دنبال می کنم. متاسفانه؟ نمی دانم. تاسف ام از این است که اگر روزی به اینترنت سر نزنم انگار وظیفه ی مهمی را انجام نداده ام. اتفاق تازه ای افتاده که نمی دانم. نوشته ی جدید دوستی را نخوانده ام و یا حال و روز همه ی آن هایی که الان دیگر همه جای دنیا پخش شده اند را نمی دانم. ایرانی و غیر ایرانی: آدم هایی که می شناسم و به دلیلی برایم مهم هستند و یا دوستشان دارم و یا هردو. تاسف ام اما از این است که چرا وقت کافی برای خواندن همه ی آن چه دلم می خواهد بخوانم و بدانم ندارم. تاسفی هم البته نیست. یا باید درباره ی هزاران مورد کمی بدانم یا درباره ی معدودی ٫ خیلی بدانم. و بعد این حجم عظیم خواندنی ها و دیدنی ها و دانستنی های پیش رو که هنوز انجام نداده ای و به سرانجام و بهره وری رساندن حداقل بخشی از دانسته هاست که آدم را نگران می کند. که هر چه بیشتر بدانی بی نهایت ندانسته هایت بزرگ تر می شود. مریم مومنی | ۱۰:۳۷ بعدازظهر سلام این دغدغهای که گفتین کاملا بهجا و قابل درک هست. ولی اگه فرض کنیم که هدف اصلی از مطالعه، "جذب معرفت" باشه، اون وقت سر و کلهی دو تا مسئلهی مهمتر از "گسترش سطح دانش" پیدا میشه که یکی "سازگاری مطالعات" و دیگری "به کار بستن دانش" کتاب خوندن مثل غذا خوردن میمونه. درسته که بدن به ویتامین و پروتیئن و قند و کربوهیدرات و چربی و ... احتیاج داره، ولی اگه این خوراکیها بدون نطم و ساختار مشخصی وارد معده بشه، مثلا همهی اینا با هم خورده بشه یا بدون تناسب خورده بشه، فرآیند هضم و جذب غذا و دفع زایدات رو دچار اختلال میکنه. از طرف دیگه، مواد غذایی توی بدن به فرم خوبی تبدیل و بعد ذخیره میشن و در موقع مناسب برای انجام کار و فعالیت، "خرج میشن"، و اگه در عمل، اون مواد غذایی ذخیرهشده خرج نشن، آدم چاق میشه و سلولها به حال انفجار میرسن، و علیرغم چاقی، فرآیند رشد فیزیکی خوب پیش نمیره. هیکل آدم زشت میشه و سلامتی آدم به خطر میافته. همهی این حرفها قشنگن، ولی پیاده کردنشون به غایت مشکله؛ سلام بر شما.بر اساس تجربه دريافتم كه خواندن را بر اساس برنامه ريزي انجام دهم. مي تونم بپرسم شما چه رشته علوم انساني مي خوانيد و در كدوم دانشگاه؟؟ salam سلام مریم: تاسف ام اما از این است که چرا وقت کافی برای خواندن همه ی آن چه دلم می خواهد بخوانم و بدانم ندارم. تاسفی هم البته نیست. یا باید درباره ی هزاران مورد کمی بدانم یا درباره ی معدودی ٫ خیلی بدانم. و بعد این حجم عظیم خواندنی ها و دیدنی ها و دانستنی های پیش رو که هنوز انجام نداده ای و به سرانجام و بهره وری رساندن حداقل بخشی از دانسته هاست که آدم را نگران می کند. که هر چه بیشتر بدانی بی نهایت ندانسته هایت بزرگ تر می شود
![]() |
|
آمدم اینها را خواندم ،دلشوره گرفتم برای همه کتاب های نخوانده ،مقاله های ول شده و ... و باز دوباره هول هول رفتم سرک کشیدم به وبلاگ ها و ... نمی دانم این چه مرضی است که روز به روز مبتلاتر میشویم و شفا هم نمی یابیم