یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸

زمستان

در اتاقم
آتش روشن کرده ام
محرومین زمین
با اندک بار و بندیل شان
این جا
جمع شده اند
تنگ هم

شب تاریک است
بوی مقوای کهنه
آب‌جو های ارزان قیمت
و پلاستیک سوخته را
به آتش داده ایم

عطر دود گرفته ایم.

مریم مومنی | ۱۰:۴۶ بعدازظهر



گرد آتش بودیم
سر فکنده برسینه
مغموم

آتش خاموشی می گرفت
چیزی برای سوختن نبود دیگر

طلسمی داشتم یادگار
اگر می سوخت
بقدر ثانیه ای گرما داشت
بیش از اینش فایده ای نبود
در آن سرما
همینم غنیمت

فکندمش بر آتش
. . .


عااالی...


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2