|
سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
آسوده و آزاد بخوابیچرا گمان می کردم آنقدر زنده می مانی که آزادی را با هم جشن بگیریم؟ سگ های وحشی هر چه بیشتر پارس کنند و بدرند عظمت ات را بیشتر می فهمیم و اگر بدانی که چقدر هر روز که بگذرد دلمان برایت تنگ تر خواهد شد. مریم مومنی | ۱۰:۲۷ صبح azematesho donya fahmidand... اگر در جشن آزادي نيست ولي در عوض مسبب آزادي شد من هم فکر می کردم که تا آزادی در کنارمان می ماند...دلم برایش تنگ شده. خیلی دلم براش تنگ شده، تو راه برگشت از قم به نجف آباد گریه ام بند نمی اومد. سلام. مدتی است نوشته هایتان را میخوان .زیبا مینویسید.نوشته اتان در مورد پیر سفر کرده هم بار دیگر اشکهایم را در عزای او جاری کرد. ![]() |
|
مریم، بین شعار هایی که مردم می دادند، شعار "منتظری مظلوم آزادیت مبارک" غم انگیز ترین شعار بود. قلبم بدجوری درد می گرفت با شنیدن این شعار :((