سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸

آسوده و آزاد بخوابی

چرا گمان می کردم آن‌قدر زنده می مانی که آزادی را با هم جشن بگیریم؟
رفتنت زود بود پیرمرد عزیز
هر چند می دانم تاب آوردن پشت آن میله هایی که تابوت ات را هم می خواستند حبس کنند چطور است
اما ببین در همان لباس های سفید و ساده ات چه بزرگ و باشکوه و مهیب بودی که حتا نبودنت هم باعث ترسشان شده و زده اند شیشه های خانه ات را شکسته اند.

سگ های وحشی هر چه بیش‌تر پارس کنند و بدرند عظمت ات را بیشتر می فهمیم و اگر بدانی که چقدر هر روز که بگذرد دلمان برایت تنگ تر خواهد شد.

مریم مومنی | ۱۰:۲۷ صبح



مریم، بین شعار هایی که مردم می دادند، شعار "منتظری مظلوم آزادیت مبارک" غم انگیز ترین شعار بود. قلبم بدجوری درد می گرفت با شنیدن این شعار :((


azematesho donya fahmidand...
azemate ishun ba pasti o dena`te saghaye vahshi rabete ax dare.


اگر در جشن آزادي نيست ولي در عوض مسبب آزادي شد


من هم فکر می کردم که تا آزادی در کنارمان می ماند...دلم برایش تنگ شده.


خیلی دلم براش تنگ شده، تو راه برگشت از قم به نجف آباد گریه ام بند نمی اومد.
به معنای واقعی کلمه اندوهگینم.
خیلی بی پناه شدیم.
خیلی تنها شدیم.
روز به روز هم به این اندوهم افزوده می شه...
جاش بدجوری خالیه...
روحش شاد.


سلام. مدتی است نوشته هایتان را میخوان .زیبا مینویسید.نوشته اتان در مورد پیر سفر کرده هم بار دیگر اشکهایم را در عزای او جاری کرد.


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2