یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

اغلب از شادی ای که در آن حضور داریم بی خبریم. لحظاتی هست که آرامش و خوش‌حالی ما را در بر گرفته اند. می توانیم به آینده بیاندیشیم و رویا بپروریم. این لحظه ها همان رویایی است که آرزوی رسیدن به آن را داریم و ناغافل در آن زندگی می کنیم اما به آن بی توجه هستیم. کودکی از این جنس است. تجربه کردن حضور کسی که دوستش داریم و حالا مرده است یا از ما دور شده است٫ از این جنس است. حتا لحظه ای که با محبوب‌مان از آینده/آرزویی پیش رو حرف می زنیم و خیال می پرورانیم : به امید شبی کنار اقیانوس٫ پیچیده به هم....به امید تابستانی بی دغدغه٫ بستنی خوردن در بعد از ظهر روزی آرام... به امید روزی که بالکن کوچکی داشته باشیم پر از گلدان های ریز و درشت... به امید آزادی از بندهایی که دیگران به دست و پایمان زده اند...همین لحظه هاست که بعدها به خاطرش می آوریم و افسوس می خوریم که به قدر کافی‌شان شاد نبوده ایم. آینده ای که هرگز نیامده را وارد لحظه ی حال‌مان کردیم و سرخوشی لحظه را صرف تضمین چیزی که نیامده کرده ایم. زمان که بگذرد ٫ آن چه شیرین تر و دست نیافتنی تر به نظر می آید همان لحظه ای است که نیمه از آن نوشیده ایم و به خیال خود مستی اش را برای بعدتر ذخیره کردیم. همان لحظه ی رویاپردازی دونفره.

مریم مومنی | ۱۱:۲۲ بعدازظهر




خیلی زیبا و خیال انگیز بود



+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2