پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

آقای سلینجر: روحتان شاد

نوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آن‌قدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرف‌اش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟
نوشتن اما اگر از روی عادت باشد سوال ها منصرفش نمی کنند. بیهودگی نوشتن‌ کلمه ها به یاد آدم نمی افتد. مثل عادتی روزمره٫ راهی که هر روز طی می کنی تا به محل کار برسی یا صبحانه خوردن٫ بی آن که برایش فلسفه بورزی انجامش می دهی.

مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام.

دی‌شب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشم‌مان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند.

 سینه سرخ کوچک را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانش‌گاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواسته‌ام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟

عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهن‌سال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آش‌پزخانه بعد از شام.
حیف که سه روز هفته تا ساعت هفت کلاس دارم. وگرنه حتمن تماس می گرفتم.

مریم مومنی | ۷:۰۷ بعدازظهر



عالي بود،‌عالي


.. وگرنه حتمن تماس می گرفتم
ای جان!


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2