یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۹

اگر خوشحال و خندونی این جا رو نخون

دیشب نشسته خوابیدم. روی تخت بالش ها را جوری چیدم که تا حد ممکن لیز نخورم و زاویه ام حفظ شود. شب قبلش نخوابیده بودم. سرفه سرفه سرفه. دم صبح سرفه در حد از کرخه تا راین. از هفت سین خبری نیست. اتاقم را هم نتکاندم. هوای این جا هنوز سرد است. کم‌تر از ده روز با هم بودیم. کم‌تر از چهار روزش دونفری بودیم.یک روزش خیلی خوب بود. رویایی بود. آفتاب و مدیترانه و دل‌خوشی های کوچک. سه روزش را تب دار و بیمار خوابیده بودم. سوپ خوردم. غذا خوردم. همه اش دست‌پخت حامد. آن قدر مریض بودم که دم آخری نبوسیدمش. تمام مدت توی اتوبوس فرودگاه دلم می خواست کنارم نشسته بود. از دو فرودگاه مختلف بر می گشتیم به دو شهر مختلف. دوربینم توی کیفش جا ماند. مرباهای لیمو و انجیر را دادم ببرد وین. نشد درس بخوانم. وقتی هم برگشتم مریض بودم. توی تخت افتاده بودم و به صادق هدایت و مارسل پروست فکر می کردم. این جور نویسنده ها با تخت به ذهنم گره خورده اند. با ذات الریه و هوای سرد و مرطوب اروپا. باید چهارشنبه مقاله ای دو هزار کلمه ای تحویل بدهم که تا این جا هیچ کاری برایش نکرده ام. احساس می کنم در گلو٫ بینی٫ گوش ها و ریه هایم بادکنک هایی کوچک جاخوش کرده اند و راه های رفت و آمد را بسته اند. یک چشمم به کتاب است یک چشمم به فیس بوک. هفت سین های ملت را می بینم. آدم های دور هم. آدم هایی که بوی عید می دهند. این خوش‌حالم می کند. خاویر از آمریکا برگشته و خوش اخلاق است. سارا موهایش را رنگ کرده و تعطیلات را هم در پرتغال گذرانده. هنوز تب دارم. به شاعران آلمانی فکر می کنم. به امیر عباس هویدا فکر می کنم. توی گوگل سرچ می کنم مایکل اسکات. سرچ می کنم آنژین. سرچ می کنم ذات الریه. به این فکر می کنم که کاش فردا کسی با من حرف نزند چون با اولین کلمه به سرفه می افتم. ملت هم بعد از دو هفته قرار است هم را ببیند و کسی هم چیزی نگوید؟ فردا قرار است بحث را هم بچرخانم سر یکی از کلاس ها. امیدوارم بحث خودش بچرخد و همه به سرفه هایم احترام بگذارند. دلم می خواست حالم خوب بود. هیچ چیز دیگری در حال حاضر بیشتر از این نمی خواهم. به آخر ترم تنها دو ماه مانده و هزار کار پیش رو. برای همه شان باید برنامه بریزم. شرط اولیه همه ی این ها این است که تب نداشته باشم. بتوانم تا دیروقت در کتاب‌خانه بمانم. برای تک تک دوستانم دلم تنگ شده. برای مامان و بابا و خواهرها و داداشم که دیگر نگو. برای مامان بزرگ ها و بابابزرگ و بقیه ی اعضای فامیل هم. عید که می شود به زور به آدم حالی می کند که دل‌تنگی اش چقدر بزرگ است. برای همین نوروز از نظر من چیز مزخرفی است. همه ی مناسبت های بزرگ و دراماتیک چیزهای مزخرفی هستند که گند دنیا را زیر ذره بین می گذارند و به یادت می آورند. اما خب شما باور نکنید. به این فکر کنید که تب دارم. و به این فکر کنید که دلم تنگ است.

امروز سی ساله شدم.

مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر



ممنون که دلتنگي ات رو با ما شريک شدي. بهتر از اين بود که تنها دلتنگ باشي. درکت مي کنم و مي دانم که فردا که بهتر شدي دلتنگي هايت کمرنگ مي شوند. من هم فردا صبح ديدار سه روزه بعد از 3 ماهه مان تمام مي شود. تلخي نکن خواهر. قدر غم ها و دلتنگي هاي کوچکمان را بدان


تولدت مبارک...نوروز چیز مزخرفیه.یادت میاره که چقدر غریبی،چقدر بد دوری از بهترین عزیزانت...


نوشته هایت قشنگند. حتی اگه تبدار و بیمار باشی. اصلا تب و بیماری را قشنگ توصیف می کنی. نویسنده موفقی هستی. تولدت مبارک! یادت باشه تولد سی سالگی همه آدمهای دنیا یه جوریه! تو تنها نیستی.


مریم جون آیا دونستنِ این که منم توی شرایطی مشابه تو ام و باهات هم دردی می کنم به حال و روزت تاثیر مثبتی می ذاره؟


سلام ...
امیدوارم حالتان هر چه زودتر خوب شود .


تولدت مبارک مریم!امیدوارم حالت خوب بشه و پریشونیت آروم بگیره.


سلام مریم جان
نمی دونم چطور خوشحالت کنم وقتی خودم هم دلتنگم. اما امیدوارم با موفقیت درست را تمام کنی و همیشه با همسرت در کنار هم باشید. ان شاالله زود خوب بشی
عید و بهار و تولدت و سال نو مبارک


delam hesabi barat tang shode.to chera injoori shodi dokhtar? movazebe khodet bash aakhe.


خوب شی زود


به هر حال آرزوی سال بهتری برایتان دارم
پر از جای خالی سرفه و تب و ذات الریه!


انقدر همه چیز با هم تلفیق شده بود که حس گرفتن سخته... شادی تولد، غم تنهایی در سال نو. امید و ناامیدی...

به هر حال تولدتون مبارک


دارم فکر میکنم عجب زندگی ای
توبدت هم مبارک
راستی منم 59 ایم البته مردادی

سال خوبی داشته باشی


من در وبلاگم به اسم پ.ح هستم
ممنون


من اکثرا مطالبتو میخونم
و از اینکه پویایی لذت میبرم
پیروز باشی
و بیشتر از این کنار همراه زندگیت


maryam jaan, Happy BDay,I enjoy reading yout posts. I also likes your photos. I wish I could come and see you. Hope you get better soon, Take care



وضعیت سرفه را می فهمم. من هم همین زمستون قریب به یک ماه سرفه می کردم. درست همین طور که میگی. کافی بود دهانم را باز کنم و دو کلمه حرف بزنم: عفونت ریوی
اتفاقا همان وسط هم تولد 30 سالیم بود. سرفه تولد سرفه:-) البته طبیعتا نمی شود گفت چه حسن تصادفی! در بهترین حالت می شود گفت چه قبح تصادفی یا چه شباهتی.... نوروزت که با وجود مریضی هنوز نیومده. اما به هر حال تولد 30 سالگیت مبارک. امیدوارم تو پست بعدیت خوبتر و کمی خوشحال تر باشی


deltangi az neveshtehaton paydast..
chi begam?

dele tang chare nadare.

kiss.


تولدت مبارک مریم جان
امیدوارم حالت هم بهتر شده باشه
تو که بغض نکردی وقت فوت کردن شمعهای سی سالگی؟


happy birthday ,do you need any help or can i do anything for you i am almost near ,i can invite you and cook somthing for you ,let me know


باور کردی نیست که تا این حد خوب پیش بینی شده باشد.
راستی حامد فیلتره؟


میدونی که چقدر آدم هست که دلش می خواد جای تو باشه بره یک دانشگاه درست و حسابی درس بخونه و کلن از این همه سنت که دست و پای ما را گرفته فرار کنه درسته عید خوبه همه هم شادنداکثرن ولی بهترین چیز اینیه که شما داری که داری در رشته مورد علاقه ت تحصیل میکنی لازم هم نیست که هر روز شوهر داری و بچه داری کنی.


امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب شه

تولدت مبارک بازم


salam
tavalodetun mobarak
nemidunin mna va hamsaram cheghadr beh sabr va eradeh shoma va agha hamed ghebteh mikhorim paydar bashid


تولدت مبارک
دو سال پیش تجربه سی ساله شدن رو داشتم و واقعا معرکه است زندگی به دو بخش تقسیم می شه با بیشتر خانومایی هم که صحبت کردم همین نظر رو داشتن پس واسه تو هم می تونه صدق کنه
امیدوارم زودتر هم خوب بشی
سال خوبی رو هم برات آروز می کنم


سلام مریم جان
تولدت مبارک! و سال نوی خوبی داشته باشی
:)


Laying here, reading, dark room, dark world, empty words.

All is vanity. Tomorrow another day. Today another day. Dogs and slaves. Dogs and slaves.

Asked Him why many times and He says:

"My friend! I do as I please. I say what I want. I act and who can reverse it? Can you understand the mind of God?"


سی ساله که میشه آدم، چس ناله بخش مهمی از زندگی میشه، و خب تو مریض هم هستی

و بعد درد اینکه انگار باید اونقدر زنده بمونی تا ببینی چطور دونه دونه رویاها و آرزوهات تبدیل به شکستها و کابوسهات میشن.

سی سالگی اما سن خوبیه برا نوشتن :)



سلام

سال نو مبارک
امیدوارم زود زود زود خوب خوب خوب بشین
با آرزوی بهترین ها برای شما و آقا حامدتون در سال جدید
حقا کلاه قرمزی منظوری داشت آنگاه که می گفت
تولد عید شما مبارک



Dear friend, Happy Birthday to you. Most of us experience the same loneliness & conditions. As you said highlighted occasions do not help the situation either, but also magnifying it.

I am sure you have better days ahead of you, so cheer up and try to distract yourself with music, movies, books and sweet memories

All the best with New Year


سلام. من همون خواننده تون هستم که چند وقت پیش راجع به نوشته تون درباره لوگوی تهران امروز انتقاد کردم. این محض معرفی. اما غرض اینکه اومدم به صفحه تون صرفاً برای اینکه تبریک عید نوروز بگم. تبریک خصوصی، نه از این دسته جمعی ها یا "کپی پیست" ها که حامد هم درباره ش نوشته بود. حالتون خوب می شه. و باز میاید اینجا نوشته ی سرشار از سادگی و شادی می نویسید. برای سلامتی تون دعا کردم.
هم نوروز و هم تولدتون مبارک!ا


I am sorry for saying this: even when you are not in good mood, your writing is shining. :)
Happy B-day!
And in bad days I always say "in niz bogzarad", ...


Maryam khanoom mehraboon, tavallod va eid har do mobarak. 30 saaleh shodan alami dareh. Angin ham be zoodi khoob khahad shod. Shaad baashi. Nasim


دلتنگی هات یک طرف
-
سی ساله شدن هم
خودش دلگیره


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2