February 2011 Archives



سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹

مسابقه ی دو

دختر، قدی کوتاه و پوستی تیره و چشم و ابرویی هندی دارد. این سومین کلاس مشترکمان است. دختر از من متنفر است.

دلیل اش را نمی دانم. بارها در موقعیت های گوناگون تصور کرده ام که روبه رویش ایستاده ام و ازش می پرسم :چرا از من بدت میاد؟ مشکلت با من چیه؟ ولی این موقعیت ها از خیال من به واقعیت راه پیدا نمی کنند. بارها فکر کرده ام که چه شده که دختر و خانواده اش سر از این جا در آورده اند و چه طور زندگی کرده و چه چیز را تجربه کرده . سعی می کنم خودم را جایش قرار دهم و بفهمم اش. کار سختی است.
اولین روز کلاس امسال که استاد پیشینه ی هر کس را می پرسید، دختر تاکید کرد که زبان مادری اش آلمانی است. گفت هندی هم بلد است البته. با افتخار البته نگفت. اما آلمانی اش را با افتخار گفت و این را آدم می فهمد. لهجه ی انگلیسی اش هم اتریشی است خب. این ها را که می دانم. اما تاکیدش روی این که زبان آلمانی را مثل یک اتریشی حرف می زند برایم عجیب بود. شاید هم نبود. شاید هم حس می کردم سرنخی پیدا کرده ام برای سوالی که جوابش را نمی دانم.
چندین بار در جمع های کوچک دو سه نفره وارد جمع شده و زبان انگلیسی جمع را به آلمانی تغییر داده. یک خصوصیت هم دارد. وقتی وارد جمعی بشود که من یکی از چند نفر هستم به همه نگاه می کند به جز من. این کار را خیلی ماهرانه انجام می دهد به طوری که من به مهارت اش غبطه می خورم . بعد خب من هم این طور مواقع آی‌پادم را در آورده ام و در یک بازی بی مزه ای شیرینی انداخته ام تا جمع شوند از روی میز بیفتند پایین. این بازی بی مزه ی آی پاد من است که مغز نمی خواهد فقط باید آدم بلد باشد تند تند بزند روی میز که شیرینی بیفتد.
دیروز مهلت تحویل مقاله ی آخر این ترم بود. با دو تا دختر دیگر ایستاده بودیم بالای دستگاه پرینتر که کپی هم می کند،‌در واقع برعکس. نوبت من بود و دستگاه کاغذش تمام شده بود. من نمی دانستم چطور می شود به دستگاه گفت برو اون یکی جعبه که هنوز کاغذ داره. با دستگاه کپی کتاب خانه این کار را بلدم اما این یکی حالی اش نمی شد. آن دو تا دختر هم آمده بودند کمک که هم فکری کنند. برگشتم دیدم دختر هندی تو صف کپی ایستاده. و خیلی ماهرانه به جای این که به من نگاه کند به دستگاه نگاه می کرد. بعد دید دارد دیرش می شود آمد جعبه ی کاغذ را باز کرد و دستی یک سری کاغذ سفید برداشت و تو جعبه ی بالایی گذاشت. پرینتر شروع کرد به کار کردن. مشکلی که من می خواستم از راه حرف زدن با دستگاه حل کنم او راحت و بدون تلاش برای برقراری مکالمه حل کرد. دو بار ازش تشکر کردم چون فکر کردم دفعه ی اول نشنیده که جواب نداده ولی خب اشتباه می کردم. نه
خواهش می کنم و نه لبخند و نه هیچ کوفت دیگری.
این را هم بگویم که این دختر هندی با دخترهای اتریشی خیلی رفتار دوستانه و گرمی دارد.

از این اتفاقات ریز ریز که نشان بدهد من و این آدم که هیچ ربطی به هم نداریم جز این که او از من خیلی متنفر است خیلی افتاده. دلم می خواهد یک زمانی که هردویمان پیر شدیم و باد غرور هندی -اتریشی اش خوابیده بود توی خیابان ببینمش و ازش بپرسم این چند سال چه مرگش بوده. بعد او بگوید که چه می گویم و آیا به سرم زده است؟ و یادش بیاید که ما هم کلاسی بوده ایم و شاید وقت داشته باشیم گه گاه چای و قهوه ای بنوشیم و از قدیم بگوییم.
حالت بهترش این است که بگوید: خارجی از سر راهم برو کنار تا پلیس خبر نکرده ام.
و من پوزخندی بزنم و کارت پلیس ضدنژادپرستی ام را از جیبم دربیاورم و جریمه اش کنم.
***
دعوا همیشه بر سر این است که کدام خارجی زودتر آمده. تاریخ همیشه یک مسابقه ی دو بوده است.

مریم مومنی | ۱۱:۵۹ صبح | پیام ها(16)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

باز نشر نوشته‌ی قدیمی به تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۱۰
-------------------------------------------
دو تفاوت عمده میان صهیونیسم و جنبش ملی فلطسین را در نظر بگیرید. صهیونیسم برای رسیدن به اهدافش(که به طور عمده غصب سرزمینهای تازه است) سیاست توجه به جزییات را پیشه کرد. حال آنکه گرایش ما فلسطینی ها -که براستی نمی شود آنرا یک سیاست خواند- این بوده است که بر اصول تخطی ناپذیر عمومی پای بفشاریم٫ گرایشی که هیچ‌وقت ما را از مقابله با «موقعیتهای غیرمترقبه» مصون نداشته است. نتیجه این است که صهیونیست ها اکنون دولت دارند٫ فلسطینی ها ندارند. درست است که صهیونیست ها ثابت کردند که قدرت برتر نظامی دو گروه متخاصم بودند و اصول عامی هم داشتند که بر آن تکیه کنند٫ اما نقطه مرکزی بسیجشان٫ هدفهایی به نسبت مشخص بوده است- به گفته چایم وایزمن: «یک راس بز دیگر٫ یک وجب زمین دیگر.» به یاد دارم وقتی بچه بودم از اینکه روزی٫ پس از به سر آمدن مهلت تعیین شده از طرف انگلیسی ها٫ هبرانی های ما (یعنی قدرقدرتهای فلسطینی) صهیونیست ها را با چوب و چماق از سرزمین ما بیرون می راندند٫ آزرده می شدم. اما اینها را نیز به خاطر می آورم: بحثها٫ گواهیها٫ مخالفتهای مختلف با مبارزه ما٫ تصویرهایی که هنوز در نهایت شفافیت در پیش دیدگانم قرار دارند٫ از جمله صفهای پی در پی کشاورزان یهودی٫ دانش آموزان٫ یا حتی رهگذرانی که سرگرم کار خود بودند و به زندگی عاجل و بی هدف عربهای فلسطینی٫ که بعدها معلوم شد موقعیت مالی و وابستگی شان به زمینداران بزرگ اثری در سرنوشتشان ندارد٫ اعتنایی نداشتند. برخلاف زندگی یهودیان٫ هیچ گونه جزییاتی درباره ی زندگی عربها ذکر نشده بود. هیچ سازمانی نبود که مشخص کند بخشی از پول بلیت سینمای ما به مرکزی مثل آژانس یهود می رسد. آنچه ما داشتیم - و هنوز هم داریم- بازارچه های ما و مراکز بومی ما بوده است: کثیف٫ ثبت نشده و ارزان.


به نقل از: فراتر از واپسین آسمان-
نوشته ی ادوارد سعید
ترجمه ی حامد شهیدیان- نشر هرمس

مریم مومنی | ۰:۵۴ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

آقای سلینجر: روحتان شاد

باز نشر نوشته‌ی قدیمی به تاریخ ۲۸ ژانویه ۲۰۱۰
-----------------------------

نوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آن‌قدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرف‌اش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟
نوشتن اما اگر از روی عادت باشد سوال ها منصرفش نمی کنند. بیهودگی نوشتن‌ کلمه ها به یاد آدم نمی افتد. مثل عادتی روزمره٫ راهی که هر روز طی می کنی تا به محل کار برسی یا صبحانه خوردن٫ بی آن که برایش فلسفه بورزی انجامش می دهی.

مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام.

دی‌شب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشم‌مان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند.

سینه سرخ کوچک را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانش‌گاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواسته‌ام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟

عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهن‌سال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آش‌پزخانه بعد از شام.
حیف که سه روز هفته تا ساعت هفت کلاس دارم. وگرنه حتمن تماس می گرفتم.

مریم مومنی | ۰:۵۷ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

از سرزمین هرز

باز نشر نوشته‌ی قدیمی به تاریخ ۲۹ ژانویه ۲۰۱۰
------------------------------
در کتاب‌خانه نشسته ام و سرزمین هرز الیوت را می خوانم. لپ تاپ جلویم باز است: برای لغت‌نامه اش و اینترنت. هر دو به کارم می آیند. متن پر از ارجاعاتی است که برای زمانه ی ما غریب اند. نمی دانم اگر صد سال پیش بود و خواننده ی آن دوره بودم چه حسی از آن داشتم و چه می فهمیدم. احتمالن انتظار می رفت خیلی از کلاسیک های آن زمان را به عنوان دانش‌جوی فرهنگ و ادبیات انگلیسی خوانده باشم و بدانم. خیلی فراتر از شکسپیر که همین حالا هم انتظار می رود : کمدی الهی دانته با این که متنی انگلیسی نیست در اصل٫ جزو اولین ها می بود. متنِ اغلب اپراهای معروف هم. شاید اگر الیوت الان می خواست سرزمین هرز را بنویسد ارجاعاتش را از اخبار سیاسی٫ سینما و موسیقی آلترناتیو یا شورشی انتخاب می کرد. نمی دانم.

متن را به کندی جلو می روم چون هر چند خط به یکی از پانوشت‌ها می رسم و باید همه را بخوانم. هر چند که در نهایت کمک چندانی نمی کند اما تصویر را بهتر شکل می دهد: تصویر گنگ را. لذتش هم در همین است. اگر قرار بود معنی واحدی پشت کلمه های متن باشد که همان صد سال پیش تمام شده بود و رفته بود... خواندن با کمک اینترنت و گوگل هم فال می شود و هم تماشا. اگر لغت‌نامه ی لپ تاپ کلمه را نداشته باشد گوگل مشت‌تان را خالی نمی گذارد. یکی دو جا به چند تا از ملودی های ارجاع داده شده در متن برخوردم. فایل صوتی شان را پیدا کردم و شنیدم. یک جا هم همین الان کلمه ای را دیدم که حدس زدم پرنده یا حشره ای باشد. پیدایش کردم. پرنده ای کوچک در اندازه ی گنجشک آن طور که در ویکی‌پدیا عکس‌ا ش را گذاشته اند و با صدایی شبیه قطرات آب آن طور که الیوت نوشته. متن ویکی پدیا هم صدای پرنده را از خوش الحان ترین صداها بین مرغان می داند.

ترجمه ی فارسی شعر را این‌جا ندارم. بخش هایی از آن را در یکی از آخرین شماره های زنده رود احمد اخوت به قول از بهمن شعله ور نوشته بود. ترجمه ی خیلی خوبی بود. کاش متن کامل فارسی اش را هم می شد بخوانم.

مریم مومنی | ۰:۵۸ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۶ فوریه ۲۰۱۰
-------------------------------

سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خواب‌گاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد.

مریم مومنی | ۱:۰۰ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۷ فوریه ۲۰۱۰
----------------------------
داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک.

بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را.

امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن.

مریم مومنی | ۱:۰۱ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۹ فوریه ۲۰۱۰
-------------------------
پنجره را می بندیم
خون کف خیابان
خشک می‌شود
زمستان تمام می‌شود
پاییز تمام می‌شود
تابستان نفرین شده
تمام می‌شود

بهار است

دست در دست هم
چنارهای خیابان ولی عصر را
در آغوش می گیریم.

مریم مومنی | ۱:۰۲ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۱۰
------------------

نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خواب‌گاه به سمت کلاس ها می روم و چمن‌زار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمن‌زار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین.
بعضی اوقات هم پرواز می کنند تک و توک. بالا می پرند و روی تیر چراغ برقی می نشینند. گاهی اوقات هم بوی دریا می آید. این یکی البته خیلی خیلی نادر است. شاید یک بار حس کرده باشم. البته آن قدر با ساحل فاصله داریم که خنده دار است بگویم این بو از ساحل آمده. اما هر چه بود بوی دریا بود.

چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترین‌ای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته.
سلام امیر بامداد...

صبح خوش‌آیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوش‌بختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوش‌حالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد.

بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم...

دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم.
این متن در این جا تمام نمی شود.

مریم مومنی | ۱:۰۳ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

پرواز

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۰
-------------------------
پنجره باز بود. داشتم ناهار می خوردم. صدای ویز طولانی از بیرون می آمد. دیدم دو تا از بچه ها بیرون نشسته اند و یکی شان دارد با هلی‌کوپتر کنترل از راه دور کوچکی بازی می کند. پسره ی دانش‌جو و دل خوش. سعی کرد پروازش دهد. هلی کوپتر از روی زمین بلند می شد اما اوج گرفتنش ناگهانی بود و کمی که بالا می رفت سقوط نصفه نیمه ای می کرد. کمی نگاهشان کردم ببینم چقدر بالا می رود. تا پنجره ی طبقه ی دوم که اتاق من باشد می رسد یا نه. بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم سر ناهار.
الان که رفتم پنجره را ببندم دیدم یکی شان رفته و آن یکی هم دارد هلی کوپترش را جمع می کند و می گذارد توی کیف مخصوصش. خوب تر که نگاه کردم دیدم روی صندلی چرخ‌دار نشسته. از این مدل جدید ها که چرخ بزرگ ندارند و با دکمه می شود راحت راه‌شان انداخت. برای همین در نگاه اول متوجه نشده بودم. پسر بساطش را جمع کرد و دکمه ی صندلی اش را زد و دور شد.
پسره ی دانش‌جو و دل خوش؟

مریم مومنی | ۱:۰۵ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲ مارس ۲۰۱۰
------------------------
میزان سواد هر ملتی را از نحوه ی بحث کردن و استدلال آوردن‌ مردم اش بسنجید نه داشتن مدرک تحصیلی

مریم مومنی | ۱:۰۶ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ مارس ۲۰۱۰
-------------------------
تب داشتم. شب بود. دیروقت. چمدان چرخ‌دار را پشت سرم روی زمین می کشیدم. باد می وزید.تاریکی نمی گذاشت بفهمم این مدت که نبوده ام چمن ها رنگ عوض کرده اند یا نه. روباهی از جاده گذشت. سلانه سلانه.انگار روح سرگردان شاعری ایرلندی باشد. و بعدلای بوته ها پنهان شد. آن پایین نهر کوچکی بود. روباه دم اش را روی آسفالت می کشید. کمی می جهید. اما نه با شتاب و حتا می توان گفت آهسته تر از هر روباه دیگری.این موقع شب و این موقع سال و روباهی میان جاده. درست در مرکز شهر٫ لابه لای چمن ها و بوته های دانشگاه
بهار آمده بود؟ نمی دانم

مریم مومنی | ۱:۰۹ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۱۰
----------------------------
سال تحویل رو باید با مرده ها جشن گرفت.
مرده های امسال.
مرده های همه ی سال ها.
می دونم با این سرعتی که دنیا داره عوض می شه حتمن یه وقتی یه راهی پیدا می کنن براش.
که آدم دم سال تحویل زنگ بزنه به مرده هاش.
حتا بهشون وبکم بده.
براشون بوس بفرسته
و عکس های سفره هفت سین رد و بدل کنن.
آدم مرده هاش رو فراموش نمی کنه.
فقط سال به سال کم تر ازشون حرف می زنه
این رسم روزگاره

مریم مومنی | ۱:۱۰ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

اگر خوشحال و خندونی این جا رو نخون

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۱۰
---------------------------
دیشب نشسته خوابیدم. روی تخت بالش ها را جوری چیدم که تا حد ممکن لیز نخورم و زاویه ام حفظ شود. شب قبلش نخوابیده بودم. سرفه سرفه سرفه. دم صبح سرفه در حد از کرخه تا راین. از هفت سین خبری نیست. اتاقم را هم نتکاندم. هوای این جا هنوز سرد است. کم‌تر از ده روز با هم بودیم. کم‌تر از چهار روزش دونفری بودیم.یک روزش خیلی خوب بود. رویایی بود. آفتاب و مدیترانه و دل‌خوشی های کوچک. سه روزش را تب دار و بیمار خوابیده بودم. سوپ خوردم. غذا خوردم. همه اش دست‌پخت حامد. آن قدر مریض بودم که دم آخری نبوسیدمش. تمام مدت توی اتوبوس فرودگاه دلم می خواست کنارم نشسته بود. از دو فرودگاه مختلف بر می گشتیم به دو شهر مختلف. دوربینم توی کیفش جا ماند. مرباهای لیمو و انجیر را دادم ببرد وین. نشد درس بخوانم. وقتی هم برگشتم مریض بودم. توی تخت افتاده بودم و به صادق هدایت و مارسل پروست فکر می کردم. این جور نویسنده ها با تخت به ذهنم گره خورده اند. با ذات الریه و هوای سرد و مرطوب اروپا. باید چهارشنبه مقاله ای دو هزار کلمه ای تحویل بدهم که تا این جا هیچ کاری برایش نکرده ام. احساس می کنم در گلو٫ بینی٫ گوش ها و ریه هایم بادکنک هایی کوچک جاخوش کرده اند و راه های رفت و آمد را بسته اند. یک چشمم به کتاب است یک چشمم به فیس بوک. هفت سین های ملت را می بینم. آدم های دور هم. آدم هایی که بوی عید می دهند. این خوش‌حالم می کند. خاویر از آمریکا برگشته و خوش اخلاق است. سارا موهایش را رنگ کرده و تعطیلات را هم در پرتغال گذرانده. هنوز تب دارم. به شاعران آلمانی فکر می کنم. به امیر عباس هویدا فکر می کنم. توی گوگل سرچ می کنم مایکل اسکات. سرچ می کنم آنژین. سرچ می کنم ذات الریه. به این فکر می کنم که کاش فردا کسی با من حرف نزند چون با اولین کلمه به سرفه می افتم. ملت هم بعد از دو هفته قرار است هم را ببیند و کسی هم چیزی نگوید؟ فردا قرار است بحث را هم بچرخانم سر یکی از کلاس ها. امیدوارم بحث خودش بچرخد و همه به سرفه هایم احترام بگذارند. دلم می خواست حالم خوب بود. هیچ چیز دیگری در حال حاضر بیشتر از این نمی خواهم. به آخر ترم تنها دو ماه مانده و هزار کار پیش رو. برای همه شان باید برنامه بریزم. شرط اولیه همه ی این ها این است که تب نداشته باشم. بتوانم تا دیروقت در کتاب‌خانه بمانم. برای تک تک دوستانم دلم تنگ شده. برای مامان و بابا و خواهرها و داداشم که دیگر نگو. برای مامان بزرگ ها و بابابزرگ و بقیه ی اعضای فامیل هم. عید که می شود به زور به آدم حالی می کند که دل‌تنگی اش چقدر بزرگ است. برای همین نوروز از نظر من چیز مزخرفی است. همه ی مناسبت های بزرگ و دراماتیک چیزهای مزخرفی هستند که گند دنیا را زیر ذره بین می گذارند و به یادت می آورند. اما خب شما باور نکنید. به این فکر کنید که تب دارم. و به این فکر کنید که دلم تنگ است.

امروز سی ساله شدم.

مریم مومنی | ۱:۱۱ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

هنر ملی(یا کورش آسوده بخواب که ما بیداریم: می خوریم و می آشامیم)

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۶ مارس ۲۰۱۰
----------------------------
آن کدام هنر است که در ایران روز به روز در حال پیش‌رفت است و هیچ دولت و حکومتی نتوانسته بر آن اعمال فشار کند و سانسورش کند؟

چپی و راستی و منافق و ولایت فقیه و ضد ولایت فقیه و مسلمان و بهایی و یهودی و زرتشتی و لامذهب و مارکسیست و فمینیست و آخوند و کراواتی و چادری و بی حجاب و پیر و جوان و ترک و لر و کرد و بلوچ و روشن‌فکر و عامی و عینکی و کچل و داف و موسیخ سیخی و حزب اللهی و بسیجی و زندانی و زندان‌بان و خلاصه همه و همه از قورمه سبزی لذت می برند و می توانند سر مزه اش و طرز پختش نظر بدهند و مقاله بنویسند.
اگر هم کسی قورمه سبزی دوست ندارد دیگرانی را که دوست دارند به زندان نمی اندازد و علیه شان موضع نمی گیرد.

آش‌پزی تنها هنری است که در هیچ حکومتی سانسور نشده که هیچ بلکه بسط و اشاعه و ترویج هم داده شده. هر بار که به ایران می آییم از آخرین اخبار شهر همیشه این است که کدام رستوران تازه افتتاح شده ای الان مشتری جذب کرده و صف انتظارش طولانی است. کم تر پیش می آید که رستورانی را بسته باشند. اما همیشه بوده کتاب فروشی ای که تا همین پارسال باز بوده و امسال به بهانه ای درش را تخته کرده اند. از مهم ترین و پربیننده ترین برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی(بین خانم ها معمولن و البته متاسفانه) برنامه ی آشپزی اش است. نشریات گوناگون تغذیه و سلامت مربوط به خورد و خوراک روز به روز تعدادشان بیشتر می شود. وسایل آشپزخانه با وقاحت تمام بر بیلبورد های شهرها با هم رقابت می کنند: چای ساز و بستنی ساز و سرخ کن و ماکارونی پز و میوه خشک کن و... از آخرین مدل هایشان بی خبرم. اما این ولع اسباب آشپزخانه و ظرف و ظروف خریدن و بوفه های بزرگ در خانه ها برای به جلوه کشیدن آخرین کریستال ها و بلورجات ها و آرکوپال ها و چینی ها و از آن طرف بدن های رنجور ما ایرانیان که اغلب به اتفاق با شکم هایی بر آمده از پرخوری سالیان و کم تحرکی به گاه رنجوری وبه گاه شادی و پرخوری در همه ی موارد چه به وقت عزا و چه عروسی تصویر دردناکی رانشان می دهد از مردمانی که تنها لذت باقی مانده ی مجاز برایشان خوردن است.

مریم مومنی | ۱:۱۲ صبح | پیام ها(1)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۰
---------------------------
آفتاب کم سویی روی پشت بام های شیب دار ساختمان های روبرو افتاده. آفتاب کم جانی روی نهال باریک درخت روبروی پنجره ام افتاده. باد هم می وزد. از ظهر در کتاب‌خانه بودم و کتابی درباره ی کنیا می خواندم. اسامی آفریقایی برایم شبیه به هم است. برای همین مجبور بودم همه شان را لیست کنم که یادم نرود کدام یکی پایش قطع شده و کدام یک زندان رفته و کدام برای استقلال کشورش آغوش دل‌بندش را ترک گفته و جنگیده و کشته شده. کتاب قبلی را نویسنده ای زنگباری نوشته بود. ماه پیش هم دعوتش کرده بودند به ایرلند بیاید و در یک شب بارانی کوبیدم تا آن سر شهر رفتم که سخنرانی اش را بشنوم. استاد درس مربوطه‌مان هم آمده بود. از زنگبار تنها چیزی که می دانم صفت نسبی زنگی است: غلام زنگی. و آن طور که خود نویسنده می گفت این کشور یکی از طولانی ترین تاریخ ها را در برده داری و تجارت برده داشته. بعدتر حرف اش کشیده شد به مستعمره شدن کشورشان و می گفت یکی از کوتاه ترین جنگ های تاریخ جنگ سلطان آن موقع شان و انگلیسی ها بوده که در عرض بیست دقیقه از اعلام جنگ سلطان به آن ها٫ خودش را تسلیم می کند و کشور دست انگلیسی ها می افتد. بعد می گفت و خب عجیب نیست. از سرزمینی که سالیان سال ظلم را در خود دیده و مردم اش به آن خو گرفته اند انتظار مقاومت نداشته باشید. آخر صحبتش هم کتابم را بردم نشانش دادم و گفتم قرار است همین هفته ی آینده کتابش را سر کلاس بخوانیم و بحث کنیم. فکر کنم کمی خوش‌حال شد. کتابم را هم امضا کرد... داشتم می گفتم این یکی در کنیا می گذرد. نام ها شبیه به هم و یک نواخت است. ماجراها خط داستانی خاصی ندارند و شخصیت ها آن طور که باید شکل نگرفته اند. اما چیزی که مهم است حرفی است که پس این ماجراها می خواهد بزند و روایت استقلال کشوری است که من هیچ ایده ای از آن ندارم و دلم می خواهد بدانم.

مریم مومنی | ۱:۱۳ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

سوال های من از «سوسن‌ خانوم»

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۹ مارس ۲۰۱۰
----------------------------

چرا در نمآهنگ «سوسن خانوم» صدای سوسن خانوم بیشتر به شخصیت های کارتونی مثل خاله موشه ویا خاله سوسکه شبیه است تا صدای طبیعی یک زن؟
چراسوسن خانوم وسط آهنگ ناگهان جیغ هیستریک می زند؟
چرا صدای مردان از صدای واقعی مردها بم تر و بیشتر شبیه صدای یک غول است؟
چرا در این ترانه بیش‌تر از این‌که حس کنیم گفت‌و گویی بین شخصیت مذکر و سوسن‌خانوم شکل گرفته٫‌گفت‌و گوی فرضی دو مرد (خواستگار و پدر سوسن خانوم) برای‌مان به تصویر کشیده می شود که در غیاب سوسن‌خانوم بر سر سرنوشت او به توافق می رسند(یا قرار است برسند)؟
چرا این ترانه ی به سبک جاهلی و شکل و شمایل مدرن(پست مدرن حتا) که نمآهنگ و متنی مردسالارانه و ضدزن دارد انقدر طرف‌دار پیدا کرده و همه از آن لذت می برند؟

مریم مومنی | ۱:۱۶ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

و باز هم سوسن خانوم

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۱۰
------------------------------
انتقاد های وارد به سوال های من از سوسن خانوم:

- مردم دلشون می خواد بخندن بعد تو اومدی گیر دادی که چرا می خندن و فلسفه می بافی
- این ترانه و بسیاری دیگه از ترانه ها برای بخش کودک شخصیت آدمها ساخته شدن، کودک کارش لذت بردن از لحظه است نه تجزیه تحلیل چنین آهنگی برای پیدا کردن و مچگیری از نگاه مردسالارانه که کار بالغ هست
- چرا انقدر جدی گرفتی
-
این کلیپ داره همین مفاهیمی رو که بهش معترضی با زبان طنزش به نقد می‌کشه
-

درباره ی سه انتقاد اول باید بگویم که مردم دلشان می خواهد بخندند و این خیلی خوب است و من هم جلوی‌شان را نگرفته ام که نخندند. مردم به جوک و لطیفه های مادرزن/مادرشوهری هم می خندند. به شوخی های زن ذلیل بودن مردها (که معمولن موضوعش مردی است که به هم‌سرش در کار خانه کمک می کندو یا در تصمیم گیری نظر زنش را هم می پرسد) زذ و زی‌ذی بودن هم می خندند. اصلن طنز بخش مهمی از بار فرهنگی ذهن های ما را در هر کجا که باشیم به دوش می کشد. وقتی حوصله نداریم حرف جدی بزنیم و یا وقتی از پیش بردن چیزی ناتوانیم طنز همیشه به کمک‌مان می اید و می خنداندمان. اما چه کسی گفته بر طنز نمی توان انتقاد کرد؟ طنزی که بر پایه ی باورهای نادرست فرهنگ و جامعه مان ساخته شده ٫ باورهایی که در حالت جدی ترش نمودهای واقعی و عملی اش را هر روز در زندگی خودمان و اطرافیان‌مان می بینیم و اگر منصف باشیم از آن دل‌زده و ناراحت می شویم من را نمی خنداند.

انتقاد آخر که شاید جدی ترین انتقاد باشد می گوید این نمآهنگ خودش همین چیزهایی که را که به آن معترضم به نقد می کشد. سوال من این است که از کجا مطمئن اید که بازتولید نیست و نقد است؟ من هیچ کجای این کلیپ اثری از اعتراض به آن چه خودش به تصویرش می کشد نمی بینم. به صرف این که اداهای بازیگر/خواننده ها بامزه است و یا صداهایشان خنده دار است و یا ناگهان از توی کافه رستوران به دل کویر می روند و شتر سوار می شوند و یا هماهنگی سه تایی شان در حرکات موزون و شعر خواندن که البته همه می تواند قابلیت خنداندن آدم را داشته باشد و طنز باشد یعنی دارد این مفاهیم را نقد می کند؟

نکته ی آخر این که از به نقد کشیده شدن فرهنگ عامه مان نترسیم و موضع غیر منطقی نگیریم. جامعه ی بیمار ما برای سالم شدن راه درازی در پیش دارد. البته می دانم که شاید جای مطرح کردن این حرف ها وبلاگ نباشد و مقاله های آکادمیک حوزه ی مطالعات فرهنگی مخصوصن در نقد فرهنگ عامه و موسیقی عامه پسند قالب مناسب‌تری برای این حرف ها باشند. اما من دلم می خواهد سوال هایی که در حوزه ی مطالعات فرهنگی (یکی از محور های رشته ی دانشگاهی ام) برایم پیش می آید را اگر حس و حالش بود این جا هم مطرح کنم. اگر فکر می کنید که خواندن اش و فکر کردن درباره ی آن چه از آن لذت می بریم عیش تان را منقص می کند و خودآگاهی نسبت به لذت ٫ لذت را از بین می برد پیشنهاد می کنم این جا را نخوانید.
در صورتی که از دسته ی فوق نیستید٫ هم‌فکری و نقد دقیق شما برای من و دوستان دیگری که به این موضوعات علاقه دارند کمک کننده و سازنده است.

مریم مومنی | ۱:۱۷ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۱ آوریل ۲۰۱۰
----------------------------
یک‌شنبه ظهر است. با بهداد می نویسم. در کتاب‌خانه. آداپتور لپ تاپم سوخته از ده روز پیش.یک عدد تازه اش را آن لاین خریدم که هنوز دستم نرسیده. دستم در پوست گردو است که به نظر خودم جای خوب و خوش‌مزه ای است. پشت سر هم باید می خواندم شبانه روز تا به موقع برسم همه ی متن ها را تحویل دهم. توانستم. این خوش‌حالم می کند. مانده یک مقاله ی طولانی و جدی برای یکی از سمینار ها که فرصت اش دو هفته ی دیگر است و بعد هم خواندن برای امتحان های پایان ترم که روال مشخص تری دارد و با این که تلاش می طلبد خلاقیت لازم ندارد آن طور که نوشتن این همه متن فکر و خلاقیت می طلبید. یک جور خستگی خوبی در بدنم مانده که لذت بخش است. از کار و خواندن مدام و به کار گرفتن ذهن می آید. نتیجه ی یکی دو تا از مقاله های نیمه ی ترم هم که آمد اثر لبخند را ماندگار تر کرد. بگذریم.
با همه ی بی خوابی ام دلم می خواهد بروم گالری نقاشی ملی ایرلند که یکی از جاهای مورد علاقه ی من در این شهر است. روزهای شنبه و یکشنبه تور مجانی هست برای بازدید تابلوها. یکی از بهترین راهنماهای موزه را من در همین جا تجربه کردم: خوش اخلاق و دقیق و با علاقه به چیز هایی که می گفت و توضیح می داد. آدم فکر نمی کرد طرف یک سری جمله مصنوعی حفظ کرده که تحویل بازدید کننده ها بدهد. برایش مهم بود که ملیت مان چیست تا بسته به علاقه ی احتمالی مان جزییات بیشتری برایمان بگوید. دختربچه ی هشت ،نه ساله را هم به همان اندازه تحویل گرفت که بقیه ی ما را و سعی می کرد یک جاهایی که مربوط به دنیای کودکانه می شد را با زبان خود بچه به او توضیح دهد.

این مدتی که نبودم و فونت فارسی نداشتم(و هنوز هم ندارم) خواب زمستانی هم فیلتر شد. بالاخره در تاریخ این وبلاگ نمی شد این اتفاق بیفتد و آن را ننویسم. می نویسم که یادم بماند زمانش را.

بعد هم این که نظرهای متن قبلی را هنوز کامل منتشر نکرده ام. فکر می کردم فرصت پیدا می شود که متن سومی درباره ی سوسن خانوم و نقد فرهنگ عامه بنویسم و خیلی از حرف های نامربوطی را که خواننده های عصبانی از ظن خود به من نسبت داده اند پاسخ دهم. که احتمالن از دومی خواهم گذشت و اگر وقت و حوصله ای باشد درباره ی همان موضوع اول خواهم نوشت. از گفت و گوی دو نفره و کامنت به کامنت پرهیز می کنم که به نظر من بی هوده و وقت گیر است و اغلب هم بیشتر از این که مفید و سازنده باشد در فضای مجازی که پر از سؤ فهم هاست آزارنده است. یکی دو تا نکته ی خوب هم دوستان عزیزی در کامنت ها و یا ایمیل مطرح کردند که اگر فرصتی بود آن ها را هم منتشر می کنم.

مریم مومنی | ۱:۱۹ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۴ آوریل ۲۰۱۰
----------------------------

هر چه بالاتر
تنها تر
تا خورشید چیزی نمانده
ای ایکاروس محزون!

مریم مومنی | ۱:۲۱ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

تحقق یک رویا

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۷ آوریل ۲۰۱۰
---------------------------
جشن‌واره ی فیلم مستند انجمن فیلم ایرلند امروز روز اولش بود و تا یکشنبه ادامه دارد. اگر پول اضافی داشتم هر سه روز را از صبح تا شب در سینما می گذراندم بس که تازگی ها علاقه ام به فیلم مستند زیاد شده و طرف‌دارش شده ام. مستند هم که می گویم گزارش های کسالت بار و خواب آور از مثلن زندگی حیوانات با صدای یک‌نواخت یک سرد و گرم چشیده‌ی روزگار به ذهن ‌تان نیاید چون آن ها حوصله ی من را هم سر می برند. باید مستند خوب دیده باشید تا بدانید چه می گویم. فیلمی که ام‌روز دیدم اسمش بود جهان‌گردان فضا. ماجرای سفر انوشه انصاری بود که چند سال پیش به عنوان اولین توریست زن به فضا رفت و یک هفته در یک ایستگاه فضایی زندگی کرد.

فیلم با تصاویر بکری از قزاقستان شروع می شود که انوشه قرار است از آن جا به هم‌راه دو فضانورد دیگر به فضا پرتاب شود. منتها داستان با صحنه ی به زمین نشستن آن ها و انتهای سفرشان شروع می شود. عکاس ها و خبرنگارها منتظرند. آدم های دیگر هم هستند. جایی که سفینه به زمین می نشیند و خیلی با احتیاط سه فضانورد را از آن خارج می کنند و کمک‌شان می کنند که کلاه هایشان را بردارند. صورت انوشه را می بینیم که عرق کرده٫ کمی خسته به نظر می رسد اما لبخند می زند. یک نفر سیبی درشت و زرد دستش می دهد. و بعد سیل حلقه های گل است که گردنش می اندازند و عکس گرفتن ها و باقی داستان. جذاب بودن ماجرا اما به این است که جزییات زندگی روزمره ی انوشه و دیگر فضانوردان را در فیلم می بینیم.خیلی بیشتر از تصاویری که در فیلم های دیگر ٫کوتاه دیده ایم. این که چه طور موهایش را می شوید و مسواک می زند. چه طور غذا می خورند و شوخی می کنند و نخود فرنگی ها در هوا معلق می مانند و قطره های آب مثل جیوه گرد سر جایشان می مانند و جاری نمی شوند. روز و شبی که طبق ساعت و نه نور خورشید تعیین می شود و کیسه خوابی که باید آن را به سختی پوشید و منظره ی بی نظیری از زمین زیر پایشان و پنجره ی انوشه که توی فیلم می گوید مخصوصن این یکی را انتخاب کرده که رو به زمین منظره ی خوبی دارد. و بعد زمینی که از آن همه فاصله سبز و آبی و خاکی دیده می شود بدون مرزهای سیاسی و جغرافیایی یک ‌پارچه است و کسی به ذهنش هم نمی رسد که آن پایین ممکن است جنگ و جنایت و قحطی و بدبختی در جریان باشد. زیبا و باشکوه و آرام و ساکت.

اما فیلم همه اش این نیست. کمی بعد از این که صحنه ی پرتاب سفینه به فضا را می بینیم داستان فیلم می چرخد و این بار به جای میلیونر ایرانی-آمریکایی٫ مردان روستایی قزاق را می بینیم که سوار به دو سه تا کامیون به سمت محل به زمین خوردن قسمت های اضافی سفینه از فضا می روند . شب را در وسط بیابان اتراق می کنند و روز در انتظار شکار باقی مانده هایی از فلز و سیم با دوربین های شکاری شان آسمان را نگاه می کنند. چهار تکه ی مختلف هر کدام به وزن یک تن از سفینه در مرحله ی اول جدا می شود که محلی ها به آن شلغم می گویند چون شکلش شبیه شلغم است. این شلغم های قیمتی که پر از آلومینیوم و تیتانیوم و مواد دیگرند را دلالان محلی جمع می کنند و به چینی ها می فروشند و پول خوبی به جیب می زنند.

سالن سینما برای دو ساعت برای من قرقیزستان بود. دلم می خواست جای آن عکاس جوان نروژی (اگر درست یادم مانده باشد) فیلم از برهوت سرد و بکر آن جا عکس می گرفتم. وسط بیابان خشک و سرد با دلالان فلز قزاق سر سفره می نشستم و از غذایی که جلوی دوربین روی آتش درست کردند می خوردم. جایی که چند مایل آن طرف ترش زنی که زاده ی سرزمین من بود عازم فضا شده بود و ما انگشت حیرت به دهان دور شدنش را تماشا کرده بودیم و بعد در انتظار رسیدن شلغم های آسمانی چشم به بالا دوخته بودیم.

این جا می توانید تریلر فیلم را ببینید.

مریم مومنی | ۱:۲۵ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۷ آوریل ۲۰۱۰
----------------
مامان
جهان به زودی تمام می شود
من و تو تمام می شویم
پیش از آن‌که
در باد دویده باشیم
بی دغدغه ی اجاق‌های روشن
وزنجیرهای سنگین مسوولیت
و سجاده های هزار بار
و جوراب های زنانه ی مشکی

مامان
کنار شوفاژ گریه می کنم
برای صدف های شکسته
و گوش‌ماهی هایی که
صدای فاضلاب می دهند
و دست های ترک خورده ات

مامان
دلم می خواهد
ته جهان را ببینم
آن هنگام که خرماهای شیرین گردودار
از نخل های افراشته
بر دامنت می افتند
و مسیح
در قاب های خاک گرفته ی بهشت زهرا
پشت گل‌های مصنوعی آفتاب خورده
به ما لبخند می زند
و بشارت می دهد
به بهاری که
نخواهد آمد


مریم مومنی

مریم مومنی | ۱:۲۸ صبح | پیام ها(1)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ آوریل ۲۰۱۰
------------------------------
دلم می خواهد بتوانم نظمی بدهم به این همه مزخرفی که هر روز از سر ناچاری از جلوی چشمم می گذرد. ایده ی خوراک خوان ایده ی خوبی بود اولش. یک وقت هایی هم خیلی به درد می خورد اما در کل بازار مکاره ای است که از دست آدم در می رود و می بینی ساعت ها در آن چرخیده ای و هیچ چیز دستت را نگرفته. تکرار زیاد دارد. تکرار من را خسته می کند. ذهن را کند می کند. یک نفر متنی را نوشته. بعد می بینی سه نفر از دوستانت هر کدام با یک نوت متفاوت آن را به اشتراک گذاشته اند. متن را بارها و بارها می بینی. لطیفه ی بی مزه ای را مدام می بینی. چرت و پرت های سخن‌گویی را که دیروز در سخنرانی اش پرت و پلا بافته هزار بار جلوی چشمت می آید. هزار بار حرص می خوری از حماقتش. اما کاری از دستت برنمی آید. بعد فردای آن روز همان ها به شکل کاریکاتور٫ جوک٫ پست وبلاگ در متن ها و نوشته ها و نظرها می آید. کاری نمی توانی بکنی. حتا گاهی متن کوتاه حکیمانه ای به اشتراک گذاشته می شود. جمله ای از بزرگان مثلن. خیلی خوب و پند آموز است اما حال من را به هم می زند. اگر به جا در متنی استفاده شود خوب است. لذتش را می شود درک کرد. اگر از متن بریده شود و روزی سی چهل تایش بی ربط و باربط از جلوی چشمت رد شود ارزشش در حد آگهی تلویزیونی پایین می آید.

خلاصه اش کنم. از این همه اطلاعاتی که روزانه دریافت می کنم نود درصدش برایم بی فایده و گاه مضر است. برای کشتن وقت البته عالی است. غبطه می خورم به زمانی که مجبور نبودم برای رفع دلتنگی سراغ اینترنت بیایم که با دریایی از زباله (و اندک نهر هایی از آب تمیز) روبرو شوم.

مریم مومنی | ۱:۲۹ صبح | پیام ها(1)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ آوریل ۲۰۱۰
---------------------------
دارم این کتاب رو ورق می زنم تا مقاله هایی که به موضوعم مربوط می شه رو پیدا کنم. اول کتاب نوشته:

In Memory
of
Kaveh Golestan
(1950-2003)
and
with love for
Hengameh, his wife,
and Mehrak, his son.

خیلی عجیبه که در جایی که انتظارش رو نداری چیزی ببینی که بیش از هر آدم دیگه ی دور و برت به تو نزدیک باشه. یادمه چند روز پیش که داشتم کتاب رو برای اولین بار از قفسه ی کتاب‌خونه برمی داشتم و بازش می کردم این صفحه رو دیدم و ناخود آگاه نفسم بند اومد.
کتابی که دارم می خونم هیچ ربطی به کاوه گلستان و یا عکاسی و یا ایران نداره. مولفانش هم ایرانی نیستند.

مریم مومنی | ۱:۳۰ صبح | پیام ها(0)



جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹

بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۱۰
----------------------------
این متن یکی از ترانه های لنگستون هیوز با ترجمه ی شاملوئه که به نظرم یه جاهایی اش شاه‌کار ترجمه است و یه جاهاییش هم احتیاج به ویرایش حسابی داره. شاید هم اگه خود شاملو الان زنده بود و می خواست دوباره این رو ترجمه کنه تغییر می داد و سکته های شعر رو می گرفت و کمی هم به متن اصلی پای‌بند تر می موند. مثلن اون «کدوحلوایی» و خط آخر که کاملن یه چیز دیگه ترجمه شده
اما ترجمه ی دو سه بند اول شعر عالیه
مقایسه کنید خودتون:

The Ballad Of The Landlord

ترانه صابخونه

Landlord, landlord,
My roof has sprung a leak.
Don't you 'member I told you about it
Way last week?

صابخونه٫ صابخونه
سقف چیکه می کنه٫
اگه یادت باشه هفته پیشم
اینو بهت گفتم.

Landlord, landlord,
These steps is broken down.
When you come up yourself
It's a wonder you don't fall down.

صابخونه٫ صابخونه
این پله ها دخل‌شون در اومده٫
تعجبه که چطور خودت
وقتی ازشون میری بالا کله پا نمیشی!

Ten Bucks you say I owe you?
Ten Bucks you say is due?
Well, that's Ten Bucks more'n I'l pay you
Till you fix this house up new.

ده دلار از پیش بت بدهکارم و
موعد پرداخت ده دلار دیگه‌م رسیده؟
خب٫ پس بدون و آگاه باش که پول بی پول
مگه این که اول اوضاع خونه رو رو به راه کنی!

What? You gonna get eviction orders?
You gonna cut off my heat?
You gonna take my furniture and
Throw it in the street?

چی؟ حکم تخلیه می گیری؟
آب و برق رو قطع می کنی؟
اثاثمو می ریزی تو خیابون؟

Um-huh! You talking high and mighty.
Talk on-till you get through.
You ain't gonna be able to say a word
If I land my fist on you.

هوم! گنده تر از گاله ات فرمایشات می کنی٫ حریف!
بگو تا دخلتو بیارم!
یه مشت که تو اون کدو حلواییت کوبیدم
نطقت کور کور می شه

Police! Police!
Come and get this man!
He's trying to ruin the government
And overturn the land!

- پلیس! پلیس!
این مرتیکه رو بگیرین!
می خواد دولتو ساقط کنه!
می خواد مملکتو بریزه به هم!

Copper's whistle!
Patrol bell!
Arrest.

سوت آجان
آژیر ماشین گشتی
توقیف

Precinct Station.
Iron cell.
Headlines in press:
Man Threatens landlord
Tenant Held Bail
Judge GIives Negro 90 Days In County Jail!

کلانتری محل
سلول آهنین
و عنوان مطالب روزنامه ها:

مردی صاحبخانه اش را تهدید به مرگ کرد.

مریم مومنی | ۱:۳۲ صبح | پیام ها(2)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2