February 2011 Archivesسه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹
مسابقه ی دودختر، قدی کوتاه و پوستی تیره و چشم و ابرویی هندی دارد. این سومین کلاس مشترکمان است. دختر از من متنفر است. دلیل اش را نمی دانم. بارها در موقعیت های گوناگون تصور کرده ام که روبه رویش ایستاده ام و ازش می پرسم :چرا از من بدت میاد؟ مشکلت با من چیه؟ ولی این موقعیت ها از خیال من به واقعیت راه پیدا نمی کنند. بارها فکر کرده ام که چه شده که دختر و خانواده اش سر از این جا در آورده اند و چه طور زندگی کرده و چه چیز را تجربه کرده . سعی می کنم خودم را جایش قرار دهم و بفهمم اش. کار سختی است. مریم مومنی | ۱۱:۵۹ صبح | پیام ها(16) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
باز نشر نوشتهی قدیمی به تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۱۰
مریم مومنی | ۰:۵۴ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
آقای سلینجر: روحتان شادباز نشر نوشتهی قدیمی به تاریخ ۲۸ ژانویه ۲۰۱۰ نوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آنقدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرفاش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟ مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام. دیشب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشممان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند. سینه سرخ کوچک را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانشگاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواستهام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟ عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهنسال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آشپزخانه بعد از شام. مریم مومنی | ۰:۵۷ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
از سرزمین هرزباز نشر نوشتهی قدیمی به تاریخ ۲۹ ژانویه ۲۰۱۰ متن را به کندی جلو می روم چون هر چند خط به یکی از پانوشتها می رسم و باید همه را بخوانم. هر چند که در نهایت کمک چندانی نمی کند اما تصویر را بهتر شکل می دهد: تصویر گنگ را. لذتش هم در همین است. اگر قرار بود معنی واحدی پشت کلمه های متن باشد که همان صد سال پیش تمام شده بود و رفته بود... خواندن با کمک اینترنت و گوگل هم فال می شود و هم تماشا. اگر لغتنامه ی لپ تاپ کلمه را نداشته باشد گوگل مشتتان را خالی نمی گذارد. یکی دو جا به چند تا از ملودی های ارجاع داده شده در متن برخوردم. فایل صوتی شان را پیدا کردم و شنیدم. یک جا هم همین الان کلمه ای را دیدم که حدس زدم پرنده یا حشره ای باشد. پیدایش کردم. پرنده ای کوچک در اندازه ی گنجشک آن طور که در ویکیپدیا عکسا ش را گذاشته اند و با صدایی شبیه قطرات آب آن طور که الیوت نوشته. متن ویکی پدیا هم صدای پرنده را از خوش الحان ترین صداها بین مرغان می داند. ترجمه ی فارسی شعر را اینجا ندارم. بخش هایی از آن را در یکی از آخرین شماره های زنده رود احمد اخوت به قول از بهمن شعله ور نوشته بود. ترجمه ی خیلی خوبی بود. کاش متن کامل فارسی اش را هم می شد بخوانم. مریم مومنی | ۰:۵۸ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۶ فوریه ۲۰۱۰ سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خوابگاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد. مریم مومنی | ۱:۰۰ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۷ فوریه ۲۰۱۰ بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را. امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن. مریم مومنی | ۱:۰۱ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۹ فوریه ۲۰۱۰ بهار است دست در دست هم مریم مومنی | ۱:۰۲ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۱۰ نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خوابگاه به سمت کلاس ها می روم و چمنزار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمنزار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین. چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترینای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته. صبح خوشآیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوشبختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوشحالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد. بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم... دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم. مریم مومنی | ۱:۰۳ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
پروازبازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۰ مریم مومنی | ۱:۰۵ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲ مارس ۲۰۱۰ مریم مومنی | ۱:۰۶ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ مارس ۲۰۱۰ مریم مومنی | ۱:۰۹ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۱۰ مریم مومنی | ۱:۱۰ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
اگر خوشحال و خندونی این جا رو نخونبازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۱۰ امروز سی ساله شدم. مریم مومنی | ۱:۱۱ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
هنر ملی(یا کورش آسوده بخواب که ما بیداریم: می خوریم و می آشامیم)بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۶ مارس ۲۰۱۰ چپی و راستی و منافق و ولایت فقیه و ضد ولایت فقیه و مسلمان و بهایی و یهودی و زرتشتی و لامذهب و مارکسیست و فمینیست و آخوند و کراواتی و چادری و بی حجاب و پیر و جوان و ترک و لر و کرد و بلوچ و روشنفکر و عامی و عینکی و کچل و داف و موسیخ سیخی و حزب اللهی و بسیجی و زندانی و زندانبان و خلاصه همه و همه از قورمه سبزی لذت می برند و می توانند سر مزه اش و طرز پختش نظر بدهند و مقاله بنویسند. آشپزی تنها هنری است که در هیچ حکومتی سانسور نشده که هیچ بلکه بسط و اشاعه و ترویج هم داده شده. هر بار که به ایران می آییم از آخرین اخبار شهر همیشه این است که کدام رستوران تازه افتتاح شده ای الان مشتری جذب کرده و صف انتظارش طولانی است. کم تر پیش می آید که رستورانی را بسته باشند. اما همیشه بوده کتاب فروشی ای که تا همین پارسال باز بوده و امسال به بهانه ای درش را تخته کرده اند. از مهم ترین و پربیننده ترین برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی(بین خانم ها معمولن و البته متاسفانه) برنامه ی آشپزی اش است. نشریات گوناگون تغذیه و سلامت مربوط به خورد و خوراک روز به روز تعدادشان بیشتر می شود. وسایل آشپزخانه با وقاحت تمام بر بیلبورد های شهرها با هم رقابت می کنند: چای ساز و بستنی ساز و سرخ کن و ماکارونی پز و میوه خشک کن و... از آخرین مدل هایشان بی خبرم. اما این ولع اسباب آشپزخانه و ظرف و ظروف خریدن و بوفه های بزرگ در خانه ها برای به جلوه کشیدن آخرین کریستال ها و بلورجات ها و آرکوپال ها و چینی ها و از آن طرف بدن های رنجور ما ایرانیان که اغلب به اتفاق با شکم هایی بر آمده از پرخوری سالیان و کم تحرکی به گاه رنجوری وبه گاه شادی و پرخوری در همه ی موارد چه به وقت عزا و چه عروسی تصویر دردناکی رانشان می دهد از مردمانی که تنها لذت باقی مانده ی مجاز برایشان خوردن است. مریم مومنی | ۱:۱۲ صبح | پیام ها(1) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۰ مریم مومنی | ۱:۱۳ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
سوال های من از «سوسن خانوم»بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۹ مارس ۲۰۱۰ چرا در نمآهنگ «سوسن خانوم» صدای سوسن خانوم بیشتر به شخصیت های کارتونی مثل خاله موشه ویا خاله سوسکه شبیه است تا صدای طبیعی یک زن؟ مریم مومنی | ۱:۱۶ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
و باز هم سوسن خانومبازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۱۰ - مردم دلشون می خواد بخندن بعد تو اومدی گیر دادی که چرا می خندن و فلسفه می بافی درباره ی سه انتقاد اول باید بگویم که مردم دلشان می خواهد بخندند و این خیلی خوب است و من هم جلویشان را نگرفته ام که نخندند. مردم به جوک و لطیفه های مادرزن/مادرشوهری هم می خندند. به شوخی های زن ذلیل بودن مردها (که معمولن موضوعش مردی است که به همسرش در کار خانه کمک می کندو یا در تصمیم گیری نظر زنش را هم می پرسد) زذ و زیذی بودن هم می خندند. اصلن طنز بخش مهمی از بار فرهنگی ذهن های ما را در هر کجا که باشیم به دوش می کشد. وقتی حوصله نداریم حرف جدی بزنیم و یا وقتی از پیش بردن چیزی ناتوانیم طنز همیشه به کمکمان می اید و می خنداندمان. اما چه کسی گفته بر طنز نمی توان انتقاد کرد؟ طنزی که بر پایه ی باورهای نادرست فرهنگ و جامعه مان ساخته شده ٫ باورهایی که در حالت جدی ترش نمودهای واقعی و عملی اش را هر روز در زندگی خودمان و اطرافیانمان می بینیم و اگر منصف باشیم از آن دلزده و ناراحت می شویم من را نمی خنداند. انتقاد آخر که شاید جدی ترین انتقاد باشد می گوید این نمآهنگ خودش همین چیزهایی که را که به آن معترضم به نقد می کشد. سوال من این است که از کجا مطمئن اید که بازتولید نیست و نقد است؟ من هیچ کجای این کلیپ اثری از اعتراض به آن چه خودش به تصویرش می کشد نمی بینم. به صرف این که اداهای بازیگر/خواننده ها بامزه است و یا صداهایشان خنده دار است و یا ناگهان از توی کافه رستوران به دل کویر می روند و شتر سوار می شوند و یا هماهنگی سه تایی شان در حرکات موزون و شعر خواندن که البته همه می تواند قابلیت خنداندن آدم را داشته باشد و طنز باشد یعنی دارد این مفاهیم را نقد می کند؟ نکته ی آخر این که از به نقد کشیده شدن فرهنگ عامه مان نترسیم و موضع غیر منطقی نگیریم. جامعه ی بیمار ما برای سالم شدن راه درازی در پیش دارد. البته می دانم که شاید جای مطرح کردن این حرف ها وبلاگ نباشد و مقاله های آکادمیک حوزه ی مطالعات فرهنگی مخصوصن در نقد فرهنگ عامه و موسیقی عامه پسند قالب مناسبتری برای این حرف ها باشند. اما من دلم می خواهد سوال هایی که در حوزه ی مطالعات فرهنگی (یکی از محور های رشته ی دانشگاهی ام) برایم پیش می آید را اگر حس و حالش بود این جا هم مطرح کنم. اگر فکر می کنید که خواندن اش و فکر کردن درباره ی آن چه از آن لذت می بریم عیش تان را منقص می کند و خودآگاهی نسبت به لذت ٫ لذت را از بین می برد پیشنهاد می کنم این جا را نخوانید. مریم مومنی | ۱:۱۷ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۱ آوریل ۲۰۱۰ این مدتی که نبودم و فونت فارسی نداشتم(و هنوز هم ندارم) خواب زمستانی هم فیلتر شد. بالاخره در تاریخ این وبلاگ نمی شد این اتفاق بیفتد و آن را ننویسم. می نویسم که یادم بماند زمانش را. بعد هم این که نظرهای متن قبلی را هنوز کامل منتشر نکرده ام. فکر می کردم فرصت پیدا می شود که متن سومی درباره ی سوسن خانوم و نقد فرهنگ عامه بنویسم و خیلی از حرف های نامربوطی را که خواننده های عصبانی از ظن خود به من نسبت داده اند پاسخ دهم. که احتمالن از دومی خواهم گذشت و اگر وقت و حوصله ای باشد درباره ی همان موضوع اول خواهم نوشت. از گفت و گوی دو نفره و کامنت به کامنت پرهیز می کنم که به نظر من بی هوده و وقت گیر است و اغلب هم بیشتر از این که مفید و سازنده باشد در فضای مجازی که پر از سؤ فهم هاست آزارنده است. یکی دو تا نکته ی خوب هم دوستان عزیزی در کامنت ها و یا ایمیل مطرح کردند که اگر فرصتی بود آن ها را هم منتشر می کنم. مریم مومنی | ۱:۱۹ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۴ آوریل ۲۰۱۰ هر چه بالاتر مریم مومنی | ۱:۲۱ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
تحقق یک رویابازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۷ آوریل ۲۰۱۰ فیلم با تصاویر بکری از قزاقستان شروع می شود که انوشه قرار است از آن جا به همراه دو فضانورد دیگر به فضا پرتاب شود. منتها داستان با صحنه ی به زمین نشستن آن ها و انتهای سفرشان شروع می شود. عکاس ها و خبرنگارها منتظرند. آدم های دیگر هم هستند. جایی که سفینه به زمین می نشیند و خیلی با احتیاط سه فضانورد را از آن خارج می کنند و کمکشان می کنند که کلاه هایشان را بردارند. صورت انوشه را می بینیم که عرق کرده٫ کمی خسته به نظر می رسد اما لبخند می زند. یک نفر سیبی درشت و زرد دستش می دهد. و بعد سیل حلقه های گل است که گردنش می اندازند و عکس گرفتن ها و باقی داستان. جذاب بودن ماجرا اما به این است که جزییات زندگی روزمره ی انوشه و دیگر فضانوردان را در فیلم می بینیم.خیلی بیشتر از تصاویری که در فیلم های دیگر ٫کوتاه دیده ایم. این که چه طور موهایش را می شوید و مسواک می زند. چه طور غذا می خورند و شوخی می کنند و نخود فرنگی ها در هوا معلق می مانند و قطره های آب مثل جیوه گرد سر جایشان می مانند و جاری نمی شوند. روز و شبی که طبق ساعت و نه نور خورشید تعیین می شود و کیسه خوابی که باید آن را به سختی پوشید و منظره ی بی نظیری از زمین زیر پایشان و پنجره ی انوشه که توی فیلم می گوید مخصوصن این یکی را انتخاب کرده که رو به زمین منظره ی خوبی دارد. و بعد زمینی که از آن همه فاصله سبز و آبی و خاکی دیده می شود بدون مرزهای سیاسی و جغرافیایی یک پارچه است و کسی به ذهنش هم نمی رسد که آن پایین ممکن است جنگ و جنایت و قحطی و بدبختی در جریان باشد. زیبا و باشکوه و آرام و ساکت. اما فیلم همه اش این نیست. کمی بعد از این که صحنه ی پرتاب سفینه به فضا را می بینیم داستان فیلم می چرخد و این بار به جای میلیونر ایرانی-آمریکایی٫ مردان روستایی قزاق را می بینیم که سوار به دو سه تا کامیون به سمت محل به زمین خوردن قسمت های اضافی سفینه از فضا می روند . شب را در وسط بیابان اتراق می کنند و روز در انتظار شکار باقی مانده هایی از فلز و سیم با دوربین های شکاری شان آسمان را نگاه می کنند. چهار تکه ی مختلف هر کدام به وزن یک تن از سفینه در مرحله ی اول جدا می شود که محلی ها به آن شلغم می گویند چون شکلش شبیه شلغم است. این شلغم های قیمتی که پر از آلومینیوم و تیتانیوم و مواد دیگرند را دلالان محلی جمع می کنند و به چینی ها می فروشند و پول خوبی به جیب می زنند. سالن سینما برای دو ساعت برای من قرقیزستان بود. دلم می خواست جای آن عکاس جوان نروژی (اگر درست یادم مانده باشد) فیلم از برهوت سرد و بکر آن جا عکس می گرفتم. وسط بیابان خشک و سرد با دلالان فلز قزاق سر سفره می نشستم و از غذایی که جلوی دوربین روی آتش درست کردند می خوردم. جایی که چند مایل آن طرف ترش زنی که زاده ی سرزمین من بود عازم فضا شده بود و ما انگشت حیرت به دهان دور شدنش را تماشا کرده بودیم و بعد در انتظار رسیدن شلغم های آسمانی چشم به بالا دوخته بودیم. این جا می توانید تریلر فیلم را ببینید. مریم مومنی | ۱:۲۵ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۷ آوریل ۲۰۱۰ مامان مامان
مریم مومنی | ۱:۲۸ صبح | پیام ها(1) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ آوریل ۲۰۱۰ خلاصه اش کنم. از این همه اطلاعاتی که روزانه دریافت می کنم نود درصدش برایم بی فایده و گاه مضر است. برای کشتن وقت البته عالی است. غبطه می خورم به زمانی که مجبور نبودم برای رفع دلتنگی سراغ اینترنت بیایم که با دریایی از زباله (و اندک نهر هایی از آب تمیز) روبرو شوم. مریم مومنی | ۱:۲۹ صبح | پیام ها(1) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۱۹ آوریل ۲۰۱۰ In Memory خیلی عجیبه که در جایی که انتظارش رو نداری چیزی ببینی که بیش از هر آدم دیگه ی دور و برت به تو نزدیک باشه. یادمه چند روز پیش که داشتم کتاب رو برای اولین بار از قفسه ی کتابخونه برمی داشتم و بازش می کردم این صفحه رو دیدم و ناخود آگاه نفسم بند اومد. مریم مومنی | ۱:۳۰ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
بازنشر نوشته ی قدیمی به تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۱۰ The Ballad Of The Landlord ترانه صابخونه Landlord, landlord, صابخونه٫ صابخونه Landlord, landlord, صابخونه٫ صابخونه Ten Bucks you say I owe you? ده دلار از پیش بت بدهکارم و What? You gonna get eviction orders? چی؟ حکم تخلیه می گیری؟ Um-huh! You talking high and mighty. هوم! گنده تر از گاله ات فرمایشات می کنی٫ حریف! Police! Police! - پلیس! پلیس! Copper's whistle! سوت آجان Precinct Station. کلانتری محل مردی صاحبخانه اش را تهدید به مرگ کرد. مریم مومنی | ۱:۳۲ صبح | پیام ها(2) ![]() |
|