April 2011 Archives



پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۰

اتوبوس کناری ایستاد. پلیس راه بود. پیاده شدیم تا کمی راه برویم و خستگی در کنیم. دیدم پارچه ی بزرگی آویزان کرده اند ورودی شهر. تاریک بود. صدای ماشین های اتوبان قطع نمی شد. از دور می آمدند. پدیده ی دوپلر را اجرا می کردند و می رفتند. دوپلر من را می برد به کلاس های انجمن نجوم دبیرستان. یادم می آورد که همه چیز در دنیا دارد از هم دور می شود. ستاره ها و سیاره ها و کهکشان ها ، آن قدر دور می شود که روزی از این دور بودن خسته می شوند و تصمیم می گیرند به هم نزدیک شوند. بعد دنیا کوچک می شود. کوچک می شود. کوچک می شود. و بر می گردد به همان نقطه ی ابتدایی. این ها مال دوران دبیرستان است. حرف هایی قدیمی است که توی ذهن من مانده اند. نور ماشین ها توی چشمم بود. از روبه‌رو می آمدند. هیکل فلزی وپر سر و صدایشان را روی آسفالت می کشیدند و با سرعت از کنارم عبور می کردند. رفتم از پارچه عکس بگیرم. رویش بزرگ نوشته بود به شهر یک‌هزار شهید اندیمشک خوش‌آمدید.
...
سی و یک ساله شدم.

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(4)



پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰

«ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را»

زیر کاشی های لاجوردی طاق ها و گنبد ها قدم می زنیم. بهار است . نوبرگ ها تن به باد داده اند. اکسیژن ریه هایمان آمیخته با بوی گل است. یک دسته شب بو: دم،‌یک دسته شب بو: باز دم. اطلسی ها و بنفشه ها در باغچه های کوچک من را یاد مامان می اندازند. اردیبهشت نقش جهان و دوستانی بهتر از برگ درخت. بازار قیصریه اذان مغرب پخش می کند. دور می شویم. به موذن زاده ی مسجد روبرو نزدیک می شویم. نوایی در گوش هایم است که قدم هایم را سبک می کند.
.هدیه ی به هنگام دوستی است که پیشنهاد می کند بشنوم. بهشت ثانی همین لحظه ی تاریک و روشن مغرب است در نقش جهان. همین لجظه ای که اذان می گویند و با «گلچهرگان جلفا» از این سوی میدان به آن سویش می رویم و شاه زیدی در سیم های آی‌فون به گوشم تصنیف بیات اصفهان می خواند.
*

رونوشت: جایت خالی است

مریم مومنی | ۱۰:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۰

چهار سال زندگی مشترک خانه ی تجریش را امروز مرور کردم.انباری را ریختیم به هم و تصفیه کردیم. از وسایل به جز ظرف ها و کتاب ها و کمی خرت و پرت چیزی نمانده.
بار هر چه سبک تر باشد بهتر

مریم مومنی | ۳:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(0)



چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰

"پرنده ی بهاری
چه بی‌قرارت کرده اند این روزها
به بال‌هایت می‌نگری
به رنگ پرهایت
و آفتاب پر از سبزه می شود."

ضیاء موحد

***


پرستو جانم
کاش بی قراری ات را قرار و آرام‌ای باشد.

مریم مومنی | ۷:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(0)



پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

شب فروردین ماه

من
جانم را روفته ام
میان آب ها ایستاده ام
تا ماه طلوع کند

فروردین ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۵:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(0)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2