May 2011 Archives



جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

مانیفست شخصی پیش‌گیری از فسیل شدن

یک زمانی باید بنشینم فهرستی درست کنم شبیه یک مانیفست شخصی. هر چه بزرگ‌تر می شویم خطر فسیل شدن بیشتر و جدی تر می شود. آدم های زیادی را می شناسم که در جوانی ذهن تازه و دقیق‌ای داشتند اما هر چه گذشته شادابی و تیز بودن‌شان را از دست داده اند و ساکن شده اند. عده ی کمی هم هستند که از این بلا جسته اند. با وجود کهولت سن حرف های نادقیق نمی زنند. به پر حرفی نمی افتند و باروت تحلیل‌شان از مسائل نم نکشیده. دلم می خواهد اگر آینده ای بود و من هم بودم از دسته ی دوم باشم.
این ها چند بند از همان مانیفست شخصی است که شاید بعدتر همین جا به آن اضافه کنم:

- پرهیز از نظر دادن درباره ی همه چیز از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد و اعلام موضع و واکنش نسبت به هر خبری که می‌شنوم و می‌خوانم. یادم باشد که تبدیل به رسانه ی خبری نشوم و اگر خبرنگار نیستم شکار خبر مشغولیت اصلی ذهنم نباشد. هر چیزی را به خندق بلای ذهنم نریزم و زمانم را به خواندن و شنیدن و دیدن بهترین ها(در حد توانم در انتخاب‌شان) اختصاص دهم نه هر چه از راه رسیده و تازه است.

- زبان نقدم پاکیزه و به دور از کینه توزی های شخصی باشد. ناقد اندیشه و رفتار باشم و فکر نکنم هر چه ناسزا بیشتر بگویم پس زورم بیشتر است و برنده ام.

- از دست‌مالی کردن و استفاده ی بی‌دلیل از سخنان بزرگان و نقل قول های افراد مهم در تاریخ بپرهیزم. اگر نقل قولی می آورم در متن باشد و در متن بنشیند. وصله ی اضافه و تزیینی نباشد. از سر این که نمی دانم چه قرار است بگویم متوسل نشوم به حرف این ها.

-------------
اگر شما هم چیزی به ذهن‌تان می رسد اضافه کنید.

مریم مومنی | ۰:۳۳ صبح | پیام ها(6)



دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

وقتی فضای بحث و نقد و معرفی کتاب سوت و کور باشد انتشار کتاب های تازه مثل باد کردن بادکنک هایی رنگی است که گره‌شان می زنیم و بندشان را رها می کنیم و سبکی گاز درون‌شان آن ها را به آسمان می برد و از جلوی چشم‌هایمان دور می کند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. بود و نبودشان به درد حال‌مان نمی خورد.
کتاب‌های جدید منتشر می شوند ولی فضا خالی است. بحث های زنده شکل نمی گیرد و نمی دانیم به طور مثال اهمیت انتشار فلان کتاب تازه از مقاله های فلان فیلسوف در فضای امروز جامعه چیست. کدام بخش از پازل ناتمام را تکمیل کرده و در قیاس با آثار قبلی منتشر شده ی آن فیلسوف چه جای‌گاهی دارد. ترجمه اش چقدر دقیق و یا پر اشکال بوده. انتظارمان به عنوان یک خواننده باید چه باشد و نویسنده/مترجم را کجای داستان ببینیم.

مریم مومنی | ۵:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

برسد به دست رئیس اینترنت

از این که وصل شدن به شبکه ی جهانی برخی پیش‌فرض های بدیهی را برای کاربر اینترنت بسته به محلی که از آن وصل شده در نظر می‌گیرد شاکی ام. من اگر نخواهم زبان خیلی از سایت ها برایم بلافاصله به آلمانی تغییر کند باید که را ببینم؟ اگر نخواهم جست‌و جوی اینترنتی ام به طور هوش‌مند اولویت را جغرافیای دور و برم قرار دهد باید چه کنم؟ این حق کاربر شبکه ی جهانی است که (اگر دلش خواست البته) بتواند جهانی بماند و محلی نشود.

مریم مومنی | ۱۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

از حرف و حدیث ها

یک فیلمی بود که اسمش الان یادم نیست اما فیلم جنگی ایرانی بود و داستان فیلم با رفتن چند تا از رزمنده ها روی مین تمام می شد. یعنی این ها باید می رفتند تا مین ها منفجر شوند و معبر امنی از اجسادشان برای عبور دیگران درست کنند. این را در افواه شنیده ام اما نمی دانم حرف مردم واقعن صحت دارد یا سندیت‌شان همین فیلم است. یادم است بعدها مستندی تلویزیونی دیدم درباره ی سینمای جنگ که خیلی از این فیلم ها را به انتقاد گرفته بود که اغراق کرده بودند در نشان دادن واقعیت و یا تحریف واقعیت کرده بودند. یادم است یک جایی اش یک آقایی می گفت برخی از این فیلم ها بدون این که خودشان بدانند تصویری از بچه های ما نشان دادند که خیلی احماقانه بود مثل همین که رزمنده ها را بفرستند روی مین تا معبر درست شود. و یا عراقی ها را آدم های ابله و نادانی جلوه می دادند که رزمندگان ما با کمی زرنگی بتوانند سرشان کلاه بگذارند که این طور نبود و با ضعیف نشان دادن دشمن در واقع ما قدرت‌مند جلوه نمی کنیم(چیزی که هدف این جور فیلم ها بوده ظاهرن).
بعدتر شنیدم که بوده مواردی که خر و الاغ زبان بسته را توی زمین مین ول کرده باشند و خب باز این قابل باور تر است برایم.
حالا می خواستم بدانم جایی مطلبی خوانده اید در باب رد کردن و یا صحه گذاشتن بر این که در جنگ ایران و عراق ما روی میدان مین رزمنده فرستاده باشیم به قصد منفجر شدن مین ها؟ و اگر خوانده اید می شود لطفن مرجع را معرفی کنید؟

مریم مومنی | ۱:۰۰ صبح | پیام ها(9)



چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

در گودی شانه هایم
پرنده ای لانه کرده
که از شعری قدیمی گریخته است.

آشیانه ی کوچکش
قدم‌هایم را کند کرده
خواب‌هایم را سبک،
نفس‌کشیدنم را محتاط.

می ترسم تکان بخورم
لانه اش فرو بریزد
تخم هایش بشکنند
خودش پر بکشد.

گفتم شعری تازه بگویم
شاید مرغکم
شانه ام را رها کند
این‌جا آرام بگیرد.


اردیبهشت ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۱۰:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

" در نسیم بهار
پرواز سپید حواصیل برفی
در کاج‌زاران."

رای‌زن


این هایکوی ژاپنی یعنی الان من. یعنی بیداری به وقت چهار صبح، پتوی نازکی را پیچیدن به خود، نشستن پشت میز و گوش‌دادن به نفس‌کشیدن اشیای خانه که سکوت شب تنها اجازه می دهد صدایشان را بشنویم. شبی که در حال اتمام است و پنجره ای که روبرویم روشن و روشن‌تر می شود و کم‌ کم صبح بهاری می‌دمد؛ انگار حواصیل برفی ای در کاج‌زاران.

مریم مومنی | ۴:۵۳ صبح | پیام ها(1)



شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

یک کارهایی هست که در اصطلاح مدیریت زمانی ها متعلق به پنجره ی مهم-غیر فوری جدول استفان کاوی است. یعنی پروژه های طولانی مدت، آن هایی که معوق‌شان می کنیم به : «وقتی سرم خلوت شد، وقتی درسم تموم شد، وقتی یه مرخصی طولانی گرفتم، وقتی بی‌کار شدم،...»بعد این وقتی ها هیچ‌وقت نمی رسند. اگر هم برسند کاری را که تا آن موقع به تعویق انداخته ایم آن موقع هم می اندازیم عقب. چون بعدتر، همیشه وقت هست.

من سعی کرده ام یکی دو تا از این پروژه های طولانی مدتم را در برنامه ی روزانه ام جای‌ بدهم و ذره ذره شاهد پیش‌رفت‌ لاک‌پشت وار اما پیوسته ام باشم. صبح‌ها خودم را مجبور کرده ام که حداقل یک ساعت سر پروژه ی شخصی اولم وقت بگذارم و آخر شب‌ها هم بخش کوچکی از پروژه ی دوم را جلو ببرم. این طوری اینترنت بازی صبح و شبم محدود شده و وقتی از خواب بیدار می‌شوم در حالی که منتظریم نان‌ها بپزند و یا آب‌ جوش بیاید که چای صبحانه را درست کنیم در رفت و آمد بین آشپزخانه و میز کارم پروژه ی اول را پیش‌میبرم. کمی هم بعد از صبحانه رویش کار می کنم و بعد می‌روم سراغ کار و درس روزانه.آخر شب ها هم پروژه ی دوم که سبک تر است و تمرکز ذهنی کم‌تری می خواهد را جلو می‌برم. هر روز یک قدم و تنها یک قدم جلو می‌روم تا ببینم سرانجام‌شان چه می‌شود و به کجا می‌رسند.

مریم مومنی | ۰:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰

بالای برج میلاد

قورباغه ای نشسته است
و زیر پلک های سنگین اش
شهر خسته خوابیده.

من تو را می‌بوسم.
با دست‌های بسته ام
من تو را می‌بوسم.

نگاه کن به زمین
که دیگر ماوای ما نیست

بالای برج میلاد
من تو را می‌بوسم
وآسمان
بوی دریا می‌دهد.


خرداد ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۹:۳۸ بعدازظهر | پیام ها(1)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2