August 2011 Archivesجمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
راستی شما محبوب زیبای مرا ندیده اید؟روبروی بیمارستان بزرگ شهر یک بادنمای پارچه ای راه راه قرمز و سفید به ستون بلندی وصل است. از این ها که شبیه قیف ته بریده اند و باد که تویشان بپیچد پف می کنند و تکان می خورند. چند روز پیش که سوار بر دوچرخه زیر درخت های حاشیهی خیابان رکاب می زدم دیدماش. از آن بالا که پایین را ببینی موجود زنده ای است این بادنما که اگر پرنده هم پر نزند، در شهر همیشه بادخیز می توانی تکان خوردنش را ببینی و حس کنی خبری هست هنوز. یادم است یک بادنما هم در آشویتز دیدم که جهت باد را نشان می داد.موجود غریبی بود. میان آن همه طعم تلخ مرگ و سکوت و اشباح غمگین یهودیان که سنگینی شان در فضا مانده بود و اسیر سیم خاردارهای اردوگاه شده بودند. نشان فلزی با کوچکترین نسیمی می چرخید و نشانمان می داد باد، در جامه ی همهروزی خویش، امروز از کدام سمت می وزد. مریم مومنی | ۱:۳۸ بعدازظهر | پیام ها(1) یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
الف: ویژه نامهی هنر و کتاب
در روسیهی دههی بیست، ادبیات تازهای ظهور کرد که درخشان، گستاخ، سرزنده و تجربهگر بود و از ادبیات پیشین روسیه بهخصوص کمدی گوگول و روانشناسی داستایفسکی کمک گرفته بود، اما در عین حال خارج از وقایع فاجعهآمیز روسیهی انقلابی برخاسته بود.... - بخشی از مقاله ی «ایروینگ هاو» درباره ی «میخائیل بولگاکف» به ترجمه ی من باقی را در نشریه ی الف بخوانید. مریم مومنی | ۹:۳۶ صبح | پیام ها(2) چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰
دور و برم را خلوت می کنم. برای شروع کار باید میز خلوت باشد تا ذهن، افسارگسیختگی نکند و آرام بگیرد. مدادرنگی ها و روان نویسها وسوسه ی رنگ اند که بدون آن ها زندگی ممکن نیست. آنها سر جایشان خواهند ماند. آدم ها را باید پنهان کرد. امکان پذیر نیست. پس باید به خانه پناه برد. زیر صدف حلزون. در کافه هم باید صدفم را روی سرم بکشم و گوشه ای جمع شوم. اما این ها نامرئی است. مثل شیشه ای که جلوی این متن کشیده ام تا کسی صدای تایپ کردن را نشنود. اما متن خوانده خواهد شد. مریم مومنی | ۳:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(4) یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰
"گاهی، دیروقت در شبهای جشن، الکل، رقص و بی خیالی محض همه، که خیلی زود به نوعی خستگی شادمانه منجر میشد، در آن اوج خستگی، دست کم برای لحظه ای تصور میکردم که سرانجام پی به راز انسانها برده ام و روزی توان بازگوکردنش را خواهم داشت. آلبرکامو- یادداشت ها- جلد سوم- ترجمه ی شهلا خسروشاهی مریم مومنی | ۱:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰
" یک واقعهی بسیار مهم: از کنار یک کشتی که همان مسیر ما را میپیماید رد میشویم. سلامهایی که دو کشتی به هم میکنند و سه غرش حیوانی ماقبل تاریخیِ عظیم، و دست تکان دادن مسافران گمشده در دریا و هشیار نسبت به حضور هر انسان دیگر و جدایی علاج ناپذیر بر پهنهی آبهای بدخواهِ سبز، همهی اینها اندکی بر دل آدم سنگینی میکند. پس از آن برای مدتی طولانی به دریا خیره میمانم، آکنده از یک احساس هیجان غریب و خوب. پس از شام به دماغهی کشتی میروم. مهاجران آکاردئون میزنند و میرقصند، در تاریکی شبی که گرما چنان زیاد میشود که انگار روز است." آلبرکامو- یادداشت ها- جلد چهارم- ترجمه ی خشایار دیهیمی مریم مومنی | ۳:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰
وین: خانهی پدربزرگمقاله ای که سال گذشته به انگلیسی نوشته بودم را به بهانه ای دارم به فارسی ترجمه میکنم و مثل آن بنده خدا به وجد آمده ام از دقت و هوشمندی و عمق مطلب. به پرنده ای میمانم که یادش رفته باشد پرواز بلد است و عکس پرواز خودش را می بیند و متعجب میشود. اثر هواست یا شهر یا مردم نمی دانم. مملکت کوهستانی اتریش برای من حکم خانه ی پدربزرگی منظم، سختگیر و سنتی را دارد که نمیتوانی در خانه اش راحت باشی. مدام باید حواست باشد که خطا نکنی و رسم خانه را بر هم نزنی. خلاقیت را ارج نمی نهند و خطایت را زیر ذره بین بزرگ می کند و نشانت می دهد و هیچ وقت از تو راضی نیست. لطف پدرسالارانه هم دارد البته، اما باید اسیر سنتاش بمانی تا بتوانی دوام بیاوری. ایرلند که بودم با وجود سختی های خاص خود احساس میکردم آزادم و می توانم بیافرینم. استادها ذهن را پرواز میدادند بدون هشدار و اخطار بی دلیل، تشویق می کردند که ردی از خودت و خلاقیتت را ببینند. و اگر میدیدند قدر میدانستند. پریشب خواب یکی از استادهای سخت گیر اتریشی ام را دیدم. پیرمرد با آن همه دبدبه و کبکبه اش در بستر بیماری افتاده بود و من هنوز از او می ترسیدم. سنگینی تاریخ یکنواخت این جا روی شانه هایم است. گه گاهی که نسیمی میوزد هم از نبوغ قدیمی هایش به وجد میآیم. پدربزرگ روزهای خوب هم داشته که ما فقط شنیده ایم و شاهدش نبوده ایم. مریم مومنی | ۰:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(0) ![]() |
|