September 2011 Archives



چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰

می نویسم
«امید»
مثل کفشدوزکی کهنه کار
که نیک‌بختی را
دور چراغ
طواف می‌دهد


شهریور ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۷:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۰

آنچه فیلم مستند نشان‌مان نمی‌دهد

فیلم مستندی می بینیم از آدم هایی که کمابیش از دور و نزدیک می‌شناسیم. این آدم ها لحظه‌ای از زندگی خود را جلوی دوربین بازی می‌کنند. فرض بگیرید هنرمندان ایرانی خارج از ایران جلوی دوربین می‌آیند و از احساس‌شان نسبت به وطن می‌گویند. روایت کارگردان ما را تحت تاثیر قرار می دهد. کنار هم گذاشتن احساس نوستالژیک به ایام گذشته، به جغرافیای زادگاه و خانه‌ی پدری/مادری و حسرت از جا‌ به جایی خودخواسته یا به اجبار و پشیمانی و افسوس در پس‌زمینه ی زمستانی و آسمان تیره و درختان خشک به کمک هم می‌آیند تا سردی شدت گیرد. خانه ها سردند. آدم ها تنها قدم می‌زنند ، تنها زندگی می‌کنند و تنها کار می‌کنند. کارگاه آهنگری هنرمند می‌شود سلول زندان و موش، همدم هنرمند. خانه ی آهنگساز نشانی از زندگی ندارد و دیوارها سفید و خلوت اند. آهنگساز را می‌بینیم که در کوچه تنها راه می‌رود و بعد از دلتنگی اش می‌گوید. این ها چیزهایی است که می‌بینیم. فیلم مستند اما می‌توانست جور دیگری هم ساخته شود. حتا در فصل دیگری مثلن تابستان فیلم برداری شود وقتی رنگ و نشاط از در و دیوار می‌بارد و طبیعت سرسبز و زنده است. می شد لحظه های دیگری از زندگی هنرمندان را نشان‌مان دهد. به طور مثال جمع شدن در یک رستوران ایرانی(یا غیر ایرانی) و شادمانی محفلی. چیزی که اطمینان داریم اتفاق می افتد. اما روایت کارگردان و انتخاب او برگزیدن لحظه های تنهایی است و البته انتخاب هر فرد انتخاب اوست و نه همه‌ی واقعیت بلکه تنها بخشی از آن است. این آگاهی به ساختگی بودن و فردی بودن(انتخاب و گزینش سابجکتیو لحظه ها و تدوین و موسیقی و ...) فیلم به ویژه فیلم مستند که ادعایش تطابق با واقعیت است را اگر نداشته باشیم داستان کارگردان را راحت می‌پذیریم. و اگر داشته بشیم و آگاه باشیم تاثر پذیری‌مان کم‌تر می‌شود. و آن وقت احتمال می‌دهیم که به فرض، دلتنگی، تنها بخشی از زندگی هنرمند خارج نشین است و نه همه‌ی آن.

مریم مومنی | ۰:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰

یکشنبه شب

سه قسمت کردن دو پرس غذای آماده، سه قسمت کردن دو بطری کوچک آب پرتقال طبیعی و تازه، خنکی کوهستانی اول پاییز، بالکن اداره ‌ي خلوت شب تعطیل، گپ زدن شبانه در پس‌زمینه‌ی ماشین ها و قطارها، و در راه برگشت آوای محزون و آزادی بخش بوییکا، بانوی آزادی.

مریم مومنی | ۰:۵۱ صبح | پیام ها(0)



سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰

درد را
در کمد لباس
می آویزم
زمان به عقب می‌رود
اواخر تابستان است
آب هنوز جان دارد

شهریور ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۳:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(2)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2