شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰

از خوشی ها و حسرت ها- ۲

"سال هزار و سیصد و پنجاه بود، کمی پیش‌تر، یا کمی بعدتر. یکی دو سالی بود که سهراب شهید ثالث از فرنگ آمده بود و از دیوار تا سقف زیرزمین منزلش را روزنامه چسبانده بود و معتکف همانجا مانده بود. چنان مردم‌گریزی بود که حد نداشت. می‌توانست شبانه‌روزهای متعددی را در یک وجب جا سر کند، به یک نقطه خیره شود و ساعت‌ها فکر کند(بعدها بارها از خودم پرسیدم که چنان منزوی مردم‌گریزی چگونه می‌توانست آن نگاه تیز و نافذ و کاونده و آن قلب مهربانی را که برای همه‌ی درمانده ها سخت می‌تپید، نیز، به همراه داشته باشد؟ و ندانستم و در نیافتم).
فرانسه و آلمانی را به راحتی فارسی صحبت می‌کرد، کتاب خوانده بود و جهاندیده. از کودکی تا به آخر ایام تحصیلش در فرانسه و آلمان، رنجور شکست‌های پیاپی مانده بود. داغ زخم و سل و معده‌ی جراحی شده را بر جانش داشت. شکاک بود و دیرجوش و دیرباور. به سختی راه به رفاقت می‌داد و بیشتر دوست داشت مراقبش باشند، تر و خشکش کنند و پای صحبت‌هایش بنشینند و بیم‌ها و امیدهایش را تایید کنند. وقتی که می‌رنجید- و چه زود و زیاد هم می‌رنجید- مثل خارپشت منقبض می‌شد و روزگاری باید می‌گذشت تا روی خوشش نمایان شود."

از خوشی ها و حسرت ها- برگزیده گفتارها و گفت و گوها- آیدین آغداشلو

مریم مومنی | ۸:۴۷ صبح



شکاک بود و دیرجوش و دیرباور........


+ نوشتن پیام







Verification (needed to reduce spam):

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2