|
شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰
از خوشی ها و حسرت ها- ۲"سال هزار و سیصد و پنجاه بود، کمی پیشتر، یا کمی بعدتر. یکی دو سالی بود که سهراب شهید ثالث از فرنگ آمده بود و از دیوار تا سقف زیرزمین منزلش را روزنامه چسبانده بود و معتکف همانجا مانده بود. چنان مردمگریزی بود که حد نداشت. میتوانست شبانهروزهای متعددی را در یک وجب جا سر کند، به یک نقطه خیره شود و ساعتها فکر کند(بعدها بارها از خودم پرسیدم که چنان منزوی مردمگریزی چگونه میتوانست آن نگاه تیز و نافذ و کاونده و آن قلب مهربانی را که برای همهی درمانده ها سخت میتپید، نیز، به همراه داشته باشد؟ و ندانستم و در نیافتم). از خوشی ها و حسرت ها- برگزیده گفتارها و گفت و گوها- آیدین آغداشلو مریم مومنی | ۸:۴۷ صبح ![]() |
|
شکاک بود و دیرجوش و دیرباور........