December 2011 Archives



جمعه ۱۸ آذر ۱۳۹۰

از شهر و قاره ی جدید

کمبریج برای من یعنی داستان های جومپا لاهیری. میدان سنترال، ساختمان های آجری، آرامشی در دل توفان. یعنی گوشه ی دنجی در شلوغی شهری بزرگ‌تر که آن‌سوی رودخانه بال گسترانده. هنوز لب رودخانه نرفته ایم. هوا خوب است. زمستانی که قرار است ترسناک باشد هنوز آن طور که باید نیامده. آفتاب و آسمان پهناور روی آجرهای قرمز می افتند و درخت ها و پیچک ها و چمن های گاه هنوز سبز و کاج ها و افراها که دیگر برگ هایشان ریخته و پیاده روهای معوج و موج دار اما هم‌چنان آجر فرش. خانه مان چند قدمی هاروارد است و البته هنوز نتوانسته ام وارد محوطه ی دانشگاه بشوم. اشغال‌گران وال استریت شعبه ی این شهر گویا مدتی در هاروارد بست نشسته بودند و از آن موقع پلیس کارت دانشجویی از ملت می بیند برای ورود. بساطشان هم گویی جمع شده. نیویورک رفتم بین‌شان قدم زدم و عکس گرفتم. روز خوبی بود. هوا سرد نشده بود و آدم ها با تی شرت های رنگی معترض بحث می کردند و خلاقانه به وضع سیاسی/اقتصادی موجود اعتراض می‌کردند. یک ماه بعدش درست وسط شهر بوستون در منطقه ی تجاری شهر چادرهایشان را دیدم. هوا خیلی سردتر بود و فضا خالی تر. یکی برای جمعیتی خیالی گیتار می زد. رفتم و دقایقی تنها تماشاچی برنامه اش شدم. پسر جوانی آن طرف تر صندلی اش را گذاشته بود سینه ی آفتاب و کتاب می‌خواند. بی توجه به هیاهوی شلوغ شهر و ماشین ها. آدم ها این جا بیشتر کتاب می خوانند. بیشتر از هر جای دیگری که دیده ام. کتاب ها را هم اغلب می شناسم و از دیدن جلدشان خوشحال می شوم. خوشحال از این بابت که این کتاب‌ها خوانده می شوند. این جا از ژانر استفان کینگ و کتاب های جنایی و وحشت‌ناک و یا علمی تخیلی خبری نیست آن طور که در وین دست مردم می دیدم. کتاب الکترونیکی هم خیلی باب تر است به نسبت.

باید تا آخر ژانویه پایان نامه را تمام کنم و وقت کمی باقی مانده. دو سه ماهی را این وسط به خاطر جابه جایی قاره ای از دست دادم. باید جبرانش کنم. ساختمان روبرو کنار پنجره‌ی طبقه ی بالاتر یک نفر مثل من پشت میزش نشسته و درس می خواند. خسته که می شوم نگاهی به پنجره ی دختر می اندازم و انگیزه می گیرم برای ادامه دادن.

مریم مومنی | ۵:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰

زمان باقی مانده

مدام به خودم یاد آوری می‌کنم که زمانی را که صرف بطالت می‌کنم زمانی است که صرف کارهای جالب‌تری مثل خواندن و آموختن و خلق کردن نمی‌کنم. ده دقیقه چرخیدن در اینترنت یعنی ده دقیقه ای که از مطالعه ی کتابی، ورق زدن مجله ای درست و حسابی، ونوشتن اثری دزدیده ام. نهیبش را باید چند سال پیش می‌زدم و جدی می‌گرفتم ولی خب آدم انگار وقتی سنش زیادتر می‌شود قدر زمان باقی مانده را بیشتر می‌داند. زمانی که می‌تواند به شکل مفیدتری(که تعریف شخصی برای هر کس دارد) سپری شود.

مریم مومنی | ۶:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(1)



دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰

در تمام عکس‌هایی که از عکس‌ها می‌گیرم آن‌چه بیش از همه نمایان است، تصویر خودم است. خودم را در شهر می‌بینم. خودم را در چهره ها می‌بینم. خودم را در سیاه و سفید زمان گذشته می‌بینم. در لحظه‌های توقف تاریخ می‌بینم. نگاهم را دستگیر می‌کنم. چشمانم را می‌بینم که به من خیره شده اند. کسی آن بیرون به من خیره می‌شود که با خودم یکی‌ است.شکل بیرونی من است. با دوربین جهان بیرون را ثبت می‌کنم و جهان بیرون بیش از هر چیزی «من» را منعکس می‌کند.

مریم مومنی | ۰:۳۳ صبح | پیام ها(1)



سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰

مقاله‌ی آگاهی از خویشتن

لینک دانلود مقاله‌ی «آگاهی از خویشتن» مربوط به این پست برای دوستانی که خواسته بودند :
آگاهی از خویشتن

مریم مومنی | ۴:۴۴ صبح | پیام ها(2)



پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰

woman reading.jpg

امروز نقش این زن را دیدم که خودش را می‌خواند. یاد این نوشته ام افتادم.
چقدر به چیزی که می‌خواستم بگویم شبیه است.


-----
عکس از اینجاست.

مریم مومنی | ۳:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(2)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2