January 2012 Archivesچهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰
بر بند رخت حیاط پشتی
مریم مومنی | ۲:۱۰ صبح | پیام ها(0) پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
"کونتین، مسیح و زمان " .لذت نوشتن وقتی نوشته و متن در خوانده شدن جرقه بزنند و نوشته های دیگری را بیافرینند دوچندان میشود. فرید هم دربارهی کوئنتین کامپسن نوشته است. مریم مومنی | ۳:۲۴ صبح | پیام ها(1) جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰
در ستایش عصرگاهکاش میشد این انرژی عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دلخواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا میبرد. بدون نیاز به انگیزهی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی میزم روشن است و اتاق تاریک، همین که حیات شبانه از روشنی روز و هیاهویش پیشی میگیرد و سکوت و رمزآلودی اجازه میدهد راحت تر و آزادتر خلق کنم. بی خستگی، بی تلاش مضاعف، بی انتظار بیش از حد از خودم. بودن در لحظه و بیدار بودن تک تک سلولهای تن و ذهنم، و کتابها و کلمه هایی که مرا میخوانند و مسحور میکنند. مریم مومنی | ۱۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰
از رویاهالورا را دیدم. سالها بعد از آن واقعه. مرا نمیشناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش میدرخشید. اما او آدم دیگری بود. هیچ کداممان را نمیشناخت. غریبه ای بود در میان ما. مریم مومنی | ۴:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰
برای پرستواز کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمیدانست» اجرا شود. این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربهی نشستن در جمعی است که قرار است دور هم بودن خود را از یاد ببرند، با هم بودنشان به خودی خود معنایی نداشته باشد، تعاملی بین آدم ها نباشد وهمه تماشاگر اتفاقای باشند که نه در بین خود آنها، بلکه روی صحنه ی نمایش می افتد. من یاد صفحه های کتاب بیفتم که با تصویرپردازی و رنگ آمیزی دو سه رنگی میخواست داستان پرستویی را بگوید که هوای کوچ داشت اما نمیتوانست پرواز کند. صحنه روشن میشود. ما در تاریکی نشسته ایم. آدم هایی با لباس های شکل پرنده میآیند. ادای بال زدن در میآورند. سکو هست. یعنی بلندی.روی بلندی میروند، یعنی دارند پرواز میکنند. پایین میآیند، یعنی روی زمین اند. من کودک انتظار دارم همان شکل های کتاب را ببینم که سه بعدی شده اند ، همان خطوط متصل عجیب شاخه های درخت و بال های پرندگان و ابعاد غریب. شاید کمی متعجب هم میشوم که نمایش و بازی میتواند فرای تصور من و تصاویر ذهنی ام باشد، میتواند معنا را دوباره بیافریند، فضا را طور دیگری خلق کند. کودک را بزرگ کند، وارد جهانی چند معنایی و چند صورتای کند. وارد دنیای بزرگ تر هایی کند که انتزاع را میفهمند، نماد را میشناسند، خیال را تاب میآورند و به آن آگاهی دارند، فاصله ی صندلی نمایش تا صحنه را میفهمند، میفهمند که جزیی از نمایش نیستند اما خارج از آن هم نیستند. مخاطبش اند. مخاطبی که زندگی جدی آن بیرون سال های جنگ را میتواند دمی پشت درهای سالن نمایش بگذارد و در تاریکی، نور متمرکز مصنوعی لامپ های صحنه را ببیند که بر چهره ی پرستو و پرندگان دیگر افتاده است. پرستویی که پرواز نمیدانست اما دست آخر همه را شگفت زنده میکند و از روی شاخه های درخت بال میزند و اوج میگیرد. پایان داستان یادم نیست. کتاب کودکی ام را هم سالهاست ندارم. اما دلم میخواهد همین باشد. همین گونه که در خیالم از کودکی نقش بسته شده، باشد. خیال و واقعیتی که مرزی بینشان نیست. مریم مومنی | ۵:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰
حکایت سوسن شریعتی از پرستو دوکوهکی: نسلی با دستان رو"این هم نشینی با نوعی از بیست سالگی که پیوند خورده بوده است با بهار مطبوعات و با آن«اول شخص مفردی »که در هزارتوی وبلاگ ها سر زد، برای آدمهایی مثل ما غنیمت است. اول شخصی که طی سالها خود را در میان گذاشت، با دیگری تقسیمش کرد، شفاف و بی رودربایستی و زندگی با دستان رو را تحمیل کرد به آدم های هم نسل من که تقیه «کد اگزیستانسیل »شان بود: زیست در پس پرده، پناه بردن به سمبولیزم، چند لایه و چند پهلو. در سیاست ورزی چنانچه در زندگی، در بروز احساسات شخصی و یا نظرات اجتماعی شان." متن کامل را اینجا بخوانید مریم مومنی | ۷:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
جلسه با خودآدم باید آخر هفته یه وقتی رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتایی با خودش بشینن سر میز، ببینن هفته ی بعد قراره چی کار کنن. هفته ی قبل کجاها پیش نرفته کارشون و چی کار می تونن بکنن که اوضاع بهتر شه. دونه دونه ی کارهایی که نمی رسن بکنن، مشکلاتی که نشده رسیدگی کنن، آدم هایی که نشده ببینن و خلاصه نواقص رو بریزن رو کاغذ، برنامه ی هفته ی بعد رو بچینن، مهلت های انجام کار ماهانه و سالانه رو نگاه کنن و اگه جایی عقب موندن تنظیم کنن دوباره و زمان بندی ها رو تغییر بدن. خلاصه این جلسه با خود خیلی خوبه. ترجیح اینه که اون موقع دور و بر آدم خلوت باشه. یه فنجون قهوه یا چایی هم ریخته باشه آدم برای خودش. و تقویمش هم باز باشه جلوش. حواسش هم باشه که پروژه های شخصی بلندمدت اش رو هم اون وسط ها جا بده وگرنه این طفلی ها قربانی های اول فوریت و اجبار کارهای دیگه اند. بعد چند وقت یه آخر هفته ی نسبتن خلوت داشتم و جلسه گذاشتم و برنامه های نو ریختم. چسبید. مریم مومنی | ۳:۵۶ صبح | پیام ها(1) ![]() |
|