<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Maryam Momeni</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://blog.maryammomeni.com/atom.xml" />
   <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Maryam Momeni" />
    <updated>2012-02-04T07:30:37Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/02/post_921.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2532" title="" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2532</id>
    
    <published>2012-02-04T07:27:35Z</published>
    <updated>2012-02-04T07:30:37Z</updated>
    
    <summary>دشت خالی از پرندگان، تنها شاهینی بر مزارع ذرت بال گشوده است. بهمن ۱۳۹۰ مریم مومنی...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>دشت خالی از پرندگان، <br />
تنها شاهینی<br />
بر مزارع ذرت<br />
بال گشوده است.</p>

<p><br />
بهمن ۱۳۹۰<br />
مریم مومنی<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جلسه با خود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_920.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2529" title="جلسه با خود" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2529</id>
    
    <published>2012-01-29T02:56:54Z</published>
    <updated>2012-01-29T03:15:31Z</updated>
    
    <summary>آدم باید آخر هفته یه وقتی رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتایی با خودش بشینن سر میز، ببینن هفته ی بعد قراره چی کار کنن. هفته ی قبل کجاها پیش نرفته کارشون و چی کار می تونن بکنن...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>آدم باید آخر هفته  یه وقتی رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتایی  با خودش بشینن سر میز، ببینن هفته ی بعد قراره چی کار کنن. هفته ی قبل کجاها پیش نرفته کارشون و چی کار می تونن بکنن که اوضاع بهتر شه. دونه دونه ی کارهایی که نمی رسن بکنن، مشکلاتی که نشده رسیدگی کنن، آدم هایی که نشده ببینن و خلاصه نواقص رو بریزن رو کاغذ، برنامه ی هفته ی بعد رو بچینن، مهلت های انجام کار ماهانه و سالانه رو نگاه کنن و اگه جایی عقب موندن تنظیم کنن دوباره و زمان بندی ها رو تغییر بدن. خلاصه این جلسه با خود خیلی خوبه. ترجیح اینه که اون موقع دور و بر آدم خلوت باشه. یه فنجون قهوه یا چایی هم ریخته باشه آدم برای خودش. و تقویمش هم باز باشه جلوش. حواسش هم باشه که پروژه های شخصی بلندمدت اش رو هم اون وسط ها جا بده وگرنه این طفلی ها قربانی های اول فوریت و اجبار کارهای دیگه اند. </p>

<p>بعد چند وقت یه آخر هفته ی نسبتن خلوت داشتم و جلسه گذاشتم و برنامه های نو ریختم. چسبید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حکایت سوسن شریعتی از پرستو دوکوهکی: نسلی با دستان رو </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_918.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2527" title="حکایت سوسن شریعتی از پرستو دوکوهکی: نسلی با دستان رو " />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2527</id>
    
    <published>2012-01-28T18:16:00Z</published>
    <updated>2012-01-28T18:18:16Z</updated>
    
    <summary>&quot;این هم نشینی با نوعی از بیست سالگی که پیوند خورده بوده است با بهار مطبوعات و با آن«اول شخص مفردی »که در هزارتوی وبلاگ ها سر زد، برای آدمهایی مثل ما غنیمت است. اول شخصی که طی سالها خود...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>"این هم نشینی با نوعی از بیست سالگی که پیوند خورده بوده است با بهار مطبوعات و با آن«اول شخص مفردی »که در هزارتوی وبلاگ ها سر زد، برای آدمهایی مثل ما غنیمت است. اول شخصی که طی سالها خود را در میان گذاشت، با دیگری تقسیمش کرد، شفاف و بی رودربایستی و زندگی با دستان رو را تحمیل کرد به آدم های هم نسل من که تقیه «کد اگزیستانسیل »شان بود: زیست در پس پرده، پناه بردن به سمبولیزم، چند لایه و چند پهلو. در سیاست ورزی چنانچه در زندگی،  در بروز احساسات شخصی و یا نظرات اجتماعی شان."</p>

<p>متن کامل را <a href="http://parastoomarzieh.blogspot.com/2012/01/blog-post_4082.html">این‌جا</a> بخوانید</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برای پرستو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_916.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2519" title="برای پرستو" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2519</id>
    
    <published>2012-01-17T16:21:12Z</published>
    <updated>2012-01-17T18:19:49Z</updated>
    
    <summary>از کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمی‌دانست» اجرا شود. این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربه‌ی نشستن در جمعی است که قرار...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>از کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمی‌دانست» اجرا شود.  این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربه‌ی نشستن در جمعی است که قرار است دور هم بودن خود را از یاد ببرند، با هم بودنشان به خودی خود معنایی نداشته باشد، تعاملی بین آدم ها نباشد وهمه تماشاگر اتفاق‌ای باشند که نه در بین خود آن‌ها، بلکه روی صحنه ی نمایش می افتد. من یاد صفحه های کتاب بیفتم که با تصویرپردازی و رنگ آمیزی دو سه رنگی می‌خواست داستان پرستویی را بگوید که هوای کوچ داشت اما نمی‌توانست پرواز کند. صحنه روشن می‌شود. ما در تاریکی نشسته ایم. آدم هایی با لباس های شکل پرنده می‌آیند. ادای بال زدن در می‌آورند. سکو هست. یعنی بلندی.روی بلندی می‌روند، یعنی دارند پرواز می‌کنند. پایین می‌آیند، یعنی روی زمین اند. من کودک انتظار دارم همان شکل های کتاب را ببینم که سه بعدی شده اند ، همان خطوط متصل عجیب شاخه های درخت و بال های پرندگان و ابعاد غریب.  شاید کمی متعجب هم می‌شوم که نمایش و بازی می‌تواند فرای تصور من و تصاویر ذهنی ام باشد، می‌تواند معنا را دوباره بیافریند، فضا را طور دیگری خلق کند. کودک را بزرگ کند، وارد جهانی چند معنایی و چند صورت‌ای کند.  وارد دنیای بزرگ تر هایی کند که انتزاع را می‌فهمند، نماد را می‌شناسند، خیال را تاب می‌آورند و به آن آگاهی دارند، فاصله ی صندلی‌ نمایش تا صحنه را می‌فهمند، می‌فهمند که جزیی از نمایش نیستند اما خارج از آن هم نیستند. مخاطبش اند. مخاطبی که زندگی جدی آن بیرون سال های جنگ را می‌تواند دمی پشت درهای سالن نمایش بگذارد و در تاریکی، نور متمرکز مصنوعی لامپ های صحنه را ببیند که بر چهره ی پرستو و پرندگان دیگر افتاده است. پرستویی که پرواز نمی‌دانست اما دست آخر همه را شگفت زنده می‌کند و از روی شاخه های درخت بال می‌زند و اوج می‌گیرد. پایان داستان یادم نیست. کتاب کودکی ام را هم سال‌هاست ندارم. اما دلم می‌خواهد همین باشد. همین گونه که در خیالم از کودکی نقش بسته شده، باشد. خیال و واقعیتی که مرزی بینشان نیست. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از رویاها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_915.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2513" title="از رویاها" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2513</id>
    
    <published>2012-01-07T15:07:22Z</published>
    <updated>2012-01-07T15:11:30Z</updated>
    
    <summary>لورا را دیدم. سال‌ها بعد از آن واقعه. مرا نمی‌شناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش می‌درخشید. اما او...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>لورا را دیدم. سال‌ها بعد از آن واقعه. مرا نمی‌شناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش می‌درخشید. اما او آدم دیگری بود. هیچ کدام‌مان را نمی‌شناخت. غریبه ای بود در میان ما.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در ستایش عصرگاه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_914.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2512" title="در ستایش عصرگاه" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2512</id>
    
    <published>2012-01-06T22:35:39Z</published>
    <updated>2012-01-06T22:47:48Z</updated>
    
    <summary>کاش می‌شد این انرژی عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دل‌خواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا می‌برد. بدون نیاز به انگیزه‌ی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>کاش می‌شد این انرژی  عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دل‌خواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا می‌برد. بدون نیاز به انگیزه‌ی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی میزم روشن است و اتاق تاریک، همین که حیات شبانه از روشنی روز و هیاهویش پیشی می‌گیرد و سکوت و رمزآلودی اجازه می‌دهد راحت تر و آزادتر خلق کنم. بی خستگی، بی تلاش مضاعف، بی انتظار بیش از حد از خودم. بودن در لحظه و بیدار بودن تک تک سلول‌های تن و ذهنم، و کتاب‌ها و کلمه هایی که مرا می‌خوانند و مسحور می‌کنند.<br />
 و تشک زیتونی رنگ یوگا که جمع شده و لوله شده به دیوار کنار میزم تکیه داده و آماده است تا هر از چندی بازش کنم و جسم و جانم را روح ببخشم. و این گلدان‌های نجیب که پیوندی بین من و طبیعت خارج از تمدن شهری برقرار می‌کنند و جنگلی کوچک در آپارتمان شکل می‌دهند، و این لیوان آب، که آب روشنی است و جرعه جرعه اش پاک می‌کند و می‌رویاند و جاری می‌کند. و نوشتن، نوشتن و به قول دوراس همین و تمام.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>&quot;کونتین، مسیح و زمان &quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_913.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2510" title="&quot;کونتین، مسیح و زمان &quot;" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2510</id>
    
    <published>2012-01-05T02:24:12Z</published>
    <updated>2012-01-05T02:31:38Z</updated>
    
    <summary> .لذت نوشتن وقتی نوشته و متن در خوانده شدن جرقه بزنند و نوشته های دیگری را بیافرینند دوچندان می‌شود. فرید هم درباره‌ی کوئنتین کامپسن نوشته است. خواندنش را از دست ندهید....</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>  .لذت نوشتن وقتی نوشته و متن در خوانده شدن جرقه بزنند و نوشته های دیگری را بیافرینند دوچندان می‌شود. <a href="http://sabouyeteshne.persianblog.ir/post/244/">فرید</a> هم درباره‌ی کوئنتین کامپسن نوشته است.<br />
خواندنش را از دست ندهید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2012/01/post_912.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2509" title="" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2012://1.2509</id>
    
    <published>2012-01-04T01:10:45Z</published>
    <updated>2012-01-04T15:25:44Z</updated>
    
    <summary>بر بند رخت حیاط پشتی آرزوهایمان تاب می‌خورند رنگ و رو رفته کوتاه شده مندرس دی ۱۳۹۰ مریم مومنی...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
            <category term="شعر و شاعری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>بر بند رخت حیاط پشتی<br />
آرزوهایمان تاب می‌خورند<br />
رنگ و رو رفته<br />
کوتاه شده<br />
مندرس</p>

<p><br />
دی ۱۳۹۰<br />
مریم مومنی</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_911.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2507" title="" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2507</id>
    
    <published>2011-12-29T14:31:40Z</published>
    <updated>2011-12-29T14:38:49Z</updated>
    
    <summary> امروز نقش این زن را دیدم که خودش را می‌خواند. یاد این نوشته ام افتادم. چقدر به چیزی که می‌خواستم بگویم شبیه است. ----- عکس از اینجاست....</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="woman reading.jpg" src="http://blog.maryammomeni.com/woman%20reading.jpg" width="471" height="640" /></p>

<p>امروز نقش این زن را دیدم که خودش را می‌خواند. یاد<a href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_908.html"> این</a> نوشته ام افتادم.<br />
 چقدر به چیزی که می‌خواستم بگویم شبیه است. </p>

<p><br />
-----<br />
عکس از <a href="http://womenreading.tumblr.com/post/14968828085">اینجا</a>ست.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مقاله‌ی آگاهی از خویشتن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_909.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2500" title="مقاله‌ی آگاهی از خویشتن" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2500</id>
    
    <published>2011-12-20T03:44:32Z</published>
    <updated>2011-12-20T03:47:34Z</updated>
    
    <summary>لینک دانلود مقاله‌ی «آگاهی از خویشتن» مربوط به این پست برای دوستانی که خواسته بودند : آگاهی از خویشتن...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>لینک دانلود مقاله‌ی «آگاهی از خویشتن»  مربوط به <a href="http://blog.maryammomeni.com/2011/11/post_901.html">این پست</a> برای دوستانی که خواسته بودند :<br />
<a href="http://blog.maryammomeni.com/agahi%20az%20khishtan-maryam%20momeni.pdf">آگاهی از خویشتن </a><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_908.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2499" title="" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2499</id>
    
    <published>2011-12-18T23:33:37Z</published>
    <updated>2011-12-18T23:34:57Z</updated>
    
    <summary>در تمام عکس‌هایی که از عکس‌ها می‌گیرم آن‌چه بیش از همه نمایان است، تصویر خودم است. خودم را در شهر می‌بینم. خودم را در چهره ها می‌بینم. خودم را در سیاه و سفید زمان گذشته می‌بینم. در لحظه‌های توقف تاریخ...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>در تمام عکس‌هایی که از عکس‌ها می‌گیرم آن‌چه بیش از همه نمایان است، تصویر خودم است. خودم را در شهر می‌بینم. خودم را در چهره ها می‌بینم. خودم را در سیاه و سفید  زمان گذشته می‌بینم. در لحظه‌های توقف تاریخ می‌بینم. نگاهم را دستگیر می‌کنم. چشمانم را می‌بینم که به من خیره شده اند. کسی آن بیرون به من خیره می‌شود که با خودم یکی‌ است.شکل بیرونی من است.  با دوربین جهان بیرون را ثبت می‌کنم و جهان بیرون بیش از هر چیزی «من» را منعکس می‌کند. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زمان باقی مانده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_907.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2498" title="زمان باقی مانده" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2498</id>
    
    <published>2011-12-17T17:00:54Z</published>
    <updated>2011-12-17T17:08:34Z</updated>
    
    <summary>مدام به خودم یاد آوری می‌کنم که زمانی را که صرف بطالت می‌کنم زمانی است که صرف کارهای جالب‌تری مثل خواندن و آموختن و خلق کردن نمی‌کنم. ده دقیقه چرخیدن در اینترنت یعنی ده دقیقه ای که از مطالعه ی...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>مدام به خودم یاد آوری می‌کنم که زمانی را که صرف بطالت می‌کنم زمانی است که صرف کارهای جالب‌تری مثل خواندن و آموختن و خلق کردن نمی‌کنم. ده دقیقه چرخیدن در اینترنت یعنی ده دقیقه ای که از مطالعه ی کتابی، ورق زدن مجله ای درست و حسابی، ونوشتن اثری دزدیده ام. نهیبش را باید چند سال پیش می‌زدم و جدی می‌گرفتم ولی خب آدم انگار وقتی سنش زیادتر می‌شود قدر زمان باقی مانده را بیشتر می‌داند. زمانی که می‌تواند به شکل مفیدتری(که تعریف شخصی برای هر کس دارد) سپری شود. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از شهر و قاره ی جدید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/12/post_902.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2491" title="از شهر و قاره ی جدید" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2491</id>
    
    <published>2011-12-09T16:45:23Z</published>
    <updated>2011-12-09T17:29:10Z</updated>
    
    <summary>کمبریج برای من یعنی داستان های جومپا لاهیری. میدان سنترال، ساختمان های آجری، آرامشی در دل توفان. یعنی گوشه ی دنجی در شلوغی شهری بزرگ‌تر که آن‌سوی رودخانه بال گسترانده. هنوز لب رودخانه نرفته ایم. هوا خوب است. زمستانی که...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>کمبریج برای من یعنی داستان های جومپا لاهیری. میدان سنترال، ساختمان های آجری، آرامشی در دل توفان. یعنی گوشه ی دنجی در شلوغی شهری بزرگ‌تر که آن‌سوی رودخانه بال گسترانده. هنوز لب رودخانه نرفته ایم. هوا خوب است. زمستانی که قرار است  ترسناک باشد هنوز آن طور که باید نیامده. آفتاب و آسمان پهناور روی آجرهای قرمز می افتند و درخت ها و پیچک ها و چمن های گاه هنوز سبز و کاج ها و افراها که دیگر برگ هایشان ریخته و پیاده روهای معوج و موج دار اما هم‌چنان آجر فرش. خانه مان چند قدمی هاروارد است و البته هنوز نتوانسته ام وارد محوطه ی دانشگاه بشوم. اشغال‌گران وال استریت شعبه ی این شهر گویا مدتی در هاروارد بست نشسته بودند و از آن موقع پلیس کارت دانشجویی از ملت می بیند برای ورود. بساطشان هم گویی جمع شده. نیویورک رفتم بین‌شان قدم زدم و عکس گرفتم. روز خوبی بود. هوا سرد نشده بود و آدم ها با تی شرت های رنگی معترض بحث می کردند و خلاقانه به وضع سیاسی/اقتصادی موجود اعتراض می‌کردند. یک ماه بعدش درست وسط شهر بوستون در منطقه ی تجاری شهر چادرهایشان را دیدم. هوا  خیلی سردتر بود و فضا خالی تر. یکی برای جمعیتی خیالی گیتار می زد. رفتم و دقایقی تنها تماشاچی برنامه اش شدم. پسر جوانی آن طرف تر صندلی اش را گذاشته بود سینه ی آفتاب و کتاب می‌خواند. بی توجه به هیاهوی شلوغ شهر و ماشین ها. آدم ها این جا بیشتر کتاب می خوانند. بیشتر از هر جای دیگری که دیده ام. کتاب ها را هم اغلب می شناسم و از دیدن جلدشان خوشحال می شوم. خوشحال از این بابت که این کتاب‌ها خوانده می شوند. این جا از ژانر استفان کینگ و کتاب های جنایی و وحشت‌ناک و یا علمی تخیلی خبری نیست آن طور که در وین دست مردم می دیدم. کتاب الکترونیکی هم خیلی باب تر است به نسبت.</p>

<p> باید تا آخر ژانویه پایان نامه را تمام کنم و وقت کمی باقی مانده. دو سه ماهی را این وسط به خاطر جابه جایی قاره ای از دست دادم. باید جبرانش کنم. ساختمان روبرو کنار پنجره‌ی طبقه ی بالاتر یک نفر مثل من پشت میزش نشسته و درس می خواند. خسته که می شوم  نگاهی به پنجره ی دختر می اندازم و انگیزه می گیرم  برای ادامه دادن.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آگاهی از خویشتن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/11/post_901.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2485" title="آگاهی از خویشتن" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2485</id>
    
    <published>2011-11-30T17:06:09Z</published>
    <updated>2011-12-20T03:43:44Z</updated>
    
    <summary> نشریه ی الف که همین روزها باید شماره ی سومش روی دکه بیاید در شماره ی دوم خود مقاله ای از من با موضوع آگاهی از خویشتن منتشر کرد که چون اطلاعات دیجیتالش دیر به دستم رسید نشد زودتر...</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Picture 34.png" src="http://blog.maryammomeni.com/Picture%2034.png" width="396" height="535" /></p>

<p>نشریه ی الف که همین روزها باید شماره ی سومش روی دکه بیاید در شماره ی دوم خود مقاله ای از من با موضوع آگاهی از خویشتن منتشر کرد که چون اطلاعات دیجیتالش دیر به دستم رسید نشد زودتر از این خبر بدهم. مقاله به بررسی موضوع خودآگاهی در فصل دوم رمان خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر می پردازد که از زبان کوئنتین کامپسن روایت می‌شود. </p>

<p>پ.ن:<br />
صدای طبل جنگ را می شنوم. مضطرب و مبهوت و وحشت‌زده از آن ها که عاشق خرابی و ویران کردن‌اند به کتاب ها پناه می برم. شاید خواندن آرامم کند. <br />
--------------<br />
مقاله را می‌توانید از <a href="http://blog.maryammomeni.com/agahi%20az%20khishtan-maryam%20momeni.pdf">اینجا</a><br />
دانلود کنید</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.maryammomeni.com/2011/11/post_900.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryammomeni.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=2483" title="" />
    <id>tag:blog.maryammomeni.com,2011://1.2483</id>
    
    <published>2011-11-20T14:49:04Z</published>
    <updated>2011-11-20T14:50:09Z</updated>
    
    <summary>اگر ننویسم وجود ندارم. نوشتم که یادم بماند....</summary>
    <author>
        <name>Maryam</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.maryammomeni.com/">
        <![CDATA[<p>اگر ننویسم وجود ندارم. <br />
نوشتم که یادم بماند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 


