<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Maryam Momeni</title>
      <link>http://blog.maryammomeni.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 17 May 2008 08:24:02 +0100</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>لینکدونی</title>
         <description><![CDATA[<p>آن پیرمرد به فرزندانش وصیت کرده است اگر روزی و روزگاری زور دوست محمدی ها به جانیان و خشونت ورزان چربید، و توانستید با امنیت خاطر به سرزمین تان بازگردید، پیش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابید، شمارۀ قبر رضا دوست محمدی را پیدا کنید. اول بروید بر تربت او بوسه بزنید و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشوید.</p>

<p><a href="http://www.mehrangizkar.net/archives/000359.php">ادامه ی مطلب</a></p>

<p><br />
ممنون از <a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2008/05/blog-post_17.html">بهمن</a> به خاطر لینک</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_568.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_568.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 08:24:02 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لینکدونی</title>
         <description><![CDATA[<p>خواستم بگم ما دولت بي‌مسئولیتی داریم ما شهردار بی‌مسئولیتی داریم اما دلیل نمی‌شه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچه‌ها کلک و دغل‌بازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که می‌تونن به آدما کمک می‌کنند شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمک‌های شما کاملا مشخصاتش‌رو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچه‌های دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما تاییدش می‌کنیم.</p>

<p><a href="http://www.asreen.com/2008/05/post_1058.php">ادامه مطلب</a></p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_567.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_567.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 15 May 2008 21:57:06 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دیروز حال خوشی نداشتم. یک پست چند خطی ناامیدانه ی تلخ نوشتم و بعد هر چه کردم نشد منتشرش کنم. سایت به دلیل مشکل فنی بالا نمی آمد. ذخیره اش کردم که کمی بعد دوباره امتحان کنم باز هم جواب نمی داد. کمی رفتم و آمدم. کمی سرم را مشغول کار دیگری کردم. بعد هم یادم رفت که نوشته  را منتشر کنم و یا شاید زمان <br />
تلخی ام را گرفته بود کمی. نمی دانم.</p>

<p> <br />
امروز<br />
 روز خوبی بود.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_566.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_566.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 15 May 2008 20:47:38 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>تلویزیون داشت گزارشی از فجایع اخیر جهان نشان می داد. مرده های برمه را نشان می داد که لب آب افتاده بودند. گاوهایی که از فرط مردن باد کرده بودند و پاهایشان رو به آسمان بود. پسر کوچکی بغض کرده بود وقتی داشت به خبرنگار می گفت که مادرش مرده. برادر کوچک ترش گریه می کرد. گندم های روستا را ریخته بودند روی زمین. آب آشامیدنی هم نداشتند. ظرف پلاستیکی هایشان را آورده بودند دم همان آبی که مرده ها را نوازش می دادُ ُپر می کردند. بعد زلزله ی چین بود.آن موقع هنوز صبح بود و آمار فاجعه بیرون نیامده بود. الان در خبر ها خواندم که کشته ها حدود نه هزار نفرند. به عنوان یک خبر مهم و تلخ به حامد گفتم. افسوس خوردیم. بعد من آمدم این ها را بنویسم. خب آدم وقتی کاری از دستش بر نمی آید موقع شنیدن این چیزها باید یک کاری بکند دیگر. حالا گیرم که این کار به درد هیچ <br />
کس هیچ کسی نخورد.</p>

<p> سرم درد می کند . از روزهای تعطیل اینجا بی زارم. امروز روز مزخرفی بود.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_565.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_565.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 12 May 2008 19:34:23 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>روز من از غروب شروع می شود.<br />
این یک شعر نیست<br />
یک واقعیت است.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_564.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_564.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 11 May 2008 23:16:37 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گروگان گیری</title>
         <description><![CDATA[<p>ما گروگان گیران «میم» تا هفته ی آینده منتظر مبلغی که در نامه ی اول درخواست کرده بودیم می مانیم و بعد در صورت عدم پرداخت و یا در جریان قرار دادن پلیس  میم را از روی زمین محو می کنیم. هیچ شوخی ای در کار نیست. مبلغ مورد نظر نباید زودتر از فردا عصر به دستمان برسد وگرنه میم همین فردا محو می شود .</p>

<p>رونوشت:<br />
وبلاگ خواب زمستونی<br />
Johnny استاد درس فردا عصر میم<br />
خانواده و دوستان میم<br />
محیط زیست<br />
جامعه ی بشری</p>

<p>پ.ن: زمان گروگان گیری: درست قبل از این که میم شروع به نوشتن متن کلاس فرداش کنه. اگه نگران سلامتی اش هستین بهتره اول از همه یه ترجمه از این نامه رو به جانی نشون بدین.</p>

<p>بی احترام<br />
گروگان گیران میم</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_562.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_562.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 07 May 2008 13:31:08 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وین : شهری برای همه</title>
         <description><![CDATA[<p>نشسته بودیم توی کتابخانه. در بخش مخصوص مطالعه که خب یک سری میز است با صندلی هایی دورشان و صدای کسی هم در نمی آید و همه مشغول خواندن اند. صدای دو تا خانوم مسن آمد که بلند بلند با هم حرف می زدند و از پشت ردیف قفسه های کتاب به بخش ما نزدیک می شدند. چند نفری برگشتیم  صاحبان این صدای بلندرا ببینیم. خانومی خانوم دیگری را روی ویلچر آورده بود. ما را که دیدند شرمنده شدند و کمی زیر لب خندیدند که چه سر و صدایی راه انداخته بودند. بعد هم آرام رفتند سمت پنجره های بلند پشت سرمان و شهر را نگاه کردند.</p>

<p>عاشق شهری هستم که همه جایش را بشود با ویلچر رفت. نابینایانش چراغ عابر صدا دار داشته باشند. اتوبوس هایش موقع سوار کردن سالمندان کمی به سمت زمین کج شوند و ارتفاع پله ها را کم کنند. خانه به دوش ها و گاه مجنون هایش اجازه داشته باشند بدون بازخواست وارد کتابخانه ها شوند. بچه های خردسالش وسط حیاط دانشگاه ماسه بازی کنند. هر آدمی با هر سن و سالی بتواند سر کلاس درس های تالاری بنشیند. و عقب مانده های ذهنی اش برای استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی و پیدا کردن مسیرشان روی نقشه های نه چندان آسان تعلیم دیده باشند.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_561.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_561.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 03 May 2008 18:14:45 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره ی پسر</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="le_fils_01.jpg" src="http://blog.maryammomeni.com/le_fils_01.jpg" width="350" height="480" /></p>

<p>ما وقت زیادی رو اختصاص میدیم به این که بازیگر ها چه لباسی بپوشند. در فیلم <strong><a href="http://www.imdb.com/title/tt0291172/">پسر</a></strong> دکور صحنه خیلی طبیعی به نظر می رسه تا حدی که انگار ما چیزی بهش اضافه نکردیم و درواقعیت همون طوری بوده. اما به هیچ وجه درست نیست. ما وقت زیادی صرف کردیم که رنگ های مناسب رو انتخاب کنیم. برای تعیین لباس بازیگرها هم  وقت زیادی صرف می کنیم. که همه ی این ها بخشی از ساختن فیلمه. لباس ها هم برای ما و هم برای بازیگر ها مهمه. درسته که از قبل می دونیم که اولیویر و فرانسیس قراره شلوار پیش بند دار بپوشند اما بعضی از این شلوار ها دکمه دارند و بعضی ها زیپ. بعضی هاشون لباس فرم مکانیک هاست و بعضی ها  لباس کارفرماها. و یا آیا اولیویر باید به جای این ها شلوار و پیرهن بپوشه؟ آیا همیشه قراره توی فیلم یه لیاس بپوشه؟<br />
 گاهی سر این جور چیزها اختلاف نظر داریم باهم . هر کسی ایده که در ذهنش هست رو می گه و با این ایده ها بازی می کنیم و پرورش شون می دیم. سرش بحث می کنیم و بازیگر رو هم واردش می کنیم. بازیگر همه ی لباس ها رو امتحان می کنه. حتی وقتی که تقریبا تصمیم مون مشخص شده که چی قراره بپوشه. بهش می گیم که یه چیز متفاوتی می خواهیم و بازیگر تک تک لباس ها رو می پوشه و مرتب لباس های مختلف رو امتحان می کنه. من فکر می کنم که این مرحله ایه که تکلیف خیلی چیزها مشخص می شه. مخصوصن برای آدم هایی مثل مورگان که تجربه ی بازیگری ندارند. اون می فهمه که ما وقت زیادی رو اختصاص می دیم به این که اون قراره توی فیلم چی بپوشه. کدوم نوع لباس پیش بندی رو. آیا کت هم روش بپوشه یا نه. هیچ کدوم از ایم ها در متن فیلم نامه نیست. ذره به ذره اش رو باید کشف کرد و تعیین کرد. از رنگ های درخشان استفاده نمی کنیم. تقریبن در هیچ کدوم از لباس ها رنگ تند استفاده نشه و من فکر می کنم که این اثر خاصی روی تماشاگر داره....</p>

<p><br />
بخشی از گفتگو با <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Luc_Dardenne">برادران فرانسوی داردن</a> که کارگردان های قابلی هستند. </p>

<p> برایم مهم است که آدم حسابی های کاردان این طرف چه کار می کنند و رمز موفقیت شان چیست. چه طور به دنیای اطراف شان نگاه می کنند و سر چه چیزهایی بیشتر وقت می گذارند  برخلاف ما تا کارشان کامل تر و کامل ترمی شود. لذت دیدن فیلم شاهکار پسر را دیدن گفتگو با این دو کارگردان و بازیگر اصلی فیلم چند برابر کرد. این پاره متن بالا را از این فیلم مصاحبه شان ترجمه کردم و البته که برای فهمیدن ارزش کار این ها و مهارتشان در دقت کردن به جزییات بدون دین فیلم و لمس حقیقی واقعیت به نمایش در آمده بی معنی است. آن قدر که شک کنیم به این که الیویر آیا واقعن حرفه اصلی اش نجاری نبوده  در کنار بازیگری؟ و  تنهایی اش را در لحظه  </p>

<p> های پر از سکوت تعمیر کمر بند چرمی اش یا غذا خوردن اش جدا از بقیه  و یا عینک شماره بالایش که چشم هایش را درشت ترو غمگین ترنشان میدهد عمیقن باور نکنیم. <br />
 هیچ چیز قرار نیست سرسری انجام شود. روی تک تک حرکت ها و همه ی جزییات علاوه بر مسائل مهم و اصلی وقت گذاشته می شود که محصول نهایی به معنای واقعی کامل و بدون نقص باشد. </p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_560.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/05/post_560.html</guid>
         <category>سینما</category>
         <pubDate>Fri, 02 May 2008 17:12:43 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اریک کارل</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="a_ericcarle.jpg" src="http://blog.maryammomeni.com/a_ericcarle.jpg" width="500" height="330" /></p>

<p> اگر گذرم به کتابخانه ی عمومی شهر بیفتدُ حتمن سری هم به بخش کودکان می زنم و چند تایی کتاب بر می دارم و اغلب غبطه می خورم به کودکی که در کودکی اش امکان دسترسی به این همه کتاب و مجله و نرم افزار مختلف را دارد در انواع موضوعات ریز و درشت. از تاریخ  ملل و جغرافیا و افسانه و علم گرفته تا فلسفه و ادبیات و فرهنگ. همه به زبان ساده و قابل فهم کودکان و البته با تصویر های هیجان انگیز و رنگارنگ و خلاقانه. این بار در بین چند تا کتاب در حوزه ی هنر به زبان سادهُ‌ُ کتابی گرفتم درباره ی یکی از تصویر سازان معروف کتاب کودک:<a href="http://www.eric-carle.com/"> اریک کارل</a>. همین آقایی که این پایین عکسش را می بینید و این بالا هم کرم کاترپیلار مشهورش را می بینید که داستانش به ۴۵ زبان دنیا ترجمه شده و یک جورهایی جزو کلاسیک های ادبیات خردسالان به حساب می آید. </p>

<p>سبک مخصوص اریک کارل تصویر سازی به شیوه ی کلاژ با کاغذ هایی است که خودش رنگشان می کند و کنار هم و گاهی روی هم می چیند تا طیف رنگی دل خواهش را بسازد. موضوع آثار کارل اغلب الهام گرفته شده از طبیعت است. به یاد روزهایی که پسر کوچکی بوده و با پدرش در اطراف خانه شان قدم می زدند و پدرش سنگی را از روی زمین برمی داشته و درباره ی تک تک جانوران زیر سنگ  برای اریک کوچک توضیح می داده و بعد با احتیاط سنگ را سر جایش می گذاشته تا حشرات زیرش آسیبی نبینند. به یاد عشق و علاقه ای که پدرش به طبیعت داشته و از همان بچگی در دل اریک کوچک نشانده.<br />
اریکی که در حال حاضر هفتاد و نه سال دارد. </p>

<p><img alt="a_ericcarle.jpg" src="http://mrscroppersbooks.files.wordpress.com/2007/06/ericcarle.jpg" width="۱۵۰" height="۱۵۰" /></p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_559.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_559.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 23:02:55 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زنگ ها برای که به صدا در می آیند ۲</title>
         <description><![CDATA[<p>  داشتیم درباره ی موضوعی در نت جستجو می کردیم . رسیدیم به یکی از این<a href="http://www.phalls.com/vbulletin/forumdisplay.php?s=99c7c1697b23229da7cb88d259272388&f=215"> فروم</a> های ایرانی که ملت بحث می کنند تویش. سوال و جواب و خلاصه هرچه که <br />
انتظارش را دارید در یک فروم ببینید. چیزی که توجه مان را جلب کرد مشخصات فردی بود که اعضا کنار اسمشان باید می نوشتند:</p>

<p><strong> زمان پیوستن به فروم:<br />
 شهر :<br />
 اتومبیل:<br />
گوشی موبایل:<br />
</strong></p>

<p><br />
گفتم که کمی دست مان بیاید  جوان های مملکت مان چطور خودشان را معرفی می کنند.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_558.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_558.html</guid>
         <category>زنگ ها برای که به صدا در  می آیند</category>
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 10:49:18 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>این همه ای میل و آفلاین اومده و میاد با عنوان یادی از روزهای خوب کودکی که عکس کارتون های اون موقع ها رو ضمیمه اش می کنن. بعد من توی حتی یک کدومشون نتونستم خرس مهربون رو پیدا کنم که مطمئن بشم این یه شخصیت واقعی بوده و با خرس قهوه ای فرق می کرده. در بحث های خونوادگی مون با حامد هم به نتیجه ی قابل قبولی نرسیدیم. خواهشم اینه که یا دیگه از این لینک ها و اون لینک های خلیج عربی !! نفرستین یا اگه می فرستین عکس خرس مهربون توش باشه.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_557.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_557.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 23 Apr 2008 08:20:26 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به احترام آن هایی که برای خویش و دیگران شمع روشنی در دست گرفته اند</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="2434160945_da9c1177a2.jpg" src="http://blog.maryammomeni.com/2434160945_da9c1177a2.jpg" width="500" height="375" /></p>

<p>اسم این آقای محترم نود و پنج ساله جرج اندرسون اه. ایشون توی نیوزیلند زندگی می کنه . مهندس برق بوده و سی و سه ساله که بازنشسته شده. در حال حاضر هم بیشتر وقتش صرف  کارهایی می شه که داوطلبانه انجامشون می ده. سال گذشته جایزه ی داوطلب برتر ساحل کاپیتی رو می بره. این مطلب رو از نشریه ی <strong>اسپایت لایت</strong> ترجمه کردم. باقی ماجرا رو از زبون خودش بشنوید:</p>

<p>من همیشه می گم که ساعتم دوبار زمان رو نشون می ده. یه بار ساعت ده صبحه که من می رسم به محل کارم و چای صبحم رو می خورم   و کار شروع می شه و اگه بتونم کارم رو تا ساعت سه بعد از ظهر تموم کنم یه فنجون چای بعد از ظهر هم به خودم جایزه می دم. </p>

<p>من داوطلبانه برای ایستگاه پلیس محلی کار می کنم. تلفن ها رو جواب می دم و شکایت ها و سوال  های مردم رو می نویسم.  <br />
سه شنبه ها برای حدود چهل نفر از اعضای یه گروه صنعتی که توی کلیسا جمع می شن چایی درست می کنم. ناهار رو می خوریم و ظرف ها رو می شورم. جمعه ها تعطیلم . کمی به باغچه می رسم و یا نی انبان می نوازم. چهارده سال توی گروه موسیقی پلیس بودم. </p>

<p>دو سه بار در هفته بعد از ظهر ها به ملاقات آدم هایی می رم که توانایی بیرون اومدن از خونه شون رو ندارن و. اون ها اغلب از دیدن من خیلی خوشحال می شن. چایی می خوریم  وگپ می زنیم. <br />
چهارشنبه ظهر ها موقع ناهار برای یک سری از آدم هایی که در مناطق دورافتاده زندگی می کنند نامه می برم. بیست ساله که این کار رو انجام می دم. یه کامیون کوچک ساعت ۱۱:۳۰ نامه ها رو میاره کلیسا و ما با ماشین های خودمون اون ها رو به دست گیرنده هاشون می رسونیم که حدودن یک ساعت طول می کشه. </p>

<p>یه بار در هفته دخترم به دیدنم میاد . من دعوتش می کنم به ناهار و اون هم من رو می بره خرید مواد غذایی. بعد کمی با هم باغبونی می کنیم. من وسایل باغبونی مردم رو مجانی تیز می کنم. یه وقت هایی می رم به بازار کهنه فروش ها سر می زنم. در حال حاضر ساعت می خرم و جمع می کنم. تا الان شده اند ۶۵۰ تا.</p>

<p>معمولن ساعت پنج بر می گردم خونه. روزنامه می خونم تا ساعت شش. بعد نیم ساعت اخبار تلویزبون رو می بینم تا موقع شام. بعد هم رادیو روشن می کنم. گاهی برای روزنامه ها مقاله می نویسم. مطالعه هم زیاد می کنم. کتاب و مجله می خونم و موضوع مورد علاقه ام تاریخ اسکاتلنده. </p>

<p>یکشنبه ها می رم کلیسا و جزو اون هایی هستم که دم در می ایستند و اطلاع رسانی می کنند یا پول جمع می کنند. مراسم کلیسا رو هم برای اون هایی که  بیمار هستن و نمی تونن بیان ضبط می کنم </p>

<p>کار دیکه ای که انجام می دم اینه که شب ها روی متن برنامه ی رادیویی ام کار می کنم. هر ماه یه برنامه ی نیم ساعته درباره ی تاریخ اسکاتلند دارم که برای یه رادیوی محلی اجرا می کنم. دنبال موسیقی های مناسب می گردم و بین پخش موسیقی هم صحبت می کنم. </p>

<p>از سال ۱۹۳۳ هم یه رادیوی آماتور دارم.یادمه یک بار یه قایقی توی اقیانوس گیر کرده بود و موتورش شکسته بود. من با تعمیرکار تماس گرفتم و دستوراتش رو مو به مو به قایقران منتقل کردم. فردای اون روز قایق تعمیر شده بود و داشت راهش رو ادامه می داد. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_556.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_556.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 22 Apr 2008 22:25:28 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p> من امروز بیست دقیقه دویدم. قراره که سه بار در هفته و هر بار بیست دقیقه بدوم. <br />
.گفتم بیام اینجا به اطلاع جهانیان  هم برسونم</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_555.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_555.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 20 Apr 2008 19:48:35 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><strong>لطفن همه ی کفش دوزک ها را نچینید. بعضی هایشان سمی اند.</strong></p>

<p><br />
سازمان محافظت از گونه های مسموم</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_554.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_554.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 20 Apr 2008 02:18:53 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خط کشی های عرفی</title>
         <description><![CDATA[<p>دیروز دختر دورگه ی دوست داشتنی ای با سربند سبز رنگ روی موهای پیچ خورده ی  قهوه ای اش چند صندلی آن طرف تر روبرویمان نشسته بود. یکی دو بار نگاهمان گره خورد و بار آخر هم لبخندی بینمان رد و بدل شد. چند ایستگاه بعد هردویمان پیاده شدیم  . بدون این که با هم حرفی زده باشیم. </p>

<p>*<br />
 دوستی می گفت در یکی از فروشگاه های بزرگ لباس اینجاُ در بخش لباس های مردانه اتفاقی صدای فارسی حرف زدن دو خانوم ایرانی را شنیده که دنبال بخش  <br />
زنانه می گشته اند. این  دوست عزیز ما هم آدرس قسمت زنانه ی فروشگاه را داده و جواب شنیده که:<br />
- کی از شما پرسید خانوم ـ</p>

<p>*<br />
چند وقت پیش با یک دوست ایرانی و یک دوست اهل اروپای شرق در یکی از مراکز خرید اینجا قدم می زدیم . جوانی را دیدیم که مشغول سیگار کشیدن بود و سگ اش  کنارش ایستاده بود. دوست اروپای شرقی مان کمی ایستاد و دستی به سر سگ کشید وخیلی غیر منتظره با واکنش تند مرد روبرو شد. این را هم باید اضافه کنم که اینجایی ها دوست ندارند به بچه هایشان دست بزنید و نوازششان کنید ولی  اغلب از نوازش کردن حیوان خانگی شان استقبال می کنند. <br />
*</p>

<p>اگر پسر بودم شانس ام را برای دوستی با دختر دورگه ای که سربند سبز داشت امتحان می کردم. عرف اجتماعی اینجا و خیلی جاهای دیگر امکان ارتیاط دو غریبه  ی گذری را می دهد به شرط این که از جنس مخالف باشند. این که این ارتباط به چه نوع رابطه ای ختم شودُ طولانی مدت یا کوتاهُ و میزان صمیمیت در چه حدی باشد به خود دو طرف  بستگی دارد . در مورد دو جنس موافق قضیه به این راحتی نیست. برای یک دوستی معمولی دخترانه( که برای آن هایی که تخیلشان زیادی فعال است باید بگویم قرار نیست که به امور رختخوابی ختم شود) چه راه معقولی وجود دارد؟ آن هم در جامه ای که مرز های فاصله بین آدم ها و بچه ها و حیوان ها با خط کش مشخص شده است.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_551.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2008/04/post_551.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 18 Apr 2008 13:43:53 +0100</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
