<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Maryam Momeni</title>
      <link>http://blog.maryammomeni.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 21 Mar 2010 09:32:08 +0100</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>سال تحویل رو باید با مرده ها جشن گرفت.<br />
 مرده های امسال. <br />
مرده های همه ی سال ها.<br />
می دونم با این سرعتی که دنیا داره عوض می شه حتمن یه وقتی یه راهی پیدا می کنن براش.<br />
که آدم دم سال تحویل زنگ بزنه به مرده هاش.<br />
حتا بهشون وبکم بده.<br />
براشون بوس بفرسته<br />
و عکس های سفره هفت سین رد و بدل کنن.<br />
آدم مرده هاش رو فراموش نمی کنه.<br />
فقط سال به سال کم تر ازشون حرف می زنه<br />
این رسم روزگاره<br />
</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_816.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_816.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 21 Mar 2010 09:32:08 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>تب داشتم. شب بود. دیروقت. چمدان چرخ‌دار را پشت سرم روی زمین می کشیدم. باد می وزید.تاریکی نمی گذاشت بفهمم این مدت که نبوده ام چمن ها رنگ عوض کرده اند یا نه. روباهی از جاده گذشت. سلانه سلانه.انگار روح سرگردان شاعری ایرلندی باشد. و بعدلای بوته ها پنهان شد. آن پایین نهر کوچکی بود. روباه دم اش را روی آسفالت می کشید. کمی می جهید. اما نه با شتاب و حتا می توان گفت آهسته تر از هر روباه دیگری.این موقع شب و این موقع سال و روباهی میان جاده. درست در مرکز شهر٫ لابه لای چمن ها و بوته های دانشگاه<br />
بهار آمده بود؟ نمی دانم</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_815.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_815.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 19 Mar 2010 13:16:29 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>میزان سواد هر ملتی را از نحوه ی بحث کردن و استدلال آوردن‌ مردم اش بسنجید نه داشتن مدرک تحصیلی</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_814.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/03/post_814.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 02 Mar 2010 15:09:59 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرواز</title>
         <description><![CDATA[<p>پنجره باز بود. داشتم ناهار می خوردم. صدای ویز طولانی از بیرون می آمد. دیدم دو تا از بچه ها بیرون نشسته اند و یکی شان دارد با هلی‌کوپتر کنترل از راه دور کوچکی بازی می کند. پسره ی دانش‌جو و دل خوش. سعی کرد پروازش دهد. هلی کوپتر از روی زمین بلند می شد اما اوج گرفتنش ناگهانی بود و کمی که بالا می رفت سقوط نصفه نیمه ای می کرد. کمی نگاهشان کردم ببینم چقدر بالا می رود. تا پنجره ی طبقه ی دوم که اتاق من باشد می رسد یا نه. بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم سر ناهار. <br />
الان که رفتم پنجره را ببندم دیدم یکی شان رفته و آن یکی هم دارد هلی کوپترش را جمع می کند و می گذارد توی کیف مخصوصش. خوب تر که نگاه کردم دیدم روی صندلی چرخ‌دار نشسته. از این مدل جدید ها که چرخ بزرگ ندارند و با دکمه می شود راحت راه‌شان انداخت. برای همین در نگاه اول متوجه نشده بودم. پسر بساطش را جمع کرد و دکمه ی صندلی اش را زد و دور شد.<br />
پسره ی دانش‌جو و دل خوش؟</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_812.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_812.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 16:23:26 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خواب‌گاه به سمت کلاس ها می روم و چمن‌زار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمن‌زار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین. <br />
بعضی اوقات هم پرواز می کنند تک و توک. بالا می پرند و روی تیر چراغ برقی می نشینند. گاهی اوقات هم بوی دریا می آید. این یکی البته خیلی خیلی نادر است. شاید یک بار حس کرده باشم. البته آن قدر با ساحل فاصله داریم که خنده دار است بگویم این بو از ساحل آمده. اما هر چه بود بوی دریا بود.</p>

<p>چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترین‌ای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته.<br />
 سلام امیر بامداد...</p>

<p>صبح خوش‌آیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که  آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوش‌بختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوش‌حالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد.</p>

<p>بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم...</p>

<p>دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم.<br />
این متن در این جا تمام نمی شود.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_811.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_811.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 11 Feb 2010 21:26:10 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>پنجره را می بندیم<br />
خون کف خیابان<br />
خشک می‌شود<br />
زمستان تمام می‌شود<br />
پاییز تمام می‌شود<br />
تابستان نفرین شده<br />
تمام می‌شود</p>

<p>بهار است</p>

<p>دست در دست هم<br />
چنارهای خیابان ولی عصر را<br />
در آغوش می گیریم.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_809.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_809.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 09 Feb 2010 00:40:56 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای  می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک.</p>

<p>بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی  خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره  به جان هم انداخته باشند و این  ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را.</p>

<p>امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن. </p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_808.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_808.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 13:39:07 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان  نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خواب‌گاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_806.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_806.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 06 Feb 2010 05:57:08 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در فساد الفبای فارسی</title>
         <description><![CDATA[<p>آی با کلاه را باید ریشه کن کرد. کلاه همیشه از مصادیق فرهنگ منحط غربی بوده که بیگانگان به ما تحمیل کرده اند. پیشنهاد من استفاده از آی با روسری(در متون مربوط به بانوان) و آی با ریش(در متون مربوط به آقایان) است. <br />
ب٫ پ٫ ت٫ ث باید تغییر شکل پیدا کندن تا شکل شان آدم را به گناه نیندازد. درواقع این ها مثل آدم هایی خوابیده هستند که زندگی خود را به بطالت می گذرانند و دراز کشیده اند و دچار پوچی و افسردگی شده اند. و یا اعوذبالله منتظر هستند که خوابشان ببرد و خواب های شیطانی و جن.سی ببینند.</p>

<p>ج چ ح خ متبلور کننده ی برآمدگی شکم و دیگر اندام های برآمده می باشند و بالقوه و بالفعل اسباب گناه و تحریک انسان .<br />
د ذ ر ز ژ به دلیل شکل ظاهری شان القا کننده ی گوشه ی کفش های مردانه و فرم آزاد و رهای دامن های زنانه هستند که انسان را در مجموع به یاد اعضای بدن می اندازند که این خود خالی از اشکال نیست.</p>

<p>س ش ص ض از بی ناموس ترین و بی حیا ترین حروف الفبای منحط فارسی می باشند که نگارنده از بیان خصوصیاتشان در این مکان عمومی شرم دارد.<br />
همین طور اضافه کنید ع غ را با برآمدگی های متصل به هم.</p>

<p>ط ظ انسان را به یاد دسته می اندازند که از اسباب گناه است</p>

<p>ف حکم ب پ را دارد<br />
ق مثل انسان بی کاری است که چمباتمه زده و سر به گریبان فرو برده و عینک اش را هم روی سرش گذاشته که این کار به یاد آورنده ی سینمای جهان‌خوار هالیوود و هنرپیشگان فاسد آن است که عینک های آفتابی خود را بالای سرشان می گذارند گاهی اوقات.</p>

<p>ک  گ بدون توجه به شکل ظاهری‌شان باید از الفبای فارسی حذف شوند چون در بسیاری از کلمات بی ناموسی و فحش های رکیک از آن ها استفاده می شود.</p>

<p>ل قد رعنایی دارد با برآمدگی ای در انتها که این دو خصیصه برای ابطال پاک بودن و عفیف بودن این حرف هر یک به تنهایی کفایت می کنند. <br />
م به خودی خود شکل افراد مسن در کهن سالی را دارد که چیز خوبی است اما اسم این حرف باید تغییر کند چون به یاد آورنده ی بعضی اعضای بدن می باشد و اسباب گناه.</p>

<p>ن برعکس م اسم خوبی دارد و انسان را به یاد برکت خدا می اندازد اما شکل گرد و برآمده ی آن متبلور کننده ی خود شیطان در رخت‌خواب می باشد. چیزی بدتر از ردیف س ش ...</p>

<p>و حکم ر ز را دارد.<br />
ه دو چشم دارد که گاهی اوقات با مژگانی برافراشته و ریمل زده در بعضی دست‌خط ها دیده می شود که جایز نیست.<br />
ی فرو رفتگی و برآمدگی دارد و علاوه بر گناهان س ش انسان را به یاد افراد مست می اندازد که به دلیل فساد و شراب خوارگی قادر به کنترل خود نیستند و تلو تلو می خورند.</p>

<p>از وزارت ارشاد و پس از آن قوه ی قضاییه خواهش‌مندم فکری به حال وخیم و منحط و غربی زده ی الفبای فارسی بکنند که همین الان هم برای جلوی فاجعه را گرفتن دیر است.<br />
--------------<br />
پی نوشت: جرقه ی این ایده های ناب از<a href="http://www.aftabnews.ir/vdciwwa3.t1apy2bcct.html"> مباحثاتی</a> که  اخیرن پیرامون لوگوی تهران امروز شکل گرفته به ذهن ام رسید که در شکل گیری این بحث بسیار روشن‌گر بودند.<br />
والسلام.<br />
 </p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_805.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/02/post_805.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 03 Feb 2010 08:32:53 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جنبش سبز در آش‌پزخونه</title>
         <description><![CDATA[<p>حامد داره تعریف می کنه برام که بعد چهار روز که قابلمه ی عدسی پخته شده رو روی اجاق گاز فراموش کرده بوده به سراغش می ره و می بینه که عدس ها جوانه زدن.<br />
بهش گفتم چه دلیلی بهتر از این برای اون حرف که می گه:<br />
گیرم که می کشید<br />
گیرم که می پزید<br />
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟</p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_804.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_804.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 21:40:41 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از سرزمین هرز</title>
         <description><![CDATA[<p>در کتاب‌خانه نشسته ام و سرزمین هرز الیوت را می خوانم. لپ تاپ جلویم باز است: برای لغت‌نامه اش و اینترنت. هر دو به کارم می آیند. متن پر از ارجاعاتی است که برای زمانه ی ما غریب اند. نمی دانم اگر صد سال پیش بود و خواننده ی آن دوره بودم چه حسی از آن داشتم و چه می فهمیدم. احتمالن انتظار می رفت خیلی از کلاسیک های آن زمان را به عنوان دانش‌جوی فرهنگ و ادبیات انگلیسی خوانده باشم و بدانم. خیلی فراتر از شکسپیر که همین حالا هم انتظار می رود : کمدی الهی دانته با این که متنی انگلیسی نیست در اصل٫ جزو اولین ها می بود. متنِ اغلب اپراهای معروف هم. شاید اگر الیوت الان می خواست سرزمین هرز را بنویسد ارجاعاتش را از اخبار سیاسی٫ سینما و موسیقی آلترناتیو یا شورشی انتخاب می کرد. نمی دانم. </p>

<p>متن را به کندی جلو می روم چون هر چند خط به یکی از پانوشت‌ها می رسم و باید همه را بخوانم. هر چند که در نهایت کمک چندانی نمی کند اما تصویر را بهتر شکل می دهد: تصویر گنگ را. لذتش هم در همین است. اگر قرار بود معنی واحدی پشت کلمه های متن باشد که همان صد سال پیش تمام شده بود و رفته بود... خواندن با کمک اینترنت و گوگل هم فال می شود و هم تماشا. اگر لغت‌نامه ی لپ تاپ کلمه را نداشته باشد گوگل مشت‌تان را خالی نمی گذارد. یکی دو جا به چند تا از ملودی های ارجاع داده شده در متن برخوردم. فایل صوتی شان را پیدا کردم و شنیدم. یک جا هم همین الان کلمه ای را دیدم که حدس زدم پرنده یا حشره ای باشد. پیدایش کردم. پرنده ای کوچک در اندازه ی گنجشک آن طور که در<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Thrush_(bird)"> ویکی‌پدیا</a> عکس‌ا ش را گذاشته اند و با صدایی شبیه قطرات آب آن طور که الیوت نوشته. متن ویکی پدیا هم صدای پرنده را از خوش الحان ترین صداها بین مرغان می داند.</p>

<p>ترجمه ی فارسی شعر را این‌جا ندارم. بخش هایی از آن را در یکی از آخرین شماره های زنده رود احمد اخوت به قول از بهمن شعله ور نوشته بود.  ترجمه ی خیلی خوبی بود. کاش متن کامل فارسی اش را هم می شد بخوانم.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_803.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_803.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 13:59:52 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای سلینجر: روحتان شاد</title>
         <description><![CDATA[<p>نوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آن‌قدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرف‌اش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟<br />
نوشتن اما اگر از روی عادت باشد سوال ها منصرفش نمی کنند. بیهودگی نوشتن‌ کلمه ها به یاد آدم نمی افتد. مثل عادتی روزمره٫ راهی که هر روز طی می کنی تا به محل کار برسی یا صبحانه خوردن٫ بی آن که برایش فلسفه بورزی انجامش می دهی. </p>

<p>مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام. </p>

<p> دی‌شب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشم‌مان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند.</p>

<p> سینه سرخ کوچک  را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانش‌گاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواسته‌ام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟</p>

<p>عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهن‌سال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آش‌پزخانه بعد از شام. <br />
حیف که سه روز هفته تا ساعت هفت کلاس دارم. وگرنه حتمن تماس می گرفتم.</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_802.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_802.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 28 Jan 2010 19:07:47 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دو تفاوت عمده میان صهیونیسم و جنبش ملی فلطسین را در نظر بگیرید. صهیونیسم برای رسیدن به اهدافش(که به طور عمده غصب سرزمینهای تازه است) سیاست توجه به جزییات را پیشه کرد. حال آنکه گرایش ما فلسطینی ها -که براستی نمی شود آنرا یک سیاست خواند- این بوده است که بر اصول تخطی ناپذیر عمومی پای بفشاریم٫ گرایشی که هیچ‌وقت ما را از مقابله با «موقعیتهای غیرمترقبه» مصون نداشته است. نتیجه این است که صهیونیست ها اکنون دولت دارند٫ فلسطینی ها ندارند. درست است که صهیونیست ها ثابت کردند که قدرت برتر نظامی دو گروه متخاصم بودند و اصول عامی هم داشتند که بر آن تکیه کنند٫ اما نقطه مرکزی بسیجشان٫ هدفهایی به نسبت مشخص بوده است- به گفته چایم وایزمن: «یک راس بز دیگر٫ یک وجب زمین دیگر.» به یاد دارم وقتی بچه بودم از اینکه روزی٫ پس از به سر آمدن مهلت تعیین شده از طرف انگلیسی ها٫ هبرانی های ما (یعنی قدرقدرتهای فلسطینی) صهیونیست ها را با چوب و چماق از سرزمین ما بیرون می راندند٫ آزرده می شدم. اما اینها را نیز به خاطر می آورم: بحثها٫ گواهیها٫ مخالفتهای مختلف با مبارزه ما٫ تصویرهایی که هنوز در نهایت شفافیت در پیش دیدگانم قرار دارند٫ از جمله صفهای پی در پی کشاورزان یهودی٫ دانش آموزان٫ یا حتی رهگذرانی که سرگرم کار خود بودند و به زندگی عاجل و بی هدف عربهای فلسطینی٫ که بعدها معلوم شد موقعیت مالی و وابستگی شان به زمینداران بزرگ اثری در سرنوشتشان ندارد٫ اعتنایی نداشتند. برخلاف زندگی یهودیان٫ هیچ گونه جزییاتی درباره ی زندگی عربها ذکر نشده بود. هیچ سازمانی نبود که مشخص کند بخشی از پول بلیت سینمای ما به مرکزی مثل آژانس یهود می رسد. آنچه ما داشتیم - و هنوز هم داریم- بازارچه های ما و مراکز بومی ما بوده است: کثیف٫ ثبت نشده و ارزان. </p>

<p><br />
به نقل از: فراتر از واپسین آسمان- <br />
نوشته ی ادوارد سعید<br />
ترجمه ی حامد شهیدیان- نشر هرمس</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_801.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_801.html</guid>
         <category>کتابخونه</category>
         <pubDate>Tue, 19 Jan 2010 15:25:44 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زنانی که دوست می دارم-۱</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Picture 12.png" src="http://blog.maryammomeni.com/Picture%2012.png" width="500" height="376" /></p>

<p><a href="http://www.jadidonline.com/story/08012010/frnk/gizella_sinai">گیزلا وارگا سینایی، نقاش مقیم ایران، در سال ۱۹۴۴ میلادی در شهر کوچکی به نام "چک ور" در حومۀ بوداپست، پایتخت مجارستان، متولد شد. تحصیلات هنری اش را در آکادمی‌های وین در اتریش به پایان رساند و در سال ۱۹۶۷ میلادی به ایران آمد....</a></p>

<p>عجیب نباید باشد که زنی از سرزمینی در حاشیه ی دانوب به سرزمین من رفته باشد و من از آن جا به این جا آمده باشم که هر کدام دور از موطن اولیه بعد از مدتی به یک حس مشترک برسیم حالا گیرم که یکی دو نسل تفاوت سنی در میان باشد و آن حس هم همان طور که خود خانم  گیزلا وارگا  سینایی می گوید حس متعلق نبودن به هیچ جاست. این که نه به این خاک و نه به هیچ خاک دیگری تعلق داشته باشی.<br />
این عدم تعلق به خودی خود نه چیز خوبی است و نه بد. توصیف وضعیتی است که برای خیلی ها ممکن است فلج کننده باشد چون با تمام اطرافیانت٫ هم‌سایگانت٫ مردم کوچه و خیابان تفاوت داری اما در عین حال همین تفاوت است که می تواند منبع خلق باشد. نوشتن٫ به تصویر کشیدن٫ آموختن٫ یاد دادن٫ گذشتن از مرز تاریخ و جغرافیا و شهروندی جهان را پذیرفتن می تواند چاره ی آن باشد. آن زمان است که دیگر وطن محدود  نمی شود به برهه ی زمانی خاص و محدوده ی جغرافیایی مشخص. دنیا بزرگ تر می شود و وادارمان می کند که خودمان را در مقیاس های جهانی تاریخی جای دهیم و یا حداقل رویایش را در سر بپرورانیم. </p>

<p><br />
از زبان <a href="http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Gizella_sinai_test/giz_high.html">خودش و نقاشی</a> هایش بشنوید و ببینید.</p>

<p>تصویر را از سایت<a href="http://www.gizellavargasinai.com/"> خانم وارگا سینایی</a> برداشته ام</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_800.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_800.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 08 Jan 2010 14:35:11 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و بوی دریا می آمد</title>
         <description><![CDATA[<p>مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست<br />
چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم<br />
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد<br />
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم<br />
شما که ریش مرا دیده اید<br />
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟<br />
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد<br />
چنان پرم از تو که دیگر<br />
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !<br />
و گریه کرد دلم سوخت چون که عاشق بود<br />
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست<br />
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد<br />
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد<br />
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت<br />
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت<br />
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود<br />
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود و هیز بود<br />
ومن بلند شدم ، اریب توی آینه رفتم<br />
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم<br />
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم<br />
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر<br />
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد<br />
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت<br />
و گریه کرد و فریاد زد شبیه من<br />
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست<br />
و رفت<br />
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت<br />
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد<br />
بقیه برگشتند</p>

<p>از:<br />
<strong><a href="http://3panj.org/article.aspx?id=589">رضا براهنی</a></strong><br />
</p>]]></description>
         <link>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_799.html</link>
         <guid>http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_799.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 05 Jan 2010 15:13:37 +0100</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
