December 2004 Archives



چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳

اين عکس يکی از عکس

اين عکس يکی از عکس های معروف کارتيه برسون ، عکاس فرانسوی است که همين امسال تابستان بعد از نود و اندی سال، عمرش را داد به شما.چندی بود که می خواستم اندکی مفصل تر درباره اش اينجا بنويسم. سفری برايم پيش آمده و خلوت نوشتن را تا هفته بعد ندارم.گفتم فعلا در لذت شادمانی اين کودک سهيمتان کنم تا بعد.







 

مریم مومنی | ۳:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۳

اين مطلب را چندی پيش

مریم مومنی | ۴:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۳

بر بستر اقيانوس ،لا به

بر بستر اقيانوس ،لا به لای جلبک های يشمی خفته ام.


و رويايم  به بوی شمع های سقا خانه حريصای قديس آغشته است.

مریم مومنی | ۰:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۲ دی ۱۳۸۳

کوچکترين نوزاد جهان آماده رفتن

کوچکترين نوزاد جهان آماده رفتن به خانه اش است.من اصولا علاقه ای به اين کوچکترين ها و بزرگترين ها ندارم.به درد کتاب ثبت رکورد ها می خورند فقط.اما اين يکی فرق می کند چون قبل از اين که درباره اش بدانم در خواب ديشب من بود.حتی کوچکتر از اندازه فعلی اش. قد يک انگشت بود.سرم را بردم پايين و خوب نگاهش کردم.دهان کوچکش را باز کرده بود و با تمام وجود خميازه می کشيد.

مریم مومنی | ۸:۳۴ بعدازظهر |



پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

صف های طولانی پشت صندوق

صف های طولانی پشت صندوق فروشگاه ها، درخت های کوتاه و بلند کاج آماده فروش، مترو های شلوغ، آدم هايی که می دوند،کودکانی که آواز می خوانند، انجمن های خيريه که بساطشان همه جا برپاست، زلم زيمبوهای تزئينی، بوی گولاش (نوعی غذای مجاری که با گوشت و فلفل دلمه ای و... درست می کنند و از اطعمه پرطرفدار اتريشی هاست)که در طبقه مان پيچيده است و به گمانم اولين باری است که بوی غذا از آشپزخانه ای  به جز آشپزخانه ما بلند شده است...


فردا عيد است.

مریم مومنی | ۷:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۳

مهمان کوچکی دارم.دخترک يک سال

مهمان کوچکی دارم.دخترک يک سال و نيمه‌ای است شاد و سرخوش و باهوش.با همان کوچکی اش مثل نورای سه ساله پيتر بيکسل بلد است چطور موهايش را با ناز سرانگشتانش عقب بزند.می داند چطور چشم هايش را برايم باريک کند و ادای خنديدن درآورد تا مدادرنگی برايش ببرم.از من که هيچ، دل از پيرزنان اتريشی هم برده است.البته اولين کلامش به همه شان اين است که به خانه شان بروند.از توی کالسکه اش داد می زند.آنها هم بدون اينکه زبانش را بفهمند با چشم ها و لب و لوچه شان قربان صدقه اش می روند.هر بچه کوچکی را  هم که سرراهش می بيندبه حرف می گيرد.برايش بوسه می فرستد و تعاليم تربيتی مادر و پدرش را به آنها گوشزد می کند.ديروز دخترک مظلوم ساکتی را توی فروشگاه گير آورده بود و مدام بهش می گفت: جيغ؟نه.نه.نه. مادر دخترک مانده بود که اين چه مساله مهمی را دارد با اين جديت به دخترش می گويد...خلاصه چند روزی است که غرق عالم کودکيش شده‌ام.با هم نقاشی می کنيم.پله برقی سواری می کنيم.کتاب هايش را برای بار صدم با هم می خوانيم و دنيا را از ارتفاع پنجاه سانتی متری می بينيم.

مریم مومنی | ۵:۰۷ بعدازظهر |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2