January 2005 Archivesشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۳
پشت بار نشسته است وپشت بار نشسته است و مشروبش را سرخوش می نوشد.جان سالم به در بردنش را جشن گرفته است.آن يکی هم پشت ميز بغلی گيلاسش را بالا می برد.می گويد خيلی ها را نجات داديم و همين دليل شادمانیام است.ديگری می گويد: سال جديد در راه است.بايد غم و غصه مان را دور بريزيم و مسرور به استقبالش رويم. زن پريشان موی است.زاری می کند.می گويد مردانمان صبح به صيد ماهی رفتند و ديگر برنگشتند.
مریم مومنی | ۳:۳۰ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۳
زندگی نامه خودنوشت رولان بارتزندگی نامه خودنوشت رولان بارت ،کولاژی است از متون و تصاوير مختلف ، از ايده های گذشته و نشانه ها و خاطرات و توصيف ها و نکته سنجی هايی که در کنار هم طرحی درهم اما قابل تامل و بسيار خواندنی از او به تصوير می کشد.بارت توصيف کردن خويش و ياهمان بازنويسی خود ، افزودن متنی و يا گفتاری به گفتار های ديگر خويش را همچون ريختن طرح چل تکه ای می داند که تکميل آن با افزودن مربع های بيشتر،تنها پوسته و يا روپوشی خواهد بود که او بر تن کشيده است و بر اين عقيده است که او کاری بيش از اين نمی تواند بکند و اين ديگرانند که می بايست به عمق بروند.
کتاب رولان بارت نوشته رولان بارت را پيام يزدانجو به فارسی برگردانده است و ناشر آن هم نشر مرکز است.
مریم مومنی | ۲:۴۱ صبح | پیام ها(2) دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۳
يادم است کتاب هفته صفحهيادم است کتاب هفته صفحه ای داشت که در آن از نويسنده های مختلف می پرسيد در حال حاضر چه کتابی را می خوانند و يا اين اواخر چه خوانده اند.شنيدن پاسخ اين سوال چه از نويسندهها و چه کتابخوانهای حرفه ای هميشه برايم جالب و گاه هيجان انگيز بوده.سرک کشيدن در کتابخانه های شخصی و تلاش برای فهميدن نام کتابی کهمسافر کناریام در مترو يا اتوبوس و قطار میخواندو کشف سليقههای مطالعاتی افراد ،به خصوص آنها که کمی حرفهای ترند در اين وادی ،شوقم را به خواندن بيشترکرده و گاه باب مطالعاتی جديدی را برايم گشوده است. همه اين مقدمه چينی ها برای اين بود که بگويم می خواهم از اين به بعد از کتاب هايی که خوانده ام و يا می خوانم بنويسم.از آنهايی که خوشم آمده و يا بدم آمده.نه به قصد نقد و نه معرفی کتاب.فقط منباب ارضای اين حس کنجکاوی که به گمانم در خيلی ها هست.حالا فرقش اين است که من در اين وادی حرفهای نيستم.فرض کنيد همان مسافری هستم که در کوپه قطار روبرويتان نشسته و اين بار کمی کتابش را بالا گرفته تا براحتی بتوانيد جلد کتاب را ببينيد بدون اينکه گردنتان درد بگيرد.
مریم مومنی | ۳:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۳
کتابهايی که در اين چهارکتابهايی که در اين چهار ماه اخير خوانده ام: دفترچه ممنوع-رمانی که به گفته دوستی محبوبترين رمان ترجمه شده از نويسنده ايتاليايی آن يعنی آلبادسسپدس در ايران است.قبلا از اين نويسنده مجموعه داستان کوتاه تازه عروس را خوانده بودم که داستان تازه عروس در بينشان اثر درخشانی بود.ازدفترچه ممنوع زياد لذت نبردم. زندگی غربیشرقی من- اين کتاب ،خاطرات آنه ماری شيمل بانوی مستشرق آلمانی است .مترجم آن سيد سعيد فيروز آبادی است و ناشرش نشر افکار.ترجمه ضعيف کتاب و لحن گاه متفرعانه شيمل که هر از گاهی از محبوبیت خود بين شرقيان داد سخن می راند اذيتم می کرد.به هر حال تا به آخر خواندمش.مثل هر زندگی نامه ای گوشه های دلنشينی هم داشت. آبروی از دست رفته کاترينا بلوم-رمان کوتاه از هاينريشبل عزيز و ترجمه حسن نقرهچی که نشر نيلوفر آن را چاپ کرده بود.موضوع کمابيش سياسی آن با سليقه من جور در نمیآمد اما هاينريش بل عزيز بود ديگر.بايد می خواندم.کاريش نمی شد کرد. زنده ام که روايت کنم- روايت رمان گونه از زندگی گارسيا مارکز به قلم خودش.ترجمه کاوه ميرعباسی و ناشر هم نشر نی.بسيار خواندنی و جذاب با ترجمه ای روان و دقيق . خنده در تاريکی-رمانی از ولادميرنابوکوف که گويا دست گرمیای بوده است برای مشهورترين رمانش يعنی لوليتا.کاش لوليتا اجازه چاپ داشت در ايران و يک مترجم خوب هم ترجمه اش می کرد.آن وقت می شد تصميم گرفت که آيا نابوکوف نويسنده هم همتراز نابوکوف منتقد هست يا نه. تهوع-رمان معروف سارتر.کتابی که به خاطر اسمش، از ترس ،بارها خواندنش را به تاخير انداخته بودم.داستانی سرشار از شعارها و افکار اگزيستانسياليستی.انگار به هيچ وجه نمی خواست حتی لحظه ای فراموش کنيم که نويسنده اش بيشتر فيلسوف است تا نويسنده.به هر حال از خواندنش لذت بردم. پرنده من-رمان خيلی خوبی از فريبا وفی که به حق برنده دو سه تا جايزه ادبی معتبر هم شده است.نگاه صميمی نويسنده ، شخصيت پردازی خوب ، توصيف های موجز و هوشمندانه و طرح معقول روايی داستان اثری قوی و خواندنی را خلق کرده.ناشر:نشر مرکز حتی وقتی می خنديم-اين هم مجموعه داستان خوبی است از فريبا وفی که باز هم نشر مرکز چاپش کرده . يک گفتگو-گفتگوی مبسوط ناصر حريری با نجف دريابندری و ناشرش هم نشر کارنامه.کتاب بسيار خوبی بود.و برای من که گه گداری ترجمه می کنم بسيار آموزنده.نگاه فروتنانه و عميق دريابندری و خوش صحبتیاش در پاسخ به سوال های گاه کسل کننده مصاحبه کننده گفت و گوی خواندنی و نغزی را بوجود آورده. هر اتاقی مرکز جهان است- و يا به قول گرد آورننده اش گفت و گوهايی با اهل قلم(ايرانی البته).از بين بيست و چهار نفری که با آنها گفتگو شده صحبت های اين ها را خواندنی تر يافتم:فرزانه طاهری،مرادفرهادپور،مديا کاشيگر،هوشنگ گلشيری،مهدی سحابی،بهمن فرزانه پاگرد-رمانی از نويسنده پنجره پشتی خوابگرد که راجع به آن اين اواخر زياد نوشته اند.اينجا می توانيد نقد خوبی از آن بخوانيد. مورچه آرژانتينی- سه داستان کوتاه ازايتالو کالوينو که شهريار وقفی پور ترجمه کرده و ناشرش هم نشر کاروان است.داستان اول آن يعنی مورچه آرژانتينی يکی از زيباترين داستان هايی است که تا به حال خوانده ام.از اين کتاب می شود واقعا لذت برد.برای تکميل عيش ،يک فنجان چای و يا يک ليوان شير ( بسته به سليقه تان) و لم دادن در آفتاب بی رمق زمستانی به هنگام خواندن آن توصيه می شود. اين ها کتاب هايی اند که در حال حاضر مشغول خواندنشان هستم: رولان بارت نوشته رولان بارت- ترجمه پيام يزدانجو ....در باره اين کتاب قبلا نوشته ام.اين کتاب هم بسيار خواندنی و جذاب است.قلم و لحن اثرکمی سنگين است.يک شبه نمی شود تمامش کرد.بايد آرام آرام خواند و مزه مزه اش کرد. نقد عکس-تری برت ...اين کتاب هم همانطور که از اسمش پيداست کتابی است تخصصی در زمينه نقد عکس و درک تصوير. درميان گم شدگان-دن چاون(ترجمه امير مهدی حقيقت) داستان اول را خوانده ام که خيلی خوب بود و خوب هم ترجمه شده بود.کتاب را با اعتماد به سليقه خوب مترجمش امير مهدی حقيقت خريده ام و فعلا دارم از خواندنش لذت می برم.
مریم مومنی | ۳:۳۳ صبح | پیام ها(3) پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۳
موقع نوشتن ديکته بوده حتماموقع نوشتن ديکته بوده حتما .دست های کوچکشان را که از سرما کرخ شده بود به هم می ماليدند.يکی دوتا يشان کلاه پوشيده بودند وبقيه گوش های کوچکشان سرخ شده بود.سوز می آمده شايد از پنجره کلاس.پاهای لاغرشان توی جوراب نايلونی و کفش های پلاستيکی بی حس شده بود.چند تايشان سرفه می کردند.به هر حال از بين پانزده تا پسر بچه دبستانی آن هم اين موقع سال چند تا سرما خورده هم پيدا می شده لابد...نه نمی توانم بيش تر از اينجايش را تصور کنم.واقعا نمی توانم.داستان آن بخاری درب و داغان قديمی را هم می دانم.و اين که همان اطراف بشکه نفتی هم جا خوش کرده بوده.نه.بهتراست بگويم به کمين نشسته بوده.و باقی اش را هم که خودتان می دانيد... حالا دست و پای همه شان گرم گرم شده است.
مریم مومنی | ۱۰:۴۵ بعدازظهر | جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۳
به همه نااميدها و افسردهبه همه نااميدها و افسرده ها و دپرس! ها و همه کسانی که راههای مختلف خودکشی را مرور می کنند و درذهنشان تجربه می کنند و در فکر اين هستند که به زودی موقع برگشتن از سر کار و يا دانشگاه تکه طناب محکمی بخرند و يا قرص برنج ها را از گونی های برنج جمع کنند می گويم که داستان مکرمه پيرزنی روستايی که از شصت و چهار سالگی شروع به نقاشی کرد و تا الان از طرح های بسيط خود حتی نمايشگاه هم زده و جايزه هم برده را بخوانند و شور زندگی را در رنگارنگی تابلوهای نقاشی اش ببينند،در پافشاری بر سر کار و عقيده اش ،در اينکه در خانه اش را هم نقاشی کرده ،در اين که از هر داستانی که به گوشش خورده(مکرمه بی سواد است و خواندن نمی داند) از اميرارسلان و ليلی مجنون گرفته تا داستان نوح نبی و مسيح و امام رضا و آدم و حوا تصويری کشيده و اين که درجواب پسرش سر اين که گفته چرا آدم و حوا را لخت کشيده ای .حاضری اعضای خانواده ات را هم لخت بکشی؟ گفته که خدا آن ها را لخت آفريده بود و من نمی توانستم لباس تنشان کنم و بعد پسرش با او تا ده روز قهر بوده و او هم رفته به جبران خشم پسر چند تا تابلوی ديگر از آدم و حوای عريان کشيده ، و اگر کمی حوصله کنيد و مصاحبه اش را بخوانيد می بينيد که مثل همه زنان روستايی سختی زياد کشيده و دلايلاش برای افسردگی کم نبوده و سر به آسمان هم می زده. يک نگاه به در خانه اش بياندازيد و سری هم به سايتش بزنيد. ديگربقيه اش با خودتان.(افسردگی را می گويم!)
مریم مومنی | ۱:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(4) دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۳
يادم می آيد يکی ازيادم می آيد يکی از بازی های من در دوران کودکی طالع بينی هاو خواندن اقبالم از روی حوادثی درواقع بی ربط به همديگر و گرفتن آنها به فال نيک يا بد بود.يک جور خرافه سازی لحظه ای.خرافه و يا باور نامربوطی که پايداريش يک آن بيش نبود و زمانی بعد، داستانی جديد و ماجرايی تازه و خرافه ای نو جايگزين قبلی می شد.خيلی وقت ها، مخصوصا موقع راه رفتن های طولانی اين بازی جذاب می توانست راه خسته کننده را برايم کوتاه کند.مثلا با شمردن موزاييک ها ،يا درخت ها و يا هر شئ ديگری که در مسيرم به تناوب تکرار می شدو ختم شدنشان در نهايت به عدد فرد يا زوج.و بسته به حال و روزم عدد فرد طالع نيک می شد يا بد.جذابی ماجرا به اين بود که طالعم را خودم می بستم و می توانستم گاه با برعکس کردن قرارداد،ورق رابرگردانم .همه چيز در لحظه اتفاق می افتاد و سرنوشت همه چيز در لحظه رقم می خورد.در عين باور به بخت ،اراده هم دخيل بود در ماجرا.و پيروزی ،گاه با بخت و اقبال بود و گاه با اراده خودم.رشته هايی از اين بازی رويايی را با خود از دنيای کودکی بيرون کشيدم و گاه شادی بخش لحظه های اکنونم می شوند.مثلا يکی شان ماشين قرمز های پارک شده محوطه جلوی خانهمان است که ازقاب پنجرهمان ديده می شوند .توی اين دو هفته قبل دقت کرده ام که بعضی روزها تعدادشان قابل توجه است.من اين را به فال نيک گرفتم وقرارم بر اين شد: ماشين قرمزها برايم شانس میآورند. حالا ماجرای امروز به گمانم شده است اثباتی بر اين خرافه ابداعی.خراب شدن دستگاه حرارت مرکزی خانه مان و از کار افتادن تلويزيون و قلابی درآمدن DVDهايی که با تخفيف قابل ملاحظه ای خريده بودمشان و برگشت خوردن يکی از ترجمه هايم را که بعد از يک هفته انتظار امروز نامه اش به دستم رسيد را به نظر شما نمی توانم به تعداد کم ماشين قرمز های امروز ربط بدهم ؟
مریم مومنی | ۰:۱۹ صبح | پیام ها(3) دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۳
گاهشمار ادبياتگاه شمار ادبيات اينجا از چند ماه قبل از شروع سال نو بازار تقويم های موضوعی داغ می شود.از همان نوعی که ما در ايران درباره زنان و يا شاعران داريم منتها با طيف گسترده تری از موضوع و رنگارنگی بيشتر صفحاتشان.از هنرپيشه های سينما و مشاهير جهان گرفته تا سگ و گربه و ابرشهرهای معروفی مثل پاريس،نيويورک.از موضوع های مربوط به جنبش زنان و فمينيسم گرفته تا تعاليم بودا و طالع بينی های چينی و موضوعات به ظاهر کم طرفدارتری مثل مزرعه داری و کشاورزی.يکی از همين تقويم ها هم امسال نصيب من شد.موضوعش هم ادبيات است.و خوبيش اين است که برای من از يک لحاظ تازگی دارد.آن هم اينکه نويسندگانی را که دربارهشان نوشته و يا معرفی کرده اغلب در جامعه ادبی ايران ناشناختهاند و يا خيلی معروف نيستند.اسم خيلی هايشان را برای اولين بار می بينم.و بعضی هايشان را هم به علت ترجمه نشدن آثارشان در ايران فقط در حد يک نام می شناسم.با خودم فکر کردم که بد نيست اگر هر روز(البته تا جايی که بتوانم) اين متن های کوتاه را که در معرفی اين نويسنده ها و يا وقايع ادبی نوشته شده ، ترجمه کنم و لا به لای يادداشت های خودم در وبلاگ بگذارم.اين که انتخاب اين نويسنده ها و قرار دادنشان در کنار هم بر اساس چه معياری بوده را نمی دانم، الان هم تازه هفده روز از سال نو ميلادی گذشته و به گمانم تا اواخر سال نتوانم قضاوت درستی داشته باشم.شايد هم به اين نتيجه برسم که تنها وجه مشترکشان سر و کله زدن با واژه ها و و مفاهيم و يا همان ادبيات بوده .به هر حال اميدوارم که حداقل خودم از کشف اين نويسنده ها و يا مرور دوباره آن هايی که می شناسم ،لذت ببرم و بياموزم.شما را نمی دانم.
مریم مومنی | ۳:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(1) سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۳
گاهشمار ادبياتگاه شمار ادبيات تقریبا بیست و پنج سال پیش یعنی در سال 1980 فیلم "شوگان" بر پرده سینماها نشست.وقایع این فیلم در ژاپن فئودالی قرن هفدهم می گذرد و مبارزه دو مرد به نام های توراناگا و ایشیدو را به تصویر می کشد که بر سر بدست آوردن جای گاه شوگان ، بالا ترین مقام نظامی آن زمان،به رقابت برمی خیزند.جان بلک ثورن ملوان انگلیسی که کشتی هایش در قلمرو تورانا گاز غرق شده اند، بسرعت با فرهنگ ژاپنی خو می گیردو به عنوان اولین غیر ژاپنی می تواند صاحب لقب سامورایی شود و نفوذ فراوانی بدست آورد.با کمک او توراناگا که برضد دسیسه چینی های پرتغالی ها وارد عمل شده است نهایتا به رقیب خود پیروز می شود فیلم پرهزینه شوگان (به کارگردانی جری لندن)براساس رمانی از جیمز کلاول(94-1924) James Clavellساخته شده است که در سال1975 به بازار کتاب آمد.رمانی که با توصیف دقیق و به تصویر کشیدن بی نظیر تاریخ ژاپن و طرح روایی مهیج خود خواننده را مسحور می کند.نویسنده آن که اصلیتی آمریکایی-استرالیایی دارد رمان های دیگری با مکان های داستانی عجیب نوشته است،که همه شان کما بیش جزو پرفروش ترین ها شدند. مریم مومنی | ۱:۲۶ صبح | پیام ها(1) سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۳
در سوگواری ها بيشتر گريهدر سوگواری ها بيشتر گريه زنان را می بينم و سکوت مردان را.تصوير معمولی است. اما تاب ديدن زنان سوگواریکه سکوت کرده اند و مردان سوگواری که سر به گريبان دارند را ندارم.حزن عظيم خوابيده در اين تصوير را میبينيد؟
مریم مومنی | ۰:۱۵ بعدازظهر | سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۳
گاهی خيلی زود دير میگاهی خيلی زود دير می شود... تا دير نشده کاری بکنيم. مریم مومنی | ۲:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(1) سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۳
گاهشمار ادبياتگاهشمار ادبيات از 18 ژانویه 1882 ، سال روز تولد الن الکساندرميلنه تا امروز 123 سال می گذرد.او که در لندن به دنیا آمد بعدها پدر پسری به نام کریستوفر روبین شد و از 1906 تا 1914 با انتشار نشریه طنز پانچ به عنوان روزنامه نگار ، مقاله نویس،طنزپرداز و رمان نویس مشهور شد. مایه شهرت او در تمام دنیا در واقع برمی گردد به قبل از سال 1924 .یعنی زمانی که او مجموعه قصه های قبل از خواب برای کریستوفر روبین را با عنوان" وقتی که ما خیلی جوان بودیم درمی آورد.از دل این قصه ها شخصیت داستانی خرسی به نام پو در کنار چند موجود دیگر پدید آمد.چند سال بعد کتاب "خرسی به نام پو" چاپ شد.پو قهرمان داستان توانسته بود با خوش قلبی و حواس پرتی اش نه تنها کودکان ، بلکه خوانندگان بزرگسال را هم مجذوب خود کند. درحال حاضر این کتاب و جلد دوم آن به نام " خداحافظی با پو" که در 1928 چاپ شد، از کتاب های کلاسیک ادبیات کودک در انگلستان به شمار می آیند.از آن موقع تا کنون شخصیت های داستانی بسیاری از حیوانات سخن گو و همین طور کریستوفر روبین های کوچولوی به وجود آمدهاند تا مانند بزرگسالی که در لباس کودکان رفته ، هر موقع که لازم شد به کمک بیایند.
مریم مومنی | ۸:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(2) چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۳
گاهشمار ادبياتگاهشمار ادبيات تمایل به یک انقلاب عدالتخواهانه در آمریکای لاتین متکی بر رابطه بین باورهای کاتولیکی و عقاید مارکسیستی بوده است. این در واقع مضمون یکی از اشعار غنایی ارنستو کاردنال است که امروز هشتادمین سالگرد تولدش را جشن گرفته است: او در 20 ژانویه 1925 در گرانادا (نیکاراگوئه) به دنیا آمد.بعد از گذراندن تحصیلاتش در زمینه ادبیات چند سالی به اروپا رفت.در 1957 برای رفتن به صومعه تراپیست ها(فرقه مرتاضان اهل سکوت.م) اشعار غنایی کاردنال به سنت آثار منظوم آمریکای شمالی نوشته شده اند. او آثار خود رادر قالب های نوشتاری گوناگونی مثل قطعات هجایی ،وقایع نامه،نیایش و سرودهای مذهبی نوشته است که محتوایشان اغلب دارای مضامین سیاسی و تاریخی است.بیست و پنج سال پیش در 1980 توانست جایزه کتابفروشان آلمان را به خاطر«اخطار مقتدرانه مکتوب به عشق » ازآن خود کند. آثار: ساعت صفر(اشعار،1960)،قطعات هجایی(اشعار، 1961) ، برای سرخ پوستان آمریکا(اشعار، 1969) دفتر خاطرات کوبایی(خاطرات، 1977) ، زندگی گمشده(خاطرات،1997)
مریم مومنی | ۸:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳
ديشب باد خانه مان راديشب باد خانه مان را از زمين بلند کرد من به ستاره ها نگاه می کردم که در قاب خالی پنجرهمان میدويدند و ماه خسته که به گردشان نمیرسيد قرار بود راهمان را گم کنيم و سر ازمنظومه ديگری درآوريم اما چانه زدن با باد بیفايده بود درراه برگشت کمی شهابسنگ چيدم و ديگر کلمه ای با باد سخن نگفتم
مریم مومنی | ۰:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳
درک(التون)والکوت Derek (Alton) Walcott برندهدرک(التون)والکوت Derek (Alton) Walcott برنده جايزه نوبل ادبی ۱۹۹۲ نويسنده ای است که به قول خودش بيشتر نقش ميانجیگری بين هنر و طبيعت، گذشته و آينده و به خصوص ميان فرهنگهای مختلف را بازی کرده است.او هفتاد و پنج سال پيش در ۲۳ ژانويه ۱۹۳۰ در خانواده دورگه ای اهل جزيره کارائيبی سنت لوسيا Saint Lucia به دنيا آمد و دوران تحصيلش را به سنت آن موقع اروپايیها در مدرسه ای کاتوليکی گذراند. اشعار غنايی و آثار دراماتيک والکوت از درهم تنيدن اسطورههای بومی با عناصر فرهنگی استعمارگرانی که از انگليس،فرانسه،اسپانيا و هلند در تجارت برده های آفريقايی به کارائيب سهم داشتند بوجود آمدهاند. با اين حال والکوت تلاش روشنفکرهای کارائيبی را که می خواهند ريشه های هويت خود را در آفريقای سياه بيابند، با ترديد مینگرد.والکوت در جامائيکا ادامه تحصيل داد و ساکن همانجا شد.درعين حال گهگداری در بوستون و لندن به کار تدريس می پرداخت. آثار: In a Green Night (اشعار،۱۹۶۲)، The Castaway(اشعار، ۱۹۶۵)، تیجين و برادرانشTi-Jean and His Brothers (نمايشنامه،۱۹۷۰) ، زندگی ديگرAnother Life (اشعار،۱۹۷۳)،بزله گوی سويلThe Joker of Seville (نمايشنامه،۱۹۷۸)، وصيتنامه آرکانزاس (اشعار،۱۹۸۷) The Arkansas Testament
مریم مومنی | ۹:۰۶ بعدازظهر | دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
رفته بوديم گراتس(Graz) .شهری کهرفته بوديم گراتس(Graz) .شهری که بعد از وين و سالزبورگ از مهمترين شهرهای اتريش است و گويا در سال ۲۰۰۳ لقب پايتخت فرهنگی اروپا را هم به دوش کشيده .گراتس در واقع تغيير يافته کلمه gradec است که واژهای اسلاوی است به معنای کوه کوچک.وجه تسميه آن هم برمی گردد به بعد از انقراض امپراتوری روم که گروهی از اسلاوها مجبور به مهاجرت میشوند وبعد در کنار کوه کوچکی ساکن می شوند و شهر گراتس فعلی را بنا می کنند. به گمانمان يکروز برای سير آفاق در چنين شهر کوچکی کافی و حتی زياد می آمد.اما موزه های مختلف و پارکها و خانههای هنر و گالریهای نقاشیاش بيشتر از حد تصورمان بود. موزه نظامی شهر را دوستی توصيه کرده بود حتما ببينيم.بازديد ها هم به صورت گروهی و به همراه راهنماانجام می شد که دختری اتريشی بود وتنها سوالی که از گروه چهارپنج نفره ما کرد اين بود که اهل کجاييد.از بقيه پرسيده بود و ما کمی دير رسيده بوديم.گفتم که ايرانيم.با خنده اشاره کرد به مرد ريشوی مسن کنار دستم و گفت:جالبه حالا دوتادشمن داريم توی گروه.به مرد مسن نگاه کردم و گفتم آمريکايی هستيد؟ و بعد از تاييد جواب در پاسخ به دختر اتريشی : نه ما با هم دوستيم.حوصله توضيح دادن اين نکته که حرف های سياسيون ما ربطی به احساس شخصی مان از دنيا ندارد را نداشتم.اما فکر می کنيد توضيح مرد آمريکايی برای توجيه دختر راهنما چه بود؟ کاين پروبلم(kein Problem) .يعنی مشکلی نيست.راستش اين حرف تا همين الان هم ذهنم را مشغول کرده.عبارت کاين پروبلم را آلمانی زبانها وقتی به کار می برند که بخواهند به طرفشان بفهمانند مسالهای نيست که ناراحتشان کند.برايشان مهم نيست. به گمانم مرد آمريکايی no problem خودشان را به آلمانی ترجمه کرده بود.يعنی کنار می آيد با قضيه.يعنی آره ما با هم دشمنيم اما ککم هم نمیگزد.هرچه با خودم فکر می کنم بيشتر به اين نتيجه می رسم که حرفش بوی دوستی که نمیداد هيچ،تاييدی هم بر دشمنی بود.نمیدانم شايد زيادی به کلمه ها و واژه ها حساس شده ام .شايد هم نژادپرستی به هر نوع و شکلش و با هر درجه شدتش اينجا آنقدربرايم پررنگ شده که هر چيز با ربط و بی ربطی را به نوعی به آن نسبت می دهم .نژادپرستی اينجا معنای گسترده تری دارد.فقط به تفاوتهای نژادی و قومی محدود نمیشود.تبعيض گذاشتن و يا تحقير عقيده،باور،رنگ مو و چشم و پوست و مليت و قوميت و خيلی چيزهای ديگر را هم دربردارد.آدم نژاد پرست هم لزومی ندارد حتما از دار و دسته کلهپوستی ها باشد و يا حتما با تو کتک کاری کند و فحش دهد.نه به گمانم رفتارهای متمدنانه تری را هم می شود در اين قالب ريخت: بیاعتنايی توام با تحقير
مریم مومنی | ۲:۰۴ صبح | دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
دلتنگی که شاخ و دمدلتنگی که شاخ و دم ندارد.برای روزهای برفی تهران و تب و تاب جشنواره های تئاتر وفيلم و موسيقی فجر و شور و شوقی که با آمدن بهمن به جان شهر میافتد دلم تنگ شده است.صف های شلوغ سينماها و پرده مخصوص جشنواره با روبانهای رنگی اش.جشنواره موسيقی و گروه های موسيقی نواحی و خارجی و ...فکر کنم دوسال پيش بود که برنامه گروه افغانستان را ديديم توی سالن کوچک فرهنگسرای نياوران.گروه پنج نفرهای بودند که دو تا ساز اصلی داشتند از خانواده دوتار منتها با دسته بسيار بلند حدود يک و نيم متر.از شروع برنامهشان ده دقيقه بيشتر نگذشته بود که سيم يکی از اين سازها پاره شد.نوازنده افغان تا آخر نيمه اول اجرايشان مشغول درست کردن سازش بود.بقيه گروه هم بدون او می زدند و می خواندند.آن قدر هم اعتماد به نفس داشتند که انگار اتفاقی نيفتاده.نمی دانم شايد هم به امکانات محدودشان خو گرفته بودند و پاره شدن يکی از سازهای اصلی شان برايشان عادی بوده.هر وقت ياد آن روز می افتم چهره سرخ شده و عرقريزان جوان افغان می آيد جلوی چشمم. اين که سرش پايين بود و سيم تارش را می کشيد و وصله می زد.و اين که موسيقی خوش لهجه افغان هم بدون او و با تلاش دوستانش شايد بلند تر از قبل توی سالن پيچيده بود . مریم مومنی | ۱۰:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۳
اين را قرار بود ديروزاين را قرار بود ديروز بنويسم که نشد،حالا امروز بخوانيد: شصت و پنج سال پيش يعنی در ۲۴ ژانويه ۱۹۴۰ فيلم «خوشههای خشم»به کارگردانی جانفورد روی پرده سينما رفت. فيلمی که قحطی و گرسنگی سالهای دهه ۱۹۳۰ را که به دوران Depression يا رکود مشهور است نشان می دهد و زندگی خانوادههای کشاورز آمريکايی آن زمان را به تصوير میکشد. فيلمنامه اين فيلم از روی رمانی به همين نام از جان اشتاينبک اقتباس شد که در ۱۹۳۹ منتشر شد.داستان از اين قرار است که خانواده جاد به خاطر قرض های سنگينشان و فرسايش زمين مجبور میشوند دهکده شان در اوکلاهامارا ترک کنند .پدر و مادر با شش بچه قد و نيمقد و دامادخانواده و عمو(يا دايی) سوار اتومبيل قديمی و درب و داغانشان شده و در جستجوی نيکبختی راهی کاليفرنيا می شوند.در کاليفرنيا به ناچار با شغل های مختلف سرمیکنند .فقر و نداری و خشم دست به دست هم داده تا جاييکه يکی از پسران خانواده به اسم تام( که نقشش را هنری فوندا بازی می کند) دست به آدمکشی می زند. داستان فيلم و رمان ،بحران ملودرامی از رويای آن موقع آمريکا يعنی پيش به سوی غرب را به تصوير میکشد.رويای واهی کسانی که به جای تلاشی دوباره برای بهتر کردن وضع زندگیشان،گروه گروه مهاجرت کردند.
مریم مومنی | ۱۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(3) جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۳
اين کبوتر ها همسايه دائمیاين کبوتر ها همسايه دائمی مان شده اند.تهران که بوديم پشت پنجره اتاق خواب لانه ساخته بودند.تا جايی که يادم است در سه دوره و هر بار سه جفت مختلف به اين لانه آمدند.بعد از اينکه کبوتر ماده روی تخم ها می نشست، آن يکی که نر بود ديگر نمی آمد.کبوتر مادر میماند و تخم هايش.از ترس اينکه به لانه شان آسيبی برسد و يا مادرشان از ترس قالب تهی نکند پنجره را ديگر باز نمی کردم.شيشه پنجره هم از اين شيشه های مات گلدار بود.از اتاق می توانستم سايهاش را ببينم و صدايش را بشنوم.بعد که جوجه ها تخمهايشان را می شکستند.صدای جوجه ها هم میآمد.کمی که بزرگ می شدند مادره هم دنبال زندگی خودش می رفت.جوجه ها هم کمی بعدتر.و لانه خالی می شد.آن وقت می توانستم تا آمدن زوج بعدی لای پنجره را کمی باز کنم و نگاهی به لانه خالی بيندازم که پربود از پرهای کوچک خاکستری و فضله های خشک.جارو برقی می آوردم و تا جايی که به آشيانه صدمه نخورد اطرافش را کمی تميز می کردم و پنجره را می بستم تا يک روز که دوباره با صدای آشنای همسايه های جديد بيدار می شدم.يک بار هم يکی شان تخم هايش را رها کرد و ديگر بر نگشت.تا مدتی تخم ها بودند .دوتا تخم کوچک بيضی شکل.بعد نمی دانم خود کبوتر مادر برشان داشت يا کلاغ های باغ پشتی خدمتشان رسيدند. اين جا هم که آمده ايم از هفته پيش صبح ها يک جفت کبوتر می آيند پشت پنجره راهرو. کمی قربان صدقه هم میروند و بعد پرمیکشند.به گمانم دارند سبک سنگين می کنند ببينند محل لانه آيندهشان اين جا باشد يا نه.مذاکرهشان که هنوز نتيجه نداده.اگر جدی تر شد قضيه، خبرتان میکنم.
پيوست: راستی کسی میداند فرق کبوتر و کفتر و کفترچاهی و ياکريم چيه؟من به همه شان می گويم کبوتر .اگر کسی دقيق می داند بگويد تا ياد بگيرم.
مریم مومنی | ۰:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳
از آن روزها سالها میاز آن روزها سالها می گذرد.از آن روزها که دخترک کوچکی بودم و صدای آژير قرمز وحشت عالم را به جانم میريخت.روزهايی که دست خواهر کوچکم را می گرفتم و پلههای زيرزمين را دوتا يکی پايين می دويديم و آن پايين در تاريکروشن زيرزمين دعا می کرديم.صدای بمب و موشک،صدای محکم و ترسناک آن گوينده راديويی که صحبتش را هميشه اينطور شروع می کرد:«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...» و از شروع عملياتی خبر می دادو يا مبشر پيروزی تازه ای بود و يا پيام آور شکست.و برای من که کودکی بيش نبودم صدای کشدارش تنها ناقوس الهه جنگ بود. جنگ برای من تنها به اين صداها خلاصه نمیشد.من با جنگ بدنيا آمده بودم و از کودکی در سرزمين جنگ بزرگ شده بودم.به کمبودها و قحطی ها و مصيبت های اطراف،به کلمه شهيد،به صدای آهنگران،به ديدن ساختمان های جنگزدگان،به آرم اخبار که سربازهارا موقع شليک خمپاره نشان می داد،به خاموشیهای گاه و بيگاه،به کشيدن لاله های سهگوش سرخ در دفتر نقاشیام،به رفتن به مجلس ختم و بهشت زهراو وحشتی که هربار از ديدن حوض پر از خون و پلهپله آنجا به من دست میداد عادت نکرده بودم.راستش به جز اين نمیشناختم. عادت کردن يعنی به وضع جديد خو گرفتن .برای من وضع جديد معنايی نداشت.زندگی برايم از وقتی چشم بهآن گشوده بودم همين بود و جز اين نبود. بعد ها که بزرگ تر شدم و جنگ هم تمام شده بود کم کم رنگ های جديدی به دنيايم اضافه شد.هر چند ناهمگون و نابجا اما به هر حال رنگ ديگری بود.من در دنيای رنگارنگی زندگی میکنم.کابوسهايم را اما هنوز از کودکی به همراه دارم.دنيای پيرامون من تغيير کرد.کابوس های من اما نه.وحشت کودکی ام، شبهای بی شماری آرامش را از من گرفته است.هنوز هم در لايه های پنهانی وجودم طنيين مرگبار ناقوس جنگ میلرزاندم.من بزرگ شده ام اما کابوس هايم به قوت خود باقیاند هنوز.می ترسم از اينکه دوباره اين کابوس ها زنده بشوند و از خواب ها و روياهايم قدم به زندگی روزمرهام بگذارند.می ترسم از اينکه برادر کوچکم که از جنگ هيچ نمیداند و هزاران کودک ديگر به درد بی درمان من دچار شوند.به اينکه کابوسهای هولناکی را برای آيندهشان(اگر آيندهای باشد اصلا) از دوران کودکی به يادگار ببرند.من می ترسم.من ...سخت... می ترسم.
پيوست:اين ها را بخوانيد: يادداشت حامد ، يادداشت کورش ، نامه کورش، يادداشت مهدی جامی، يادداشت نيکآهنگ ، یادداشت داريوش ملکوت ، نوشته پرستو،...
مریم مومنی | ۴:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(9) ![]() |
|