February 2005 Archives



چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۳

بالاخره بعد از چند ماه

بالاخره بعد از چند ماه جستجو دو جلد کتاب کميک Persepolis نوشته و طراحی مرجانه ساتراپی را در يکی از کتاب‌خانه های جنوب وين پيدا کردم و يک نفس تاآخرش خواندم.اين کتاب برنده بهترين کتاب کميک در نمايشگاه کتاب فرانکفورت (۲۰۰۴ )شده بود.حالت جدی و لحن تلخ مرجانه ساتراپی را در مصاحبه ای با او که همان موقع از شبکه Arte پخش شد خوب به يادم مانده.اين لحن تلخ و به هجوآميخته او همان لحن کتاب پرسپوليس است.با تصاويری سياه و سفيد .گاه خلاقيت های بديع و گاه پرگويی هايی که اندکی توی ذوق خواننده می زند.مانند تمام زندگی نامه های شخصی لحظه های تلخ و شيرين بسياری دارد هرچند که تلخی و سياهی گاهی اوقات آن قدر به اوج می رسید که ترجيح می دادم کتاب را ببندم و کمی بعدتر به سراغش بروم .نگاه نويسنده به ايران و محيط اطرافش هم به شدت تلخ و حاکی از بی اعتمادی است.نمی خواهم بگويم که فقط سياهی ها را ديده اما سفيدی ها و رنگ های ديگر را خيلی کم ديده و به تصوير کشيده.کتاب اما به‌شدت خواندنی است .و من بی صبرانه منتظر دوجلد بعدی اش هستم و مخصوصا جلد آخر که اسم هيجان انگيزی هم دارد:خوراک مرغ و آلو. اميدوارم ترجمه فارسی آن هم خوب از آب درآمده باشد .







 


دو کتاب ديگری که اين مدت خواندم يکی چه کسی باور می کند روح‌انگيز شريفيان بود و ديگری هم چناردالبتی منصوره شريف زاده.هر دو برنده جوايز ادبی اخير.چه کسی باور می کند حديث تنهايی زن مهاجری است که سال های کودکی و جوانی خود را به ياد می آورد و داستان زندگی اش را بازگو می کند .موضوع داستان موضوع نسبتا تازه ای بود برای رمان هايی که در ايران چاپ می شوند.می گويم نسبتا تازه چون اين موضوع مهاجرت و تقابل فرهنگی و جستجوی هويت و دوگانگی های بيشمار،به گمان من محور اصلی  ادبيات تقريبا تمام نويسندگان خارج از  کشور است.اما در ايران هنوز خيلی موضوع تکراری ای نيست.ضعف های نوشتاری کتاب کم نبود.ضعف شخصيت پردازی داستان، ضعف در ديالوگ ها ، ضعف در طرح روايی داستان و سوال های بسياری که پاسخ داده نمی شد . تک گويی های خطاب به رستم که از متن اصلی جدا بود هم  واقعا رنجم می داد.تلاش مضحکی بود برای تقليدی ناشيانه از پدروپارامو ی  رولفو که اصلا خوب از آب درنيامده بود.و بعد اين معشوق آسمانی که از کودکی به اندازه سر سوزنی گناه نکرده بود و هميشه خوب و معصوم بوده ، در حد همان تيپ مظلوم داستانی  باقی مانده بود و نشده بود  يک شخصيت داستانی . مرگ بی دليلش در آخر داستان هم اصلا به متن قصه نمی نشست هرچند که انتظاری از اين موجود آسمانی به جز مرگ نمی رفت.سرنوشت محتومش اين بود که خوب باشد و خيلی زود هم مثل همه خوب ها ی ديگرآن هم بی دليل بميرد و همين آسمانی‌ترش کند.آخر کتاب اما بد جوری دلتنگم کرد .از ضعف نوشتاری داستان که بگذرم بايد بگويم که با نظر قاصدک عزيز موافقم .به نظر من هم هر زن ايرانی که تنهايی را تجربه کرده حالا چه در ايران و چه خارج از ايران خوب است که اين کتاب را بخواند.


چنار دالبتی اما بهتر بود.هرچند که مرا ياد سووشون و جزيره سرگردانی می انداخت.مهندس همان سليم بود در قالب ديگر و بهرام ،همان مراد جزيره سرگردانی بود . صوفی و هستی هم سخت به هم شبيه بودند.چنار دالبتی هم به گمانم با آيين سووشون و نمادهای اسطوره ای جزيره سرگردانی شباهت بسيار داشت.با اين حال چنار دالبتی  خواندنی تر بود(در مقايسه با چه کسی باور می کند).با گفت گو ها و شخصيت پردازی قوی تر و زبان داستانی منسجم و پرداخته شده.جاپای تقليد را می شد ديد اما نو آوری هم بسيار داشت و کشش داستانی ماجراها آدم را می کشيد به دنبال خودش.چنار دالبتی را دوست داشتم.


 







 

مریم مومنی | ۲:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(7)



شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۳

سکوت.صبح.نور مشرق بر پنجره شرقی.

سکوت.صبح.نور مشرق بر پنجره شرقی.


سکوت.کمی قبل از ظهر.نور روی صورت من.نه آن قدر که چشم هايم را بزند.


سکوت.نور بعد از ظهر .کمی نارنجی . کمی پريشان حال.پخش برگلدان های‌مغربی‌من.


سکوت....شب....سکوت.

مریم مومنی | ۱:۲۸ صبح | پیام ها(5)



دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳

روی پل ايستاده بوديم و

روی پل ايستاده بوديم و خيره به رودخانه.قايق ها می آمدند و از زير پايمان می گذشتند.نگاهشان می کرديم.از سر پيچ که کوچک بودند و جلوتر که می آمدند و بزرگتر می شدند و بعد هم خم می شديم تا لحظه ای را که از زير پايمان عبور می کنند از دست ندهيم.آن گاه نيم نگاهی به پشت سرمان و قايق هايی که ديگر رفته بودند.و بعد دوباره موج های نو و قايق هاي تازه رسيده ای با سرنشينان مغموم.پاروزن نداشتند هيچکدامشان.جريان ملايم رودخانه می بردشان.سرنشينان مغموم ، مردان و زنان خسته ای بودند که خوابشان برده بود.کسی از روی پل گفت:« اين رود را جادو کرده اند.جادوی خواب.» حرفش را باور کرديم و دوباره خيره شديم به زنان و مردان سيه چرده ای که لاغريشان مرا به ياد مرتاض‌های هندی می انداخت.قايق ها می آمدند دوتايی با هم و گاه تک و توک.


عصر که شد بر قايق بی سرنشينی نشستم.برای آنهايی که روی پل ايستاده بودند دست تکان دادم و چهره ام مثل بقيه رودسواران مغموم شد.جريان آب قايق را می برد و من مدام به اين فکر می‌کردم که چرا خوابم نمی برد. چرا... خوابم...ن..م..ی....

مریم مومنی | ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(5)



جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳

منتظرم صبح شود ببينم باز

منتظرم صبح شود ببينم باز کسی می‌آيد يا نه.الان که شب است.کورسوی  نوری هم ديده نمی شود از دور. جوشانده بابونه البته هست.ترومپت نواز تلويزيون هم دارد شب خوشی را به بينندگان هديه می کند.لپ هايش را باد می کند و می دمد. اما نمی تواند با اين کارها جلوی سرک کشيدن های  گاه و بيگاه من  به رنگ های زنده تابلو های شاگال را که صبح امروز ديدم ،بگيرد. به سبز و آبی اقيانوسی پس زمينه و زرد درخشانی که مثل موهبتی ناگهانی در گوشه نقاشی ها می درخشيد.به غزل‌های سليمان و طرح پنجره های رنگی  کليسا و اسحاقی که کشان کشان به قربانگاه می رفت.به فرشته هايی که بال هايی کشيده و بی شکوه داشتند و زنی که بر بستری از گل نشسته بود و خری که آن گوشه کنارها ويولن می زد.







 


 پيوست:قابل توجه وين نشينان گرامی، نمايشگاه آثار دهه پنجاه و شصت شاگال با عنوان اسطوره‌های کتاب مقدس تا بيست و هشتم ماه بعد در موزه آلبرتينا برقرار است.

مریم مومنی | ۱:۵۷ صبح | پیام ها(4)



دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۳

آه والنتين قديس امروز روز

آه والنتين قديس امروز روز تو است.


من از قلب های قرمز و هديه های مبتذل ويترين ها بيزارم.


اما ای والنتين قديس


امروز به يادت شمعی روشن خواهم کرد.







 

پيوست:والنتين قديس گويا کشيشی بوده در قرن سوم ميلادی.پس از فرمان امپراتور کلاوديوس دوم که امر کرده بود سربازان حق ازدواج ندارند، او مخفيانه دلدادگان را به عقد ازدواج هم در می آورد.پس از چندی رازش بر ملا شد و امپراتور  او را به زندان انداخت و سرانجام اعدامش کرد.

 

مریم مومنی | ۱:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳

توی صف ايستاده ايم.جوان چهار

توی صف ايستاده ايم.جوان چهار شانه مصری هی می رود و می آيد.جايش توی صف درست پشت سر ماست.گفته جايش را برايش نگه داريم.نيم ساعت می گذرد.حالا آمده کنارمان ايستاده.با سوال کوچکی بحث را آغاز می کند و يکهو به خودمان می آييم و می بينيم که نيم ساعت است داريم باهاش بحث می کنيم.بر اين عقيده است که بهترين دين ، دين اسلام است و بهترين مسلمان ها هم در مصر هستند.بقيه دين ها هم مخصوصا مسيحيت يک مشت چرنديات بيشتر نيستند .استدلالش هم اين است که مسيحيان کارهای بد می کنند و مسلمانان نه.نيم ساعت ديگر می گذرد و من و دوستم هنوز نتوانسته ايم قانعش کنيم.يعنی قانع بشو نيست طرف.می خواهد با منطق زور به ما بفهماند که شب سفيد است.خسته می شويم.اين پا و آن پا می کنيم.به ساعت هايمان نگاه می کنيم.به ته صف و سر صف نگاه می کنيم.يک ساعت ديگر هم می گذرد.می پرسد چند بار قرآن خوانده ايم.جواب می دهيم که نشمرده ايم.می گويد که در عرض دو ماه شش بار قرآن را دوره کرده است.حالا بحث را عوض می کند.می خواهد ثابت کند که از من و دوستم مسلمان تر است.ادعايی نداريم.نوبتمان هم شده است و بايد برويم توی اتاق.جوان چهارشانه مصری اما اين بار برتری جسمانی خودش را هم ثابت می کند و تا بجنبيم روی صندلی مخصوص مراجعه کننده ها نشسته است و دارد مدارکش را نشان می دهد.


هاج و واج می مانيم.راستش بعد از دو سه ساعت ايستادن در صف و بحث کردن بالاخره فهميديم که نتيجه بحث چی شد و ...


چيزی نمی گوييم تا زودتر برود و  شرش کم شود.

مریم مومنی | ۱۱:۵۲ صبح | پیام ها(6)



شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۳

   






 


 

مریم مومنی | ۰:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(1)



یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۳

اتوبوس سواری روز يکشنبه ابری

اتوبوس سواری روز يکشنبه ابری در دل جنگلهای لخت و پوشيده از برف حاشيه وين.برف سفيد و دست نخورده و درختان بيشمار و گهگاهی جاپای روباهی و يا حيوانی ديگر.من و حامد در کنار هم و اتوبوسی که آرام و بی صدا اين کوه کوچک را مارپيچ وار طی می کند و بالا می رود.گاه گاهی نگه می دارد.زوجی ژاپنی با کارت پستال های وين و نقشه شهر در دست، بعد پيرزنانی و آخر سر خانواده جوانی با دو کودک و سورتمه ای به دست سوار می شوند.به  تپه های جنگلی نگاه می کنيم .به کليسای سر راهمان و ناقوسی که طنينش در دشت پيچيده است.به کلاه های خنده داری که پيرزن های صندلی جلويی به سر گذاشته اند.به سگ سفيدی که در برف اين طرف و آن طرف می پرد و دونده ای که بالباس چسبان و تنگش سربالايی را  آهسته بالا می دود.


اما  برف، اين سپيدی بکر، تلالو آرامش بخشی دارد برایم و درختانی که رديف رديف جلو می آيند ، موج می زنند و آرام از هم پيشی می گيرند و يا آنهايی که جا می مانند و نگاهمان را به رديف بعدحواله می دهند.







 


 

مریم مومنی | ۶:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

برف می بارد.من مدهوش و

برف می بارد.من مدهوش و شادان به پرندگانی  می نگرم که از دور دست می آيند.سودايی و چرخ زنان .  پرندگانی که عصرها می شود رد پروازشان را  در هفت پنجره دنبال کرد.در همه پنجره ها هستند.پرواز می کنند و اوج می گيرند و دور و نزديک می شوند.فوج فوج از کنار خانه مان می گذرند  ، بر فراز شيروانی ها چرخ می زنند و باکشان هم نيست که  برف همچنان  می بارد و بام ها را سفيد می کند.


 چای بابونه که تجويز سرفه ها و التيام بخش ريه ام است را سر می کشم و تب آلود و بيمار در جشن بيکرانی شرکت می کنم که ارنست همينگوی، فرهاد غبرايی،دسته پرندگان و برف برايم تدارک ديده اند.







 


 


پيوست: کتاب پاريس جشن بيکران ، نوشته ارنست همينگوی که عکسی از او را اينجا می بينيد(۱۹۲۱) ، مرحوم فرهاد غبرايی به فارسی برگردانده و نشر کتاب خورشيد همين امسال(۱۳۸۳) آن را در قطع جيبی چاپ کرده است.کتاب حال و هوای همينگوی پرکار در سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ را بازگو می کند.پاريس آن دوران، زندگی فقيرانه و سرشار از خوشبختی آن زمان ارنست جوان، اسکات فيتزجرالد و حال و روزش، مهمان نوازی های گرترود استاين ،عطش همينگوی به نوشتن و خواندن بسيار و نظمی که او خود را به آن عادت داده بود تا بتواند بنويسد، کافه ای که اغلب برای نوشتن به آنجا می رفت، و مطالعه ادبيات روس با کتاب هايی که از کتابخانه شکسپير و شرکا می گرفت، همه و همه به قلم  ارنست همينگوی بسيار خواندنی است.

مریم مومنی | ۷:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۳

سهم من از  آفتابی که به

سهم من از  آفتابی که به دروغ و يا راست امروز بعد از ظهر نويد بهاران داده  و برف بام ها را آب کرده است ،بلعيدن لعاب به‌دانه هايی است که از ديشب تا حالا خوب خيس خورده اند و نه تلخ‌اند و نه شيرين و هيچ مزه ای هم ندارند اما نمی دانم چرا حس می کنم که اينها حلزون های له شده در فنجان‌اند.


کاش می توانستم کمی بيرون بروم و قدمی بزنم.

مریم مومنی | ۵:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۳

اين داستانی که چند وقت

اين داستانی که چند وقت پيش از آلمانی  ترجمه کرده بودم از امشب آمده روی پيشخوان سايت ادبی قابيل.اشکال و ايراد کم ندارد که بيشترش برمی گردد به کم تجربگی من و تا حدی هم کم تجربگی نويسنده جوانش که موضوع بکری را برای نوشتن انتخاب کرده اما يک جاهايی در پرورش دادن ايده اش ضعيف عمل کرده.حالا من بيشتر از اين نمی گويم تا خودتان اصل داستان را بخوانيد .فکر کنم اندکی پيش زمينه منفی ايجاد کردم با اين حرف ها برای خواندن داستان.نه ديگر.ماجرا آنقدر ها هم تلخ نيست!


اميدوارم از خواندنش لذت ببريد.

مریم مومنی | ۱۰:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۳

اين باکتری يا ويروس يا

اين باکتری يا ويروس يا هر موجود ديگری که اسمش را نمی دانم چنان سخت به ريه هايم چنگ انداخته که به گمانم حالاحالاها بايد ميزبانش باشم.در اين بين گاه گاهی در استراحت بين دو نيمه مسابقه (يا جنگ بين سلول های ايمنی و ميکروبها) که تبم اندکی کم شده باشد کمی کتاب خوانده ام ،فيلم هم ديده ايم.گل های معرفت اريک مانوئل اشميت با ترجمه سروش حبيبی ،آخرين مصاحبه با بکت و اندکی هم مجله سمرقند شماره هفت را تورق کردم که تازه از ايران به دستم رسيده.


موقع آمدن از ايران يک سری از کتاب هايمان را گذاشته بوديم که بعدا برايمان پست کنند.من يک رمان چند جلدی را هم بينشان جا داده بودم.مجموعه ای که دو جلد اولش را خوانده بودم در ايران اما حالا که همه جلد هايش با رنگ های دل فريب کنج کتابخانه نشسته اند و با علم به اينکه نويسنده شان هم اغلب بيمار بوده و هوای سرد و مرطوب اذيتش می کرده و حال و روز خودم در دوران اين بيماری را هم  بی شباهت به او نمی دانم، از اول شروع کرده ام به خواندن اين رمان:


در جستجوی زمان از دست رفته-جلد اول: طرف خانه سوان







 







 

مریم مومنی | ۳:۱۹ صبح | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2