March 2005 Archives



چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳

حالم خيلی بهتر است.خورشيد هم

حالم خيلی بهتر است.خورشيد هم دست و دل‌بازانه می تابد اين روزها و باعث شده که همه خوش اخلاق باشند.از دکتر و خانمی که بليت حمل و نقل می فروخت گرفته تا پيرزنی که توی تراموا بالای سرم ايستاده بود و من هم با خاطره بدی که دفعه قبل برايم پيش آمده بود و نزديک بود از يکی از اين پيرمردهای اتريشی کتک بخورم ، سريع جايم را بهش تعارف کردم و البته چون خورشيد سخاوتمندانه می تابيد دعوتم را رد کرد و در پاسخ يک عالمه تشکر و لبخند و اظهار علاقه و ارادت به جيبم ريخت.


به هر حال چون حالم بهتر شده بود و چون خورشيد می تابيد و چون پيرزن ها خوش اخلاق بودند و چند تا چون ديگر راهی آمادئوس (بزرگترين کتاب فروشی زنجيره ای اتريش)شدم و روح و جسمم را به داشتن کتاب واقعا وزين و ارزشمندی مزين کردم.يک کتاب خيلی عالی که حراج نصف قيمت شامل حالش شده بود و همين که بالای سرش رسيدم مثل بچه کوچکی دست هايش را بلند کرد و گفت:بغلم کن.


حالا اينکه چه کتابی است و اسم و رسمش چی هست بماند.مهم اين است که الان روی کاناپه لم داده و منتظر است تا دوباره بروم خوش و بشی باهاش بکنم.


راستی فيلم های خوبی که اين اواخر ديده ام :


- سيلويا(داستان زندگی سيلويا پلات) - فليسيا فرشته من- قبل از غروب- ماهی بزرگ-

مریم مومنی | ۰:۵۴ صبح | پیام ها(5)



پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳

گاهی اوقات يک چيزی خيلی

گاهی اوقات يک چيزی خيلی مزه می دهد.يک لذت ناب.اسمش را می گذارم ناب چون از جنس بقيه لذت ها نيست.لذت ايستادن در قله برای من يک لذت ناب است.لذتی که به راحتی بدست نمی آيد و شرط به دست آمدنش زير پا گذاشتن هزاران لذت کوچک ديگر است: لذت رها کردن اين کار سخت، لذت آسودگی در بين راه و تن دادن به اين آسودگی و فراموش کردن قله...بارها پيش آمده برايم که موقع بالا رفتن از کوه لحظه هايی بوده که حاضر بودم ديگر بالاتر نروم.و آن نيرويی که به هر دليلی جلويم را گرفته و بالا کشانده ، شايد از جنس قدم کوچک بعدی بوده.و بعد يک قدم ديگر و بعد قدم بعدی و يک وقتی به خودم آمده ام و ديده ام بر قله ايستاده ام و آزاد و رها غرق لذت ناب شده ام.آسمان آبی بالای سرم و آرامش کوهستان.


امروز بعد از مدت ها هنگام شنيدن آهنگی که آوای مقدسی برايم دارد، حس کردم روی قله ايستاده ام .زير پا گذاشتن وسوسه گاز زدن به سيب سرخ ازلی ،آن هم در موقعيتی که بارها و بارها از جلوی چشمم گذشته بود ، حس فتح قله و ديدن آسمان آبی کوهستان را داد.


من هنوز هستم.و اين به اين معنی است که قله های بيشمار ديگری باقی است و نمايش سيب سرخ هم تا زمانی که من باشم ادامه دارد.اما دلم می خواهد که يک چيز را فراموش نکنم:


لذت ناب ايستادن بر قله.







 







 

                   

مریم مومنی | ۳:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(6)



دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۳

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن:

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن:


اول:


ما دوتا جا سوييچی داريم هر کدام به قد دو بند انگشت.يکی اش موش خاکستری رنگی است که زبانش را به شيطنت بيرون آورده و آن يکی يک اسب آبی قهوه ای رنگ با شکم بزرگ و پوزه بامزه اش.کليد های حامد را به موش وصل کرده ام و مال خودم را به اسب آبی. صبح موقع خداحافظی از دم در دادمی زند که اين خرگوشه مال منه ديگه ؟ اشتباه نبرمش يه وقت؟


حالا فکر می کنيد چند وقت است که اين دوتا جاسوييچی را داريم ؟ دو سه روز ؟ يک هفته ؟ نه .پنج ماهی می شود.


 دوم:


عدس ها را در آب خيسانده ام برای سبزه عيد، مدام می رود و می آيد و پيشنهاد می دهد که بی خيال سبزه شوم و تبديلشان کنم به عدسی.


 


 

مریم مومنی | ۵:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(10)



شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۳

اينجا برلين نيست که خانه ادب

اينجا برلين نيست که خانه ادب و هنر هدايت داشته باشد.استکهلم هم نيست که نشر باران داشته باشد.وين است.يک خانه کتاب دارد البته .اما بوی تند سياست آنقدر درش پيچيده که عطر خوش ادبيات را کاملا از بين برده.نشريه ها و کتب ادبيات مهاجرت را تک و توک در خانه دوستان وين نشين ديده ام و در حسرت يک کتاب فروشی نقلی ادبی (فارسی )در اين شهر زيبا آه کوچکی هم کشيده ام.اين مدت هم که اينجا بوديم از اهل ادب اسماعيل خويی قرار بود شب شعر داشته باشد که آخرش هم برنامه اش جور نشد و نيامد .برنامه بعدی هم داستان خوانی عباس معروفی بود که ديروز عصر آمد و در همايش سه روزه ادبيات اسلام (کشورهای مسلمان نشين) قسمت هايی از سال بلوا و پيکر فرهادش را خواند.







 


 


امروز هم در روز دوم همايش مرجانه ساتراپی قرار است در ميزگردی صحبت کند.

مریم مومنی | ۲:۵۷ صبح | پیام ها(5)



یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۳

تهران که بودم ، جمعه

تهران که بودم ، جمعه ها باد می وزيد . از شکاف باريک پنجره اتاق پشتی ناله کنان رد می شد و به زور می آمد توی اتاق.گشتی می زد.اگر می ديد کار به سرم ريخته که قدری می نشست و نگاهم می کرد .بعد خودش سرش را می انداخت پايين و از زير در اصلی می رفت بيرون.اگر کاری نداشتم، گاهی اوقات با هم می نشستيم و چايی می خورديم.کمی گپ می زديم و از پنجره قدی اتاق، تکان خوردن برگ های درخت گردو را تماشا می کرديم.گاهی آن قدر  حواسمان پرت درخت گردو می شد که  نور نارنجی خورشيد می افتاد رويش و برگهايش را ناگهان روشن می کرد و باد يادش می افتاد که ديرش شده است و با عجله بوسه ای به گونه ام می زد و می رفت.


اين جا که آمده ام شهر بادهاست.تا دلم بخواهد باد می وزد.بيشتر روزها هم می وزد اما فرقش اين است که پنجره های خانه مان کيپ کیپ اند.باد می آيد پشت پنجره، نگاهی به اتاق می اندازد ، بعد که می بيند نمی تواند بيايد توی اتاق،نااميد راهش را می کشد و می رود سفال های بام را تکان می دهد و سرو صدايی راه می اندازد که  نگو.گاهی اوقات هم می رود روی رأس شيروانی می نشيند و بعد قل می خورد و می آيد پايين و دوباره و چند باره اين بازی را ادامه می دهد.اگر يکشنبه نباشد، بعضی اوقات بچه ها و پيرزن های وينی را از زمين بلند می کند .پيرزن ها که با يک دستشان  کلاه هايشان را چسبيده‌اند مثل بادکنک های سبک در هوا چرخ می خورند .گاهی باد شيطنتش گل می کند و دست يکی از اين کوچولوهای موبور را می گيرد و می‌آورد پشت پنجره ما که طبقه پنجم هستيم.تق تق می کوبد به شيشه تا نگاه کنم چطور توانسته کاری کند که بچه قهقهه بزند.من اشاره می کنم که بچه را بگذارد پايين تا طوری‌اش نشود.باد بچه را تاب می دهد توی هوا و دوتايی می خندند.بعد نگاهی می کند به من و اين بار سه تايی می خنديم.


آن وقت خداحافظی می کند و می روند. 

مریم مومنی | ۳:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(4)



دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۳

استاد درس پيش درآمدی بر مطالعات

استاد درس پيش درآمدی بر مطالعات ادبی ،رولان بارت را آن قدر غليظ تلفظ می کند که من بيشتر می شنوم : غلام بارت.ش دون کيشوت را مثل ch آلمانی ادا می کند يعنی يک چيزی بين ش و ک .ژاک دريدا و ميشل فوکو هم شديدا فرانسوی می شوند و اگر گوش آدم به آواهای فرانسوی آشنا نباشد و کمی هم از موضوع درس پرت باشد، وحشت می کند که خدايا اين آدم ها ديگه کی اند.


دلخوشی ام اين است که در ايران به اندازه کافی اسم های اين بندگان انتلکتوئل خدا را شنيده ام.حالا اين که حرف حسابشان چيست و من چه قدر فهميده ام و اصلا فهميده ام يا نه که چه می خواسته اند بگويند،مبحث جدايی است.مهم اين است که به برکت روشنفکر بازی از نوع ايرانی اش ،وقتی استاد می گويد سوسور يا دريدا يا بارت مثل خيلی از اين موبور ها شش متر از جايم نمی پرم.... حداکثر سه متر می پرم!

مریم مومنی | ۹:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۳

می گويم عجب دنيای خوبی

می گويم عجب دنيای خوبی شده.به زور ياد آدم ها می اندازند که محبت کنند و آدم ها هم به زور محبت می کنند ديگر.يک نمونه اش اين تبريک های گروهی سال نو و مناسبت های مختلف.آدم به برکت اورکات و سايت های مشابهش، ليستی گروهی از دوستان و آشنايانش دم دست دارد و با دو تا جمله می تواند سال نو را به صورت عمومی تبريک بگويد و خيال خودش را راحت کند.يا همين تولد تبريک گفتن های اورکاتی و قزاقی که طرف از دو هفته پيش عکس و اسم دوستش را می بيند و يادش می افتد که تولد دوستش نزديک است.يادم می آيد يک بار يکی از دوستان يک ايميل گروهی به همه دوست هايش فرستاده بود با اين مضمون که در اين ماه مثلا آبان، آن قدر آدم متولد شده که من وقت نمی کنم به همه شان تبريک بگويم و اين پيغام تبريک گروهی را می فرستم تا هر کسی تولدش است تولدش مبارک باشد.


حکايت اين تبريک های گروهی سال نو هم از اين نوع است.به قول حامد انگار بالای خانه ات پارچه آويزان کرده باشی که سال نو مبارک باد.

مریم مومنی | ۱۱:۰۳ صبح | پیام ها(9)



شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۴

اول خانه مان عيدی يک

اول


خانه مان عيدی يک گلدان کوچک و يک تابلو هديه گرفت.حالا رزهای سفيد روی ميز نهارخوری می رقصند و دن کيشوت سوار بر اسبش بر ديوار سينه سپر کرده است.بيرون هم سنبل های بنفش و تخم مرغ های رنگی و خرگوش های عيد پاک همه جا ريخته.از بساط دست فروش ها بگير تا ويترين فروشگاه‌های لباس. نوروز ايرانيان و عيد پاک مسيحيان  و شم‌النسيم اعراب، بهانه ای بيش نيست برای جشن گرفتن تابش خورشيد.


 دوم


مامان ها آرامش خانواده اند


  به شاه بلوط‌ ها می مانند.


(با اجازه از شاعران محترم، شاملو و لورکا ، يک بند شعر را به دل‌خواه خودم تغيير دادم)


 سوم


آرام و بی سر و صدا بيست و پنج ساله شدم.به روی خودتان نياوريد که  سرعت عجيب اين شمارنده که تند و تند به اعدادش اضافه می کند می ترساندم.

مریم مومنی | ۸:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(7)



دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۴

صبح‌گاه

صبح‌گاه


کالسکه دوقلو ها را پدرشان هل می داد.خودش هم پشت سر شان می دويد.خيس از عرق .هی... هو...هی... هو...ورزش صبحگاهی.


دوقلوهای کوچک با لپ های گلی نشسته بودند و از تند رفتن کالسکه کيف می کردند.درخت ها را می ديدند و مرد و زن هايی را که می دويدند.پدر هم ورزشش را می کرد.


ما هم حواسمان پی درختچه های ليمو بود که شکوفه داده بودند.

مریم مومنی | ۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(4)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2