April 2005 Archives



جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۸۴

دره گل سرخ و تداعی های روز مره

دره گل سرخ و تداعی های روز مره


فکر کنم روح سرگردان آستريد ليندگرن در من حلول کرده.اين روزها همه اش به يوناتان شيردل و برادر کوچکش که موهايی صاف و قهوه ای داشت فکر می کنم.چند روز پيش که در قابلمه خورش فسنجان را برداشتم ، قل قل آب و گردو های جاافتاده و تيره رنگ مرا به ياد مردابی انداخت که کاتلا در آن افتاد و مرد.امروز در ايستگاه مترو نزديک خانه مان يکی از سربازهای تنگيل را ديدم.مردی با کلاهی سياه  مثل کلاه‌خود بر سر.صاف صاف از کنارم گذشت و سوار قطار شد.عصر هم سنگ‌نوشته ای خواندم از دولت ژاپن که به بهانه دوستی با دولت اتريش هزار درخت گيلاس به پارک دانوب وين هديه کرده بودند.پارک دانوب هم در پلک زدنی شد دره شکوفه های گيلاس.


 







 


 راستش دلم بدجوری برای اين داستان تنگ شده...

مریم مومنی | ۰:۳۴ صبح | پیام ها(4)



شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۴

پيرمرد نمی خواهد بيش از

پيرمرد نمی خواهد بيش از اين زنده بماند.عمرش به سر آمده و حالا دست از سرش بر نمی دارند اين مؤمنان شمع به دست ميدان سن پيتر.مدام برای بهبود حالش دعا می کنند و اشک می ريزند.







 



 

مریم مومنی | ۶:۵۹ صبح | پیام ها(1)



یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۴

کلاه ارغوانی به سرها(کاردينال ها)

کلاه ارغوانی به سرها(کاردينال ها) اعلام کردند که پاپ از دنيارفت.اگر درست فهميده باشم سنتشان يک جور هايی به تلقين دادن مردگان مسلمان در قبر شبيه است ،به نحوی ديگر اما:سه بار از او می پرسند که  آرام گرفته ای ؟و اگر جواب نيامد مرگش را اعلام می کنند.


خدايش بيامرزاد.

مریم مومنی | ۰:۳۳ صبح | پیام ها(1)



یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۴

به جای يک عالمه کار

به جای يک عالمه کار که بايد انجام بدهم امروز نشستم و فيلم فريدا را ديدم. فريدا کالو (خالو)Frida Kahlo را بعضی مهم ترين بانوی نقاش قرن بيستم می دانند.نقاش سوررئاليست مکزيکی که در نوجوانی در تصادفی تا دم مرگ پيش  می رود ولی زنده می ماند و تا پايان عمر از ناراحتی های جسمی که اين حادثه برايش به همراه داشته رنج می برد.اما شور زندگی  و نيروی عجيبی که در فريدا بود او را به دنيای رنگ ها می کشاند.آثار فريدا اغلب پرتره هايی از خودش است.چهره ای لاغر و کشيده و ابروهايی به هم پيوسته که شايد دست در دست هم داده اند تا مارا متوجه نگاه غمگين اما استوار نقاش کنند.گردن بند ها و گوش واره ها  ،گل های تازه که به تزيين موهای جمع شده اش می آيند،ميوه هاو برگ های حاره ای ،ميمون های بازيگوش ،و رگ و پی و قلب و آينه از عناصر غالب نقاشی های اوست.







 


 

مریم مومنی | ۴:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۴

اندر احوال مطبخ

اندر احوال مطبخ


کاسه شيشه ای خردلی رنگ را درسته انداختم توی سطل آشغال.از چند هفته پيش يک ترک کوچک پيدا کرده بود که روز به روز بزرگ‌تر می شد و امروز ديدم که رسيده به لبه ظرف.قبل از اين که دور بيندازمش خوب شستمش و آبش کشيدم.بعد هم با دستمال خشکش کردم.


راستش کاسه مان خاطرات خوبی را از سالادهای مختلف برايمان به جا گذاشته بود.حقش بود که  تميز و باشکوه بمیرد.

مریم مومنی | ۱:۱۱ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴

دکتر فوکس بد جوری حواس


دکتر فوکس بد جوری حواس پرت و مظلوم است.سر کلاس موقع کار کردن با دستگاه  ميزجلويش که احتمالا از يک سری دکمه  تشکيل شده،هول برش می دارد.دکمه ها را اشتباه فشار می دهد و به جای اينکه مثلا نور سالن را بيشتر کند يکهو کل چراغ ها را خاموش می کند.يا موقع گذاشتن ترنس‌پرنسی ها سه چهار بار می چرخاندشان و دست آخر ورقه را پشت و رو می کند. بچه ها هم بلند بلند بهش می خندند.اصلا جوری شده که به محض ورودش به کلاس شروع می کنند به خنديدن ،انگار مضحک ترين موجود دنيا وارد شده.دکتر فوکس همان اول کار سرخ و سفيد می شود،تند تند عصر بخير می گويد و درس را شروع می کند.


توی راهرو دانشگاه که ببينی اش انگار شاگردت را ديده ای.با عجله بهت سلام می کند و لبخند می زند.بيست بار هم اگر در روز رودررو شويد، او است که برای سلام کردن پيش قدم می شود و لبخند هميشگی اش را هم فراموش نمی کند.


بيشتر دانشجوها از دستش شاکی اند.از بد درس دادنش و رفتار عصبی و نا آرامش.من يکی نه.البته موافقم که شيوه درس دادنش اصلا خوب نيست اما نمی توانم شکسپير خواندنش را ناديده بگيرم.


وقتی غزل های شکسپير را می خواند بايد باشی و ببينی.صدايش که نمی لرزد هيچ، آن قدر رسا و پر طنين می خواند که مو بر تنم سيخ می شود.انگار خود ويليام شکسپير کبير جلويم ايستاده و بداهه غزل می سرايد.  مصرع های موزون و واژه های مفخم نوازشم می کنند و نسيم بوستان های بريتانيای آن زمان را برايم به ارمغان می آورند.


پيوست:غزل شماره ۱۸








 Shall I compare thee to a summer's day?
Thou art more lovely and more temperate.
Rough winds do shake the darling buds of May,
And summer's lease hath all too short a date.
Sometime too hot the eye of heaven shines,
And often is his gold complexion dimmed,
And every fair from fair sometime declines,
By chance or nature's changing course untrimmed;
But thy eternal summer shall not fade
Nor lose possession of that fair thou ow'st,
Nor shall death brag thou wander'st in his shade
When in eternal lines to time thou grow'st.
     So long as men can breathe or eyes can see,
     So long lives this, and this gives life to thee.


 

مریم مومنی | ۷:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۸۴

جرأت فروش آشنا نمی شناسيد؟

جرأت فروش آشنا نمی شناسيد؟


يک سبد جرأت ناب می خواهم بخرم.از نوع اعلايش!

مریم مومنی | ۱۱:۱۸ صبح | پیام ها(5)



شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۴

داشتم کتاب Phonetics نوشته پيتر

داشتم کتاب Phonetics نوشته پيتر روچ را می خواندم که به يک جمله عجيب رسيدم.يک جمله خيلی معمولی که ناگهان برايم عجيب به نظر رسيد.بحث چگونگی توليد آواهای مختلف برای ادای کلمه ساده sand بود.اينکه چطور ماهيچه های مختلف بخش دهان و حلق و نای و کام به کمک هم می آيند تا يک صدای خيلی معمولی توليد شود...يکی يکی همه حروف را توضيح می دهد تا می رسد به حرف /d/ .


حالا جمله اي که توی پرانتز آمده بود و تخيل من را شديدا به کار انداخت:


You would not live very long if you stayed making the /d/ sound and did not start the flow of air again.


فکرش را بکنيد که چه راحت می شود خودکشی کرد.کافی است پنج دقيقه بگوييد :«د» !

مریم مومنی | ۱۱:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۴

ورق زدن دائرة‌المعارف و لغت

ورق زدن دائرة‌المعارف و لغت نامه خوب هميشه برايم هيجان خاصی به همراه داشته.از اين به بعد می خواهم گاه گاهی واژه ها ، يا عبارت‌های هيجان انگيز و يا زيبا را اينجا بنويسم.


عبارت امروز: Lollipop Lady


Lollipop همان آب‌نبات‌چوبی خودمان است.حالا اگر گفتيد اين عبارت که معنی کلمه به کلمه آن می شود بانوی آب‌نبات چوبی يعنی چه؟







 


بانوی آب نبات چوبی در واقع به خانمی می گويند که شغلش متوقف کردن ماشين ها  است تا بچه ها بتوانند به راحتی از خيابان عبور کنند.نشان توقف که به همين منظور در دست دارد شکل يک آب‌نبات چوبی بزرگ است.اين عبارت را انگليسی زبان های بريتانيا به‌کار می برند.


به آقايی هم که اين شغل را داشته باشد می گويند:Lollipop Man


 

مریم مومنی | ۸:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(3)



جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۸۴

آن ها و اين ها

بالا بروم، پايين بروم، خواب هايم پر از آن هاست.شب ها نوبت آن هاست که به خوابم بيايند.روز ها نه.روزها به اين ها تعلق دارد.


شب ها دور هم جمع می شويم.می خنديم و گريه می کنيم.من باآنها  از پشت بوته های رز دست می دهم و صبح که می شود همه همه شان می روند.حتی يک لنگه دستکش يا دستمال گلدوزی شده و يا پاک کن کوچک هم جا نمی گذارند.يک نشانه که بشود در دست گرفت و بو کرد و اشک ريخت.


صبح ها اين ها می آيند.اين ها که می آيند مجبور می شوم واقعی باشم.خنده و گريه خيلی در کار نيست.يعنی چرا هست اما جوری نيست که شب ها دلم برايش تنگ شود.اين ها که می آيند خيلی کاری به کارت ندارند.در کنارشان هستی .روبرويشان نه.


روزها دلم برای آنها تنگ می شود.آن قدر که می خواهم زود شب شود و دوباره با آن ها باشم.ولی تا شب بشود خيلی مانده.مجبورم منطقی باشم.به کارهايم برسم.غذا بپزم و خودم را با کلمات مشغول کنم.کلمات و تصاوير آن قدر قوی هستند که بتوانند حواسم را دست کم تا مدتی پرت کنند.اما بعد که حوصله ام از دستشان سر برود باز می مانم من و آنها.


 

مریم مومنی | ۸:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۴

صدای ناقوس کليسا از جايی

صدای ناقوس کليسا از جايی آن دور ها می آيد.دارم روی مانيتور کلمه ها را جابه جا می کنم و متنم را شکل می دهم.مرحله آخر است تقريبا.يعنی ويرايش نهايی.از آن حالت وحشتناک چند روز پيش که اصلا نمی دانستم چه بايد بنويسم در آمده.يک طرح کلی ريختم برايش.کمی اينترنت را بالا و پايين کردم.يک سری لغت های جديد مربوط به موضوع را ياد گرفتم و بعد چند جمله کليدی متنم را نوشتم.فکر کردم.کمی ديگر خواندم و دوباره بين اين چند جمله کليدی را با جمله های موجز تر و گاه موشکافانه تر پر کردم.همين جور آرام آرام شکلش دادم.مثل کوزه گری که اول يک کپه گل می گذارد روی چرخ کوزه گری اش .کمی به آن زل می زند . نگاهش می کند که به کدام فرم و شکل درش آورد.گردن کشيده باشد کوزه اش يا شکم دار و چاق باشد.دسته داشته باشد يا نه.بعد آرام چرخ را می چرخاند و حوصله می کند تا خميرش شکل بگيرد.خمير شکل گرفت و حالا دارم به سرو گوشش دستی می کشم و دور و برش را صاف و صوف می کنم.


آسمان نيمه ابری است.نيمچه نسيمی هم می وزد.دخترک همسايه روبرويی رفته روی شيروانی دراز کشيده.کتاب می خواند.ابرها از بالای سرش می گذرند.


بعد از ظهر يکشنبه تعطيل کش می آيد تا طعم تلخ چای سرد شده.تا خرماهای بی مزه روی ميز.تا فيلم کسالت بار وودی آلن که همان ده دقيقه اول خاموش می کنیم تلويزيون را.تا غصه هايم موقع خواندن اين متن که قاصدک مهربان برايم فرستاده بود.تا خنده هايم موقع خواندن نوشته جديد ابراهيم نبوی.


بعد از ظهر کشدار يکشنبه را ناقوس کليسا يی در دور دست طولانی تر کرده است.


دنگگگ گ گ.دنگگگ گ گ. دنگگگ گ گ گ....


 


 

مریم مومنی | ۱۱:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۴

گفتگوی شنيدنی راديو همبستگی سوئد


به گمان من رضا قاسمی يکی از جدی ترين و پرکارترين نويسنده های ايرانی است.آدمی که هياهوی الکی ندارد، حرف های کلی نمی زند و تئوری های روشنفکرانه صادر نمی کند.رضا قاسمی به درخت پرباری می ماند که از بار دانسته هايش سر خم کرده.فروتن است ، در حال آموختن است و راکد نمانده.تجربه گر است، طنز پرداز قهاری است و در کنار گرفتاری های ديگرش، سايت ادبی دوات را يک تنه و دقيق می گرداند.از الواح شيشه ای اش بسيار آموختم و همنوايی شبانه ارکستر چوب ها را از خواندنی ترين رمان های ايرانی سال های اخير می دانم .


رضا قاسمی خوب می نويسد و خوب می خواند و مهم تر از آن خوب می انديشد.

مریم مومنی | ۱۱:۵۳ صبح | پیام ها(2)



جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۴

امروز آشيما را توی مترو

امروز آشيما را توی مترو ديدم.گوگول هفت ساله موهايش را از ته زده بود و سونيای کوچک هم با کيف صورتی دخترانه اش دل از من می برد.آشيما بی قرار و زيبا دست بچه ها را گرفته بود.از گوگول پرسيد:« می خواهيم بريم کی رو ببينيم؟ »گوگول هم جواب داد :«بابا رو». اگر بار و بنديل هايم سبک تر بود ، همان ايستگاهی که قرار بود پياده شوند، دنبالشان راه می افتادم تا آشوک را هم ببينم.



پيوست:


آشيما،آشوک، گوگول و سونيا شخصيت های دوست داشتنی رمان هم نام هستند.

مریم مومنی | ۳:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۴

اندر اخبار مطبخ

اول


در اولين المپياد آشپزی ايرانی قرار است سيصد آشپز با هم رقابت کنند.رشته های مسابقه هم اين هاست:


آش، ماهي، جوجه كباب، قورمه سبزي، پيتزا، چيز برگر، ماكاروني، چلوكباب.


حالا بماند که از کی تا حالا پيتزا، چيزبرگر و ماکارونی غذای ايرانی به حساب می آيند همين که قرار است المپياد آشپزی برگزار شود کلی هيجان دارد.اگر قرار بود من رشته های مسابقه را تعيين کنم اين جوری می نوشتم:


آش(سوپ و حليم و آبگوشت را هم شامل می شود)،  انواع پلو،  خورش(ت؟)، کباب، کوفته، دلمه، کوکو،  سالاد و اردوور


دوم


خبر بعدی درباره اولين جشنواره آش ايرانی است.توی سايتشان می توانيد طرز طبخ انواع آش ها(البته فقط چند استان) را بخوانيد.فقط کاش کمی دقيق تر و پرحوصله تر می نوشتند و عکس آش ها را هم می انداختند .


سوم


خواندن خبرهايی از اين نوع که فقط مختص خودمان و فرهنگ خودمان است و  مربوط به شادی هايمان و نه غصه هامان  به من اميد می دهد و شادم می کند. 


حداقلش اين است که به روی خودم نمی آورم که کودک چهارساله ای رابه طرز خيلی مضحکی آب برده و يا چند نفر به تازگی اعتصاب غذا کرده اند و يا يک عده دارند فکر می کنند که ماها هفت سال بيشتر نداريم و اسم هايمان هم هانسل و گرتل است و همه اش وعده خانه شکلاتی می دهند. 


 

مریم مومنی | ۷:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(12)



جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

بی حوصلگی، بی اشتهايی، تنبلی،

بی حوصلگی، بی اشتهايی، تنبلی، به خواب رفتن بی موقع و بيدار شدن در نيمه شب از عوارض بهار است يا پايين آمدن نسبت  گلبول های چای داغ به گلبول های قرمز و سفيد خون؟ 


 

مریم مومنی | ۳:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴

اين شعر يد اله رويايی

اين شعر يد اله رويايی بعد از مدت ها نخواندن يک شعر خوب، صبح اردی‌بهشتی ام را عطرآگين کرد.







 


 

مریم مومنی | ۱۰:۴۴ صبح |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2