May 2005 Archivesیکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
فقط من و ياهو هلپرفقط من و ياهو هلپر بيدار هستيم.من رابينسون کروزوئه هستم.ياهو هلپر قرار شده خودش را به جای جمعه جا بزند.هرچه گفتم حداقل اسمت را عوض کن قبول نکرد.می گويد فکر می کنی جمعه و فرایدی و فرايتاگ همه شون يک کلمه است؟يعنی يک حقيقتی اون بيرون وجود داره و تصويرش افتاده روی غار و ما هرکدوممون يه اسمی روش گذاشته ايم؟ مثل منگ ها نگاهش می کنم و عينکم را که ليز خورده روی بينی ،با انگشت می برم سر جايش .می گويد : خب قبول اصلا فکر کن که اين ها هرکدوم يک اسمه برای اون واقعيت اصلی.برای اون روز بهخصوص.خب چرا فکر نمی کنی که ياهو هلپر هم می تونه يه اسم ديگه تو همون رديف اسم ها باشه؟جواب می دهم:من که با اسم تو مشکلی ندارم.تو همونی هستی که قراره نقش همدم رابينسون رو بازی کنی.همونی که آخر های داستان می آيی و هيجانی به ماجرا می دهی.ياهوهلپر سرش را می خاراند.احساس می کنم کم کم دارم حوصله اش را سر می برم.شايد هم برعکس .به هر حال يکی از ما دارد حوصله اش سر می رود.به بطری های خالی نگاه می کنم که با موج بالا و پايين می روند. قرار نبود جمعه کلمه ای بتواند حرف بزند حالااين ياهو هلپر مغرور حرف که هيچ، حاضر نيست از فلسفه بافی هايش دست بردارد.اسمش را هم که نمی خواهد عوض کند.می گويم آخر دلم را به چی تو خوش کنم؟حاضر جوابی اش حرف ندارد.توی چشم هايم نگاه می کند و می گويد: به صورت گرد و نورانی ام و به لبخند بی غل و غشام. آه کوچکی می کشم.بعد می نشينم کنار ياهو هلپر و هر دو با دست هايی حايل پيشانی به دور دست ها خيره می شويم. پيوست: ياهوهلپر آخرين فرد درليست ياهو مسنجر است که هميشه چراغش روشن است .
مریم مومنی | ۲:۰۷ صبح | پیام ها(2) یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
روز اول ماه می راروز اول ماه می را اقوام سلتی با برپا کردن آتش های بزرگ به نشانه احترام به فروغ جاويدان خورشيد و آغاز بهار جشن می گرفتند. کمی بعد تر شايد چند صد سال بعد، جوانان اقوام آنگلوساکسون با جمع کردن گل و گياه های مخصوص اين روز از جنگل و تزيين کردن خانه هايشان با آنها جشن می گرفتند.به برکت طبيعت بارور و حاصلخيز و با اميد به نيک بختی و سلامت و در کنار هم بودن. از آن دوران ،جشن گرفتن اين روز ،رسم اقوام انگليسی شد و تا امروز هم ادامه دارد.از مراسم اين جشن اين بود که دور درخت کويچ سفيد حلقه می زدند و می رقصيدند.بعد ها جای اين درخت را تيرک چوبی ماه می گرفت که به May Pole معروف است و به سرش روبان های رنگی بلند و گل های جنگلی می بندند و رقصندگان با در دست گرفتن روبان ها به دور تيرک می چرخند. در دوران معاصر اقوام ايرانی جلای وطن کرده مقيم وين اين روز را با انجام کارهای عقب افتاده ای که در طول هفته انجام نداده اند و حالا تلنبار شده برای يکشنبه تعطيل ، جشن می گيرند.
مریم مومنی | ۱۱:۲۲ صبح | پیام ها(1) دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۴
اين دختر همسايه روبرويیمان است.تازگیاين دختر همسايه روبرويیمان است.تازگی ها موقع غروب که می شود می رود بالای شيروانی شان ، لم می دهد و کتاب می خواند.يک جور سبک بالی توی اين رفتار هست که من را سحر می کند.مجبورم می کند که به جای شستن ظرف ها و يا سرو کله زدن با متن های مختلف درسی ، بروم و به خواندن در جستجوی زمان از دست رفته ادامه بدهم.وسط جلد اول هستم.عجله ای هم ندارم که زود تمام شود.يک جور هايی حتی دلم می خواهد کش بيايد خواندنش.خود پروست حدود سيزده سال طول کشيد تا آن را تمام کرد.فکر می کنم نشسته و ذره ذره نوشته.در جستجوی زمان از دست رفته، کتاب آرامش من است.از جمله جمله اش می توانم لذت ببرم و غرق روياهای بی پايان و زيبايی های ناب آن بشوم.درست مثل لحظه ای که فنجان چای معطر در دستم است و مزه مزه می کنمش.غرق در لذت ناب آن لحظه می شوم و آن لحظه خودش را در ذهن و زمان های گم شده و يا از دست رفته ام تکرار می کند.درست مثل خود پروست وقتی که مزه کلوچه خيسيده در چای يا زيزفون ، او را غرق در شادمانی دل انگيزی می کند که ريشه در خاطراتش دارد.
مریم مومنی | ۱۰:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴
يکی از راه ها برای تحمليکی از راه ها برای تحمل زندگی، غرق شدن درادبيات است: انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن. «فلوبر» اين جمله فلوبر را سال ها پيش بر تکه کاغذ کوچکی نوشته بودم و چسبانده بودم به ديوارک کتابخانه ام.تکه کاغذ بعدها موقع بسته بندی و گذاشتن وسايلمان توی جعبه ها و کارتن ها، گم شد.الان دلم هوايش را کرده.آن تکه کاغذ عزيز برای من فقط يک تکه کاغذ نبود، خواندنش و نگاه کردن به آن ،جای يک نخ سيگار و يا قرص های آرامش بخش و يا نمی دانم مديتيشن و يوگا و هر چه از اين دست را می گرفت.
مریم مومنی | ۰:۲۷ صبح | پیام ها(3) جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
همين الان درشکه عروس وهمين الان درشکه عروس و دامادی از خيابان فرعی ما گذشت.تلق تلق سم ضربه اسب ها روی آسفالت خيس از باران امروز، آن قدر هيجان انگيز و گوشنواز بود که درحين هجوم آوردن برای ديدن نوستالژی عبور کننده از زيرپنجره مرتفع خانه مان ،دچار کشيدگی عضلات شانه و گردن شدم.
مریم مومنی | ۳:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
اين نوشته را آرش اخوتاين نوشته را آرش اخوت ششم آوريل امسال نوشته.با ياد مادرش.امروز خيلی اتفاقی وبلاگش را می خواندم که اين نوشته ميخکوبم کرد: «بابا می گفتند گاهی بودن، آمدن و رفتن کسی را در خانه احساس می کنند. گاهی چیزی جابهجا شده است یا چیزی جاییست که مطمئناند خودشان آنجا نگذاشتهاند یا حتا چیزی را جایی می یابند که میدانند هیچوقت در خانه نبوده است. چند روز پیش به من تلفن کردند و گفتند: تو آمده بودی خانه؟ گفتم: نه. گفتند: دیروز عصر که به خانه رفتم، یک نارنج نصف شده روی کابینت آشپزخانه بود. نصفیش خورده شده بود و فقط پوستش بود و نصفیش، تفالهی بی آب بود مریم مومنی | ۴:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴
اپراسه ساعت توی صف بوديم برای قسمت ارزان و ايستاده اپرا.بليت که خريديم ،به صف شديم و رفتيم جا گرفتيم.همه که جا شدند، گفتند تکه نخی و يا دستمالی به ميله ها گره بزنیم تا جايمان محفوظ بماند(بليت ها شماره نداشت).نخ هارا گره زديم .بعد رفتيم بيرون ، قهوه خورديم و راهپيمايی کمونيست ها را ديديم که تی شرت ضد امپرياليست می فروختند و شب نامه پخش می کردند.باران گرفت.برگشتيم توی سالن.رفتيم سر جايمان بايستيم که ديديم ای دل غافل ! زوج جوانی نخ هايمان را پاره کرده اند و مشعوف و خندان سرجايمان ايستاده اند.گفتيم اينجا جای ما بود.گفتند نه نبود .کمی بر و بر نگاهشان کرديم.بعد دوتا از هم وطن های خودشان شروع کردند به جرو بحث کردن با آنها که اينها (يعنی ما )راست می گويند.ما هم سرمان را تند تند تکان می داديم و تاييد می کرديم.زوج جوان لجباز از جايشان تکان نمی خوردند.خانم و آقای اتريشی صدايشان را بالا بردند و زوج جوان را تهديد کردند.آقای اتريشی می گفت صد سال است که اين قانون در اپرای ما در حال اجراست و ما اجازه نمی دهيم که شماها يک شبه آن را فاقد اعتبار کنيد.زوج جوان دندان هايشان را به هم فشار دادند و نگاه خشنی به ما انداختند.آقا و خانم اتريشی داد زدند اگر نرويد پليس را صدا می کنيم.آن ها جم نخوردند.اتريشی های مهربان يک هو با هم داد زدند :پليس !پليس! پرده روی سن داشت آرام بالا می رفت.مامور انتظامات سالن آمد و زوج جوان را به زور بيرون برد.ما هم رفتيم سر جايمان ايستاديم و ذوق زده از آنچه که ديده بوديم، به صحنه نمايش چشم دوختيم.
مریم مومنی | ۲:۳۴ صبح | پیام ها(3) چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
معرفی فيلمقهوه و سيگار- کارگردان: جيم جارموش (۱۹۸۶-۲۰۰۳) اعداد داخل پرانتز سال شروع و پايان فيلم را نشان می دهند.
وين نشينان عزيز هفته فيلم جيم جارموش را از دست ندهيد. تهران نشينان عزيز کتاب گفتگو با جيم جارموش همين بغل گوشتان توی نمايشگاه کتاب در حال پخش است.به نظر کتاب جالبی می رسد از دور.بخريد و بخوانيد و بعدبگوييد که از نزديک هم خوب است يا نه.
مریم مومنی | ۳:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
جروبحث خانوادگی(من با من)کامپيوتر را خاموش کن اگر نمیشود ،کابل اينترنت را بکش، اگر باز هم نمی شود، حداقل به سايت های خبری اکتفا کن.وبلاگ نخوان.سراغ اورکات و آن يکی سايت جنگیيه(قزاق؟) نرو.اگر همه اين کارها را کردی تو را به جان گلدان قرمز خانه ات وبلاگ خودت را باز نکن.اگر اين يکی هم نمی شود، سراغ آن نشان آبی کوچک(ندستات؟) نرو.نرو.نرو. مثل بچه آدم برو سراغ آن جزوه بنفش رنگ که تا به حال لايش را هم باز نکرده ای.برو تمرين آن يکی درس را انجام بده.هنوز سه تا کتاب مانده با يک سری متن سخت آخر جزوه آبی رنگ که نخوانده ای.سر يکی از کلاس های تمرين هم که تا به حال پايت را نگذاشته ای.وقتی نمانده.آهای با تو هستم.اردیبهشت است که باشد.به جای غرق شدن در رويا از فرط زيبايی متن شکسپير(رويای نيمه شب تابستان) ،برو تفيسر ها و نقد های مربوطه را بخوان.سر امتحان نمی پرسند که شما چقدر برای اين متن غش و ضعف کرده ايد.بايد بتوانی خيلی اديبانه و مستند راجع به آن بنويسی و نظر دهی.بجنب.يک ماه و يک هفته مثل برق می گذرد.اپرا و جيم جارموش را فراموش کن.اين جا مثل ايران نيست که يک هفته برای امتحان ها وقت داشته باشی و آن يک هفته بشوی روح سرگردان يک بولدوزر که کتاب ها را می تواند در طول بيست و چهار ساعت (با احتساب بيدار ماندن های شبانه) بخواند و مساله حل کند.اينجا از آن خبرها نيست.از همين الان شروع کن.شروع کن.شروع کن. من از من فرار می کند.گوش هايش را می گيرد که ديگر غرغر های من را نشنود.دلش شور می زند، من کمی قصد دارد جدی بشود.(کدام من؟) مریم مومنی | ۱۱:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(6) یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
هدفونوقتی هدفون به گوش داری بايد يک جمله را دوسه بار بگويم تا متوجه بشوی. هدفون تو را به دنيای ديگری می برد که من سهم کوچکی از آن دارم: گاهگاهی شعر خوانی تو با موسيقیای که نمی شنوم، متن وجود ندارد؛ چند واژه است فقط. وسری که با حس موسيقی درون گوش هايت تکان می خورد.پلک هايی بسته و لبخندی رضايت بخش. راه می رويم.جمله ای می گويم.عبارتی خنده دار.نگاهت می کنم که لبخندت را ببينم.می بينم.آن جا گوشه لبت نشسته.اما..صبر کن....چرا لبخندت تمام نمی شود؟ آه سيم هدفون را ديدم.تو اصلا نشنيده ای. راه حلی دارم: يک سيم در گوش من ،يک سيم در گوش تو.کمی پيش می رويم.با تکان کوچکی سيم ها می افتند.يادم نبود که سرعت قدم هایمان يکنواخت نيست. راه حل ديگری هم هست :من هم هدفون به گوش داشته باشم.هدفون شخصی خودم را.اما اين يکی هم شکست می خورد.گوش هايم.گوش هايم دارند خفه می شوند. چرا حس می کنم توی اين نوشته رگه هايی از خود خواهی من ريشه دوانده؟ تو به خاطر من است که صدای موسيقی را بلند نکرده ای.وگرنه چه کسی است که دلش نخواهد موسيقی از در و ديوار خانه اش ببارد؟و اکتفا کند به يک جفت سيم؟چقدر حق اعتراض و يا حتی شکايت دارم؟ فکر می کنی بتوانم به لبخند رضايت بخشت که از جادوی سيم ها بر می آيد قناعت کنم؟
مریم مومنی | ۳:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(2) یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
بله نيوشا جان.ما هم فليکر!امان از رفيق باب.امان! مریم مومنی | ۵:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
چند روز پيش ديدم سبدچند روز پيش ديدم سبد ميوه روی ميز به حال بدی افتاده.ميوه ها داشتند نفس های آخرشان را می کشيدند و از فردايش قرار بود شروع کنند به فاسد شدن.من هم حوصله خوردنشان را نداشتم، رغبتی هم برنمی انگيختند با آن پوست های پلاسيده شان.کمی فکر کردم* و قابلمه کوچکی را از آب و کمی شکر پر کردم .پوست ميوه ها را گرفتم و تا آب و شکر بجوشد و غليظ شود آن ها را برش های مقطعی نازک دادم(خيلی مهندسی شد!). بعددستمال پارچه ای تميزی پهن کردم روی چند ورق روزنامه و ميوه های خيس شده در شيره را مرتب چيدم رويشان. تا چند روز ديگر آجيل ميوه مان حاضر است.عذاب وجدان من هم از اسراف تبديل شده به انتظاری کوچک و شادی بخش. *پيوست:امتياز تجاری يا پتنت اين کار متعلق به مادربزرگ های ايرانی است.محصولات مشابه:لواشک، آلبالو و انجير و توت خشک، انواع برگه هلو و زردآلو. مریم مومنی | ۶:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴
ديشب با عروسک های خيمهديشب با عروسک های خيمه شببازی والس می رقصيدم امشب به ظرف های شسته شده و سکوت آشپزخانه خيره شده ام باران می بارد. مریم مومنی | ۳:۰۷ صبح | پیام ها(2) جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
لوگوی عکس هايم در سايتلوگوی عکس هايم در سايت فليکر را گذاشته ام سمت راست وبلاگ، زير لوگوی پرشين بلاگ.يک جورهايی فوتو بلاگ کوچک من است.چون آخرين عکسی را که گرفته ام نشان می دهد و می توانيد با کليک روی آن ،خود عکس را در اندازه بزرگ ببينيد. فليکر سايت خيلی جالبی است.اگر دوربين ديجيتال داريد حتما عضو اين سايت بشويد و آلبوم عکس هايتان را به همراه ديگران تماشا کنيد.می توانيد برای عکس هايتان توضيح بنويسيد و آن ها را در گروه های مختلف قرار دهيد ، راجع به عکس هايی که بقيه می گيرند نظر دهيد و نظر بقيه را در مورد عکس هايتان بخوانيد.خيلی از افرادی که در فليکر هستند عکاس حرفه ای نيستند و لحظه های معمولی زندگی شان را به تصوير می کشند.همين است که ترس ورود به دنيای فليکر را کاهش می دهد.
عکس امروز: انتظار در ايستگاه مترو مریم مومنی | ۱۱:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(4) سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۸۴
دوشنبهظهر: نصف راه را دويده ام با اين حال کمی دير می رسم، کلاس شلوغ است.مجبورم صندلی اضافی بياورم و خودم را گوشه ای جا دهم.تقسيم می شويم به گروه های سه نفری برای بحث کردن راجع به متون.دختر کناری من نيمچه لبخندی به لب دارد.آن يکی اما زورش می آيد نگاهم کند چه برسد به حرف زدن.يکی دوبار نظرم را می گويم.هر دو بار هم درست است.با اين حال فرقی به حال کسی نمی کند.ترجيح داده اند ناديدهام بگيرند. بعد از ظهر: نشسته ايم روی نيمکتیدر حياط دانشگاه.هوا گرم است و شرجی.پشت سرمان يکی دو نفر با مايو دراز کشيده اند روی چمنها و آفتاب می گيرند.کتاب می خوانند و آب ميوه می نوشند.ما هم آسودهايم روی اين نيمکت.کمی گفت و گو.خنده و سرخوشی.وعده به کتابخانه. بعد از بعداز ظهر: استاد بلايی سر عينکش آورده و بدون عينک هم خوب نمی بيند.چشم هايش را تنگ میکند گاهی.پيتر دوسه صندلی آن طرف تر نشسته.پنج دقيقه تنفس می دهد استاد.تنفس ؟ اين کلمه دارد ريشخند می زند.در واقع پنج دقيقه دود است.می گويد به اندازه دود کردن نصف سيگار برويد و زود برگرديد.پيتر برايم توضيح می دهد که دورهاش تمام شده و دارد يک سری مفاهيم پايه را حفظ می کند.من هنوز شروع هم نکرده ام. عصر: سيليری گاسه، شماره بيست و چهار.در را باز می کنيم.آدرس همين است اما شماره واحد را نمی دانيم.زنگ می زنم.پيغام گير پيغام می خواهد.قطع می کنم و دوباره.بالا می رويم.پايين می آييم. بيرون خانه می مانيم و ته کوچه را نگاه می کنيم.قال گذاشتن را همين جوری می نويسند ،نه؟ بعد از عصر: در راه برگشت به خانه.منتظريم چراغ عابرسبز شود.بادمثل اسب سرکشی ناگهان بر دوپا بلند می شود .گرد و خاک و قاصدک های نصفهنيمه را به هوا بلند می کند.ازقاصدک نه اما از گرد و خاک بی نصيب نمی مانم.چشم هايم می سوزد.رعد و برق می زند.ترن شلوغ است.سوار می شويم.پشت سر دختری صورتی و معشوقش می نشينيم.رگبار است.می بارد.سيل آسا می بارد.دخترصورتی سرش را پشت پسر پنهان می کند، بوسه اش را هم.پياده می شويم و چترم را چهار دستی می گيريم که باد نبردش و باران خيسمان نکند.تا در خانه می دويم.می خنديم.خيس شده ايم. شب: کتاب را باز می کنم.شخصيت های نمايشنامه در چند صفحه اول به طور صعودی تعدادشان زياد می شود.گيج شده ام.دوباره برمی گردم صفحه اول.اين جوری نمی شود .بايد ليستی از اسم ها و نقششان بنويسم.قلم و کاغذ برمی دارم.چشم هايم هنوز می سوزد.کتاب صد صفحه است.صفحه سيزدهم باز می ماند و به چهارده نمی رسد.مداد و پاککن هم رويش.من کجا هستم؟ جلوی آينه.مشغول کشف گرد و خاک در چشم های مبارک. بعد از شب: بعد از شب ندارد ديگر.دوشنبه تمام شد.
مریم مومنی | ۲:۱۳ صبح | پیام ها(6) پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۴
اين خانه جديد رااين خانه جديد را مديون لطف ايمان عزيز هستم. از امضای قول نامه و قرارداد هاست و دومين تا طراحی و رنگ های آرامش بخش و انتقال محتويات خانه سبز به خانه آبی. خيلی ازش ممنونم . مریم مومنی | ۷:۴۳ صبح | پیام ها(10) جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴
حقيقت بعضی ها از کنارحقيقت بعضی ها از کنار حقيقت می گذرند، بعضی به آن لبخند می زنند، بعضی ها رويش پارچه مشکی می اندازند،بعضی ها آن را در قفس می اندازند،بعضی ها در غذايش سيانور مي ريزند ،بعضی ها آن را عوضی می گيرند، بعضی ها آن را می دزدند، بعضی ها بعد از ديدن حقيقت کور می شوند، بعضی ها آن را نمی بينند، بعضی ها زبانشان بند می آيد، عده ای آن را از دنيای روز به دنيای شب می برند: رويا و يا کابوس.بعضی ها عاشق حقيقت می شوند، بعضی ها قيافه شان را عوض می کنند تا حقيقت نشناسدشان.بعضی ها زنده يا مرده اش را می خواهند و برای سرش قيمت تعيين می کنند، عده ای فراموشش می کنند، عده ای آن را حراج می کنند ، بعضی ها می خرند ، بعضی ها هم قلابی اش گيرشان می آيدو... داستان اين بعضی ها را می توانم همين طور ادامه بدهم.نقطه پايان ندارد. می ماند داستان اکبر گنجی و عده کمی که با حقيقت خيلی جدی برخورند می کنند و شوخی سرشان نمی شود.شايد آن قدر تعدادشان کم باشد که هنگام دسته بندی آدم ها به جای قرار دادنشان در گروهی خاص ترجيح بدهم آن ها را استثنا های بشری بنامم:آدم هايی که به خاطر حقيقت جان می دهند. اين گونههای نادر بشری ، خود ،حقيقتی هستند موجود.حقيقتی که بعضی ها از کنار آن می گذرند، بعضی ها به آن لبخند می زنند، بعضی ها رويش پارچه مشکی می اندازند،بعضی ها... مریم مومنی | ۴:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(3) شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
لورای عزيز، شش سال میلورای عزيز، شش سال می گذرد از ششم خرداد هفتاد و هشت.از روزی که ديگر مرده بودی همچون تمامی مردگان زمين . نه. مرثيه نمی خوانم.منطقی هستم.نه اشک می ريزم.و نه ماتم می گيرم.خيلی خيلی منطقی. شب دم کرده وين از پنجره باز به اتاق ريخته است.شمع روشن کرده ام .خوابم نمی برد.شب از نيمه هم گذشته است.برای چه اين ها را می می نويسم؟ برای چه کسی؟ برای تو يا برای ديگران؟حرف هايم به هذيان می مانند.شب پره کوچکی آمده و دور اين شمع ها می چرخد. امشب موقع برگشتن به خانه به دلم شور افتاده بود.تراموای خلوت شبانه و مست هايی که اشتباه سوار آن شده بودند و صندوق پست که پر از کاغذ های تبليغاتی و قبض ماهانه تلفن بود ،مرا بيقرار کرده بودند.خنده دار است که يک چيز معمول اضطراب بيافريند .معمول مثل روند عادی و هميشگی زندگی.می فهمی چه می گويم؟آن قدر معمولی بودند و آن قدر جزو زندگی بودند که حول و ولا به جانم ريختند.می دانی؟دلم برايت تنگ شد.انگار که يادم آمده باشد که تو در اين زندگی معمول روزمره من جايی نداري.درست به لکه نوری می مانی که از انعکاس آينه بر ديوار می افتاد.بازی کودکی من.آينه دار ، آن را می چرخاند و با اندک چرخشی لکه نور روی ديوار جابجا می شد.ما بچه ها دنبال لکه می دويديم و با دست های کوچکمان آن را می گرفتيم.حبسش می کرديم.غافل از اينکه لکه نورانی به چنگ نمی آمد. می گريخت و شانه خالی می کرد.حبس نور به حبس تو می ماند.تو در رويای من به بودن خويش ادامه می دهی .بلور می شوی.می خندی و بالای سرم به پرواز در می آيی .اما لحظه ای که تو را می گيرم چون نسيمی از من می گريزی .من بيدار می شوم.سقف اتاق را می بينم و سعی می کنم تا جايی که بشود يادم بيايد که چه ديده ام.فکر کنم به اين که در خواب به من چه گفته ای و يا لباست چه رنگی بوده و شاد بوده ای يا غمگين. کاش می توانستم از تو بيشتر بنويسم.قصه تو را برای آنها که نمی شناسندت بگويم.اما بعد از آن چه؟تو که ديگر نيستی و چه کسی است که اين روزها حال و حوصله قصه داشته باشد.برايت آرامش هم نمی توانم بخرم.راستش اهلش نيستم که خرمايی با مغز گردو و پودر نارگيل خير کنم و ديگران را مجبور کنم که در عوض برايت آرامش بفرستند.تجارتی است که از آن بيزارم.برای تو در هر صورت فرقی نمی کند.آن هايی که می شناسندت بی شک دوستت دارند و همين بس است که در يادهايشان به حيات خود ادامه می دهی. شب دم کرده ماه می پر از بوی گل است.خوابم گرفته.شمع ها را خاموش می کنم.پنجره را اما نمی بندم.اميد کوچکی هم دارم به اين که امشب به خوابم بيايی.اگر سرت شلوغ است و کار به سرت ريخته ، خودت را اذيت نکن.من را که می شناسی.عجله ای ندارم.منتظر می مانم. مريم. پيوست: به ياد لورا مفتون.دوستی که چه زود از دست دادمش.از دست داديماش. مریم مومنی | ۲:۲۸ صبح | پیام ها(12) ![]() |
|