September 2005 Archives



سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۴

یخ

رفته بوديم مهمانی ، منزل يک آقای دکتر.برايمان شربت آوردند.تشنه ام بود تا آخرش را خوردم.بعد شروع کردم با يخ های خرد توی ليوان بازی کردن.يخ ها آب شده بودند و کوچک بودند.يکی يکی می خوردمشان.صحبت مهمان ها هنوز گل نينداخته بود و دنبال موضوع می گشتند همه.يک هو آقای دکتر گفت:ميدونين ثابت شده اون هايی که يخ دوست دارند بخورند کم خونی دارند؟...

ای بابا.نگاهها روی من ميخ شده بود.اطرافيان شروع کردند به نصيحت و پند و اندرز که چی برای کم خونی خوبه و بايد چی کار کنم.

راستش مانده بودم هاج و واج . خودم هم داشت باورم می شد که کم خونی دارم!

مریم مومنی | ۷:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۴

کاترینا

اخبار شبکه سه- ساعت ده شب چهارشنبه:
(مصاحبه با يک کارشناس!)

۱- ببخشيد می تونيد راجع به توفان های آمريکا توضيح بدين؟

۲- بله توفان های آمريکا اين مدلی تشکيل ميشن ... علت تشکيل شون.....

۱- وجه تسميه اين توفان ها چيه؟

۲- اين توفان ها رو معمولا از روی اسم خانم ها نام گذاری می کنند.

۱- چه جالب. علت خاصی داره؟

۲- علتش اينه که خانم ها زود جوش می آرند و مثل توفان خشمگين ميشن.( لبخند می زند)

۱- هه هه هه

.(پايان مصاحبه)

پی نوشت:تا جايی که يادم می آيد توفان قبلی چارلی نام داشت. .این جا می توانید اسامی توفان های آمریکا را ببینید. بینشان هم اسم دختر هست و هم پسر .

مریم مومنی | ۷:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(5)



جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸۴

تاکسی نوشت ها

دارم وسایلم را جمع و جور می کنم که بروم.یک سوم بارم کتاب است. پریروز کتاب ها را چيدم روی هم و گذاشتمشان روی ترازو.تقريبا ده ،دوازده کيلويی می شوند. چندتايشان را جدا کردم که طی اين دو سه روز باقی مانده بخوانم و ديگر نبرمشان.اما فايده نداشت. از خوانده شده بعضی هايشان هم نمی شود دست کشيد.حالا به جای اين که بارم سبک بشود دارم کتاب های تکراری هم می برم.يکی از اين تکراری ها که خيلی خواندنی است، «تاکسی نوشت‌ها»ی ناصر غياثی است.اين کتاب باريک صدصفحه ای بدجوری خوب نوشته شده است.بيست و چهار تا قصه شسته رفته در مجموعه ای که انتشارات کاروان منتشر کرده چاپ شده اند. اگر پيدا کرديد حتما بخوانيد . درست يادم نيست که سر انتشار اين مجموعه بود يا متن ديگری از ناصر غياثی که جنجال حرفه ای کوچکی به پا شد.قضيه را نمی دانم.گويا بی اجازه چاپ کرده بودند متنی از او را.به هر حال فارغ از اين قيل و قال ها «تاکسی نوشت ها» از بهترين کارهای سال های اخير ادبيات ايرانی است. از دستش ندهيد.

مریم مومنی | ۹:۱۷ بعدازظهر |



یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۴

گل نیشان

کسی کردی نمی داند؟

. اين گل‌نيشان کامکارها سخت بی قرارم کرده است.

متن کردی اش را می خواهم.

 

مریم مومنی | ۰:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴

راه می روم و دعا

راه می روم و دعا به جان این سه مؤلف فرهنگ هزاره می کنم. خیلی کارم را راه می اندازد. کلی هم ازش چیز یاد می گیرم.

 

مریم مومنی | ۲:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(1)



دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴

دوشنبه

رفتم بيرون.شير و سيب و روغن زيتون و سيب زمينی خريدم.ايستگاه هندل اسکای مامور ها ايستاده بودند پايين و بليت ها را کنترل می کردند.پسره ايستاده بود بالا و سرک می کشيد که مآمورها کی می روند.رفتم ميلنيوم تاور .يه دستکش ارزون خوشگل خريدم. روی شلوار لی خانوم پشت صندوق يه سوراخ اندازه گردو بود.خانومه موهای بورش رو بسته بود از پشت .لاغر بود.بعد برگشتم ايستگاه. مامور ها هنوز بودند.منتظر تراموا بودم توی ايستگاه خودمون.يه خانوم هندی کمی پير هم بود. وسط پيشونی اش يه سری جواهرات کاشته بود.طلا هم داشت.به بينی اش هم از اون نگين ها وصل کرده بود.يه شال بزرگ راه راه انداخته بود روی شونه هاش و عين ملکه ها راه می رفت. تراموا اومد.پسر ده دوازده ساله ای يه ساک بزرگ ورزشی نو دستش بود.داشت بند ساکش رو وصل می کرد.گيره اش سفت بود.فشار می داد.صورتش سرخ می شد اما گيره وصل نمی شد. من و يه پيرزنه داشتيم نگاش می کرديم.پيرزنه لبخند می زد.توی ميدون گاه نزديک خونه هفت هشت تا پسر شونزده هفده ساله دنبال هم می دويدند .همه شون خارجی بودند.سياه پوست و ترک و اسلاو. ميدونگاه رو گذاشته بودند روی سرشون. اومدم خونه. وسايل رو جابه جا کردم.خورشيد داشت غروب می کرد. کاش حوصله داشتم برم پارک آخر کوچه کتاب بخونم.نداشتم.کتابه مونده هنوز توی کيفم.شايد فردا رفتم.

مریم مومنی | ۶:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(2)



پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۴

  به تاريخ، نه مي

 


به تاريخ، نه مي توان فخر فروخت و نه مي توان انكارش كرد.
جنگ ، بخش بزرگي از كودكي من بود.

مریم مومنی | ۷:۲۸ صبح | پیام ها(1)



جمعه ۱ مهر ۱۳۸۴

دیروز یه لیموترش رو از

دیروز یه لیموترش رو از وسط نصف کردم که آبش رو بریزم تو سالاد.هر چی منتظر شدم هسته ای توش پیدا نشد.دلم یه جورایی برای مقطوع النسل بودنش سوخت.

مریم مومنی | ۷:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴

  از دفتر خاطرات ويرجينيا

 

از دفتر خاطرات ويرجينيا وولف:

چهارشنبه ۱۲ سپتامبر ۱۹۳۴:

راجر يکشنبه درگذشت.فردا برمی خيزيم و به طور غريزی به مراسم ترحيم می رويم.احساس گيجی می کنم؛ انگار از چوب ساخته شده ام.لئونارد می گويد که زنان می گريند.اما من نمی دانم چرا -بيشتر با ونسا گريه می کنم. و بيش از آن احساس حماقت می کنم که بتوانم چيزی بنويسم.سرم سفت و سنگين است.به نظرم فقر زندگی چيزی است که حالا به سراغم آمده؛ و اين چادر سياه بر روی همه چيزها.هوا گرم است و باد می وزد....

موپاسان درباره نويسندگان می گويد:« در او ديگر هيچ گونه احساس ساده ای وجود ندارد.هرآنچه می بيند، شادی هايش، لذت ها دردهايش،نااميدی هايش، فوراْ به سوژه ای برای مشاهده تبديل می شوند.علی رغم هرچيز،علی رغم خواست خودش، قلب‌ها،چهره ها رفتارها و قصدها را تحليل می کند»

يادت می آيد پس از مرگ مادر در کنار رختخواب او بوديم و استلا پنهانی پرستار را به ما نشان داد که گريه می کرد.من که سيزده سال داشتم گفتم که او تظاهر می کند، و از اين ترسيدم که به قدر کافی احساس غم نداشته ام.می بينيد.

خلق و خوی نويسنده چنين است.

« هرگز نمی تواند مثل ديگران به سادگی صادقانه رنج ببرد، بينديشد، دوست بدارد و احساس کند، بی آنکه پس از هر شادی و هر قطره اشک ، خود را بکاود و ضميرش را بشکافد»

( یادداشت های روزانه ویرجینیاوولف ترجمه خجسته کیهان)

مریم مومنی | ۱۰:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۴ مهر ۱۳۸۴

امروز یه جایی تو

امروز یه جایی تو جنوب وین منتظر اتوبوس بودم. ایستگاه اتوبوس روی پل بزرگی بود که از زیرش قطار های سریع السیر رد می شدند.یه خانومه ایستاده بود وسط پل و داشت اون پایین رو نگاه می کرد.بفهمی نفهمی بالا تنه اش رو خم کرده بود روی نرده ها.یک لحظه نگاهش کردم ببینم قیافه اش به آدم هایی که خودشون رو از بالای پل می اندازن پایین می خوره یا نه.به گمونم می خورد. سیگار توی دستش روشن مونده بود.انگار یادش رفته بود پک بزنه بهش.از روی نیمکت ایستگاه بلند شدم و رفتم یک متر اون طرف ترش ایستادم.یه نگاهی بهم کرد.حتماً توی دلش داشت بهم فحش می داد که خلوت تنهایی اش روازش گرفته بودم.شاید یه صحنه رمانتیک از پرت کردن خودش ساخته بود تو ذهنش.توی صحنه ساختگی اش هم قرار نبوده کسی از قبل خودکشی اون رو زیر نظر داشته باشه.قرار بوده این اتفاق برای همه یه جور شوک باشه.رد نگاه خانومه رو گرفتم .زل زده بود به دو تا کارگری که داشتند یه چیزی رو اون پایین تعمیر می کردند.خانومه ژاکت هم پوشیده بود.یقه های ژاکتش رو کشید بالا و یه پک به سیگارش زد.روزنامه هم خریده بودکه دستش بود. خیالم راحت شد.به خودم گفتم:آدمی که بخواد خودکشی کنه از ترس سرماخوردن یقه ژاکتش رو بالا نمی کشه.روزنامه هم نمی خره.

اتوبوس شماره پونزده اومد،سوارشدم.

مریم مومنی | ۱۰:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴

معرفی وبلاگ: چنچنه

چنچنه در شیراز به خورده خوری گفته می شود، به این معنی که کسی مدام در" حال خوردن است مخصوصا وقتی کم می خورد ولی مدام درحال خوردن است. وقتی بچه بودم یادم می آید وقتی قبل از نهار یا شام می رفتم و یک چیزی می خوردم مادر می گفت چنچنه نکن سرمیز غذا نمی توانی غذا بخوری "
این وبلاگ از کشفیات تازه من در عالم وب گردی است.اگر مثل من یک وقت هایی
نمی دونید چه غذایی درست کنید، یه سر به اینجا بزنید. غذاهای این وبلاگ با توضیحات خوندنی آشپز که به لهجه دوست داشتنی شیرازی می نویسه، به همراه عکس و نظرات خواننده ها خیلی اشتهابرانگیزه.

 

مریم مومنی | ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴

توی اتوبوس نشستیم پشت سر

توی اتوبوس نشستیم پشت سر یه خانومه. داشتیم با هم حرف می زدیم.از سر و گردن هایی که خانومه می چرخوند حدس زدم یه چیزیشه.به حامد گفتم حتما از این هاست که از خارجی ها بدشون میاد.بعد از چند دقیقه دیدم شعاع چرخش سر و گردنش داره بیشتر و بیشتر میشه.گفتم نه بابا مریضه بیچاره.چه کار بدی کردم که راجع بهش فکر بد کردم.بعد خانومه دهنش رو باز کرد و هر چی بد و بیراه بلد بود نثارمون کرد.نثار ما خارجی ها که می بایست به قول اون می نشستیم خونه تا با راه رفتن توی فضای اتریش اونو کثیف نکنیم.می گفت حالم از همه تون به هم می خوره.از همه شما عرب ها و صرب ها.آره فکر می کنین نمی فهمم چی میگین؟ زبونتون رو خوب بلدم.من داشتم حرص می خوردم و برای حامد خیلی خلاصه می گفتم که این داره چی میگه و حامد هم میگفت ولش کن .بذار یه کم بخندیم.خانومه هی انگشتش رو می گرفت طرفمون که یعنی ... بعد هم تا ما با خودمون فارسی حرف می زدیم به آلمانی می گفت خفه شین.البته جرأت نداشت سرش رو برگردونه طرفمون اما بلند بلند بهمون فحش می داد.یه خانوم دیگه که اونم خارجی بود و یه کم جلوتر نشسته بود با عصبانیت بلند شد و رفت عقب اتوبوس. اما این زنه آتش بس نمی داد.رسیدیم آخر خط.یهو خانومه برگشت طرفمون و دستش رو دراز کرد که باهامون دست بده.بعد که دید باهاش دست نمی دیم. گفت از دست من ناراحت نشید.این ها رو فقط واسه خنده گفتم. یه شوخی بود. می فهمین منظورم رو؟همه اش شوخی بود.

از اتوبوس که پیاده شدیم حامد گفت مثل دوربین مخفی بود.گفتم آره. راست میگی.

مریم مومنی | ۳:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۸۴

ببين و بترك، كجي آبي،

ببين و بترك، كجي آبي، هفت مهره، دندان ببر، سم آهو، ناخن گرگ ، چشم باباقوري و پارچه كبود براي رفع چشم زخم همراه داشته باشند خوب است.

"كتاب فرهنگ عاميانه مردم ايران- صادق هدايت "

 


اين روزها همش بدشانسي مي آرم. ميگم ،كسي ناخن گرگ اضافي نداره؟ !

مریم مومنی | ۹:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2