October 2005 Archives



شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۴

دورتر

از وبلاگ يداله رويايي:

عباس عزيز،
اين مردمی که سفر می‌روند برای نياز به دورتر رفتن است. دورتر از اينجايی که هستيم. و اين مردمی هم که در سفر کتاب می‌برند، اينهمه مسافر، با اينهمه کتاب‌های نخوانده در چمدان، برای آن است که کتاب، سفرشان را دورتر می‌برد.
من البته هنوز نتوانسته‌ام اين را بفهمم که چطور می‌شود هم توريست بود و هم خواننده‌ی کتاب. ولی اگر خودم را در جلد گيل گمش، يا اوليس، يا گاليور بگذارم، يعنی در جلد ديدن، خود سفر يک خوانش می‌شود، و کتابِ توی چمدان يک بالش، برای خواب. مثل خواب بزرگِ حلاج بر بالشی سنگی، که بر آن می‌خوانيم: آن‌که بلا را با خود دارد کتاب را با خود دارد. (کتاب هفتاد سنگ قبر)
در يکی از سواحل سوماترا کتاب‌های پراکنده‌ی بسياری را ديدم که آب نبرده بود. فکر می کنی پس کتاب‌هايی را که آب برده بود، کجا برده بود؟

تا وقت ديگر، قربانت
يکم نوامبر 2005 نهم مهرماه 84

مریم مومنی | ۱۰:۵۱ صبح | پیام ها(3)



یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۴

لاتین در دانشگاه

قبول شدن در امتحان جامع لاتين يکی از پیش شرط های ورود به مرحله دوم تحصيل در اکثر رشته های علوم انسانی اينجاست.خيلی از اتريشی ها لاتين را در مدرسه ياد می گيرند.اما آنهايی که نمی گذرانند و بسياری از خارجی ها مثل من بايد يک جوری لاتين را ياد بگيرند.حالا يا از طريق کلاس های خصوصی که آگهی های رنگ و وارنگشان روی بورد های تبليغاتی دانشگاه از سرو کول يکديگر بالا می روند و يا شرکت در واحد های فشرده آموزش لاتين در دانشگاه (دانشکده ادب شناسی کلاسيک * ) که مجانی است و معتبر تر است و از ترم زمستان شروع می شود و دوترم طول می کشد.هدف اين امتحان و اين کلاس ها هم اين است که آخر سر دانشجو بتواند متون کلاسيک لاتين را که زبان مکتوب خيلی از علوم از ادبيات و متون مذهبی گرفته تا داروشناسی و پزشکی و فلسفه بوده، بخواند و بفهمد. اين ترم من لاتين يک برداشته ام که درسی شش واحدی است و سه روز در هفته تشکيل می شود. حدود دويست نفر اين درس را گرفته اند و کلاس خيلی شلوغ است آنقدر که بچه ها روی رف های پنجره ها هم می نشينند.استاد خيلی خوبی داريم که اتريشی را واضح حرف می زند و آموزش زبان لاتين را با آموزش فرهنگ و تاريخ رم باستان مخلوط کرده است و همين باعث شده که سختی قواعد اين زبان آن قدر ها به چشم نيايد.امتحان آخر اين دوره هم درواقع ترجمه متون لاتين به آلمانی است و اين يعنی اينکه من بايد هم لاتين ياد بگيرم و هم آلمانی ام را پيش ببرم و هم فن ترجمه از لاتين به آلمانی را بياموزم.

 

*: Klassische Philologie

مریم مومنی | ۸:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(9)



سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴

نمی دانم این کابوس هایم

نمی دانم این کابوس هایم از کدام قسمت نا آرام ناخودآگاهم می آیند.شب ها اکثرا کابوس می بینم.، حتی اگر روز خیلی خوبی هم داشته باشم قبلش..اگر الان صد سال قبل بود همین فردا یک وقت تعبیر رویا از دکتر فروید جان که چند کوچه آن طرف تر زندگی می کند می گرفتم.شاید هم می فرستادم پیش شاگردش یونگ.
از خواب پریده ام.ساعت سه و نیم نیمه شب است.تلویزیون را روشن کردم.فکر می کنید کانال آرته برنامه اش چیست؟ یک سری آدم را لباس گوسفند پوشانده و اینها خم می شوند و مثل گوسفند ها از روی هم به نوبت می پرند.موسیقی آرامی پخش می شود و به فرانسوی و آلمانی لالایی می خوانند، اما تقریباً به تمام زبان ها شب به خیر می گویند. نشستم و کمی گوسفند شمردم.یک نفر هم از بینشان به فارسی گفت: شب به خیر.
وسط این لالایی گه گداری صدای خمیازه کشیدن هم می آید.نمی دانستم صدای خمیازه شنیدن هم مثل دیدنش مسری است.لالایی ها ادامه دارد و به بیشتر زبان ها خوانده می شود.به فارسی هم یکی لالایی می خواند.یک لالایی محلی که پر از کلمه خروس است.

مریم مومنی | ۹:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۴

این شکلک یاهومسنجر جدید که

این شکلک یاهومسنجر جدید که برای خداحافظی طراحی شده را خیلی دوست دارم.صورتک گرد و خندانی است که با خوشحالی دست تکان می دهد.خیلی بهتر از آن شکلک قدیمی است که همه به اشتباه و به اجبار برای خداحافظی کردن به کار می بردند.همان شکلک عبوس که من را یاد مردی پالتو پوش در لندن مه گرفته زمان اولیورتویست می اندازد.همان مردی که موقع خداحافظی برمی گردد و از بالای شانه اش نگاهی می اندازد.بعد دستی بالا می برد که یعنی گفتگو تمام شد.بدون هیچ امید و اندک روشنایی ای در آینده.

مریم مومنی | ۹:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۴

هنری هشتم

از تاریخ انگلستان به جز چند اسم معروف معاصر مثل چرچیل، تاچر،بلر، دیانا و پرنس چارلز و چند ملکه به نام های الیزابت و ویکتوریا چیزی نمی دانم.واحد درسی ادبیات انگلیس از رنسانس تا دوران بازگشت(Restoration) با خلاصه ای بسیار فشرده از تاریخ انگلیس و انواع هنری هایش مثل هنری پنجم و هفتم و هشتم شروع شده است.علاقمند شدم کمی تاریخ انگلیس را بخوانم.به درد دنیا و آخرت ادبی ام خیلی می خورد.... استاد داشت سر کلاس سرگذشت ادوارد ها و ریچاردها و هنری های مختلف را می گفت که رسید به هنری هشتم (1491-1547)که گویا تحصیلات بالایی داشته. فرانسه ، اسپانیایی ، ایتالیایی و لاتین را هم مسلط بوده. گفته اند که موسیقی دان خوبی بوده و در نواختن چندین ساز مختلف مهارت داشته.رقصنده ماهری بوده و در چند رشته مختلف ورزشی هم خیلی جدی فعالیت می کرده.حتی کتاب هم نوشته بوده علیه لوتر ومورد تشویق پاپ قرار گرفته بوده به خاطر این کارش.خلاصه صاحب فضل بوده اما طبع تندی هم داشته و شاید تنها خصوصیتش که من را یاد حکمرانان ایرانی می اندازد همین زن بارگی اش بوده.چهار بار ازدواج می کند و چون طلاق گرفتن در مذهب کاتولیک مجاز نبوده مجبور می شود که رابطه اش را با پاپ به هم بزند و خودش برای انگلستان جداگانه نماینده مذهب تعیین کند.دوران اصلاحات از همان زمان اوست که کم کم در انگلستان جوانه می زند و رشد می کند . ملکه الیزابت معروف ،دومین زنی که بر تخت سلطنتی بریتانیا می نشیند، دختر همین هنری هشتم است.

 

مریم مومنی | ۱۱:۱۸ بعدازظهر |



شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴

دیشب در نبود حامد برای

دیشب در نبود حامد برای خودم چارلی و کارخانه شکلات سازی را تجویز کردم به همراه چیپس تایلندی و آب میوه.فکر می کنم کلی به سینمای بورگ کینو ضرر زدم چون مجبور شدند فقط برای یک نفر که درست وسط سینما نشسته بود فیلم را نمایش دهند.
چاره ای نبود.دنیای عجیب و خلاق تیم برتون را نمی شد به زمان یا درس و کارهایم و یا دیدن رنج در فیلم های واقعی تر فروخت.

 

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(9)



چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۴

از بركت انتخاباتي كه بزودي

از بركت انتخاباتي كه بزودي برگزار مي شود و رقابت هاي حزبي ، تا حالا يك دسر شكلاتي، يك بيسكويت ويفري، يك فندك، يك شكلات تلخ، يك بسته نسكافه آماده، يك بندينك، يك سس سالاد ،يك بتري آب معدني ويك مجله به معناي واقعي زرد جلوي دانشگاه گرفته ام.
آي احزاب اتريش رقابت را شديدتر كنيد !
:)

مریم مومنی | ۵:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴

روز جمعه باراني را هيچ

روز جمعه باراني را هيچ چيزي نمي توانست بهتر از خوش اخلاقي فروشندگان ترك هانوفرماركت شاداب كند.مغازه قصابي:
آقا گوشت استيك دارين؟
نه خانم نداريم اما هفته بعد صددرصد داريم.( مدت ها بود در اين سرزمين اين جور نظر قاطعانه نشنيده بودم.بس كه مردم اينجا دقيق حرف مي زنند)
مغازه سبزي و ميوه فروشي هم كه آنقدر مودب و پر حوصله بودكه هر چي مي خواستم از همان جا خريدم.
مغازه خواروبار فروشي هم كه تا ازش برنج شهرزاد خريدم فهميد ايراني ام و به فارسي و آلماني درهم گفت: خيارشور يك ويك نمي خواين؟ آبلمو؟كاندوم؟
گفتم اين آخري چي بود؟
كاندوم؟ الان مي آرم.
و رفت و يك بسته گندم نشانم داد.
خنده ام گرفته بود. گفتم نه مرسي نمي خوام.
مغازه گل فروشي هم با آن قيمت هاي ارزان و گلدان هايي كه زير باران سرحال آمده بودند آنقدر چشمك مي زد كه با اين كه دستم پر بود دوتا گلدان بزرگ ازش خريدم.يك داودي بنفش و يكي ديگه كه نمي دانم اسمش چيست..

مریم مومنی | ۴:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴

تا اطلاع ثانوی خواندن کتاب

تا اطلاع ثانوی خواندن کتاب های فارسی را برای خودم ممنوع کرده ام.دلیلش هم این است که می خواهم سرعت انگلیسی خواندنم را بالا ببرم که به نسبت فارسی خواندنم پایین است.بهترین راه برای وسیع کردن گنجینه لغات هم همین است به نظرم.چون کلمات را در جای خودشان آدم یاد می گیرد یعنی در متن.کتاب های آموزش لغت هم برایم مفیدند در کنارشان به شرطی که فقط به آنها اکتفا نکنم.

مریم مومنی | ۱۱:۲۵ صبح | پیام ها(7)



شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴

حماقت


حماقتی که مثل پیچک های رونده از استخوان های ساق پای آدم بالا برود.
.
روزها جلوی پایت جفت پا بگیرد و عصرها لباس دلقک بپوشد و از پنجره تلویزیون برایت شکلک درآورد.

حماقتی که هر روز بیشتر و بیشتر خودش را تکثیر کند، در زندگی روزمره، در دهان همه بچرخد.

هدایت عزیز، این شب یکشنبه ای خوب ما را انداخته ای توی فکر قضیه خودکشی خودت و جهل و حماقت وحشتناک آن دوره ایران.راستش از آن زمان تا الان اوضاع خیلی فرقی نکرده.هنوز هم کما بیش حماقت توی این سرزمین حرف اول را می زند.تفاوتش شاید این باشد که الان احتمالا آدم های بیشتری از این قضیه آگاهند .
سرت را درد نیاورم.خیلی از این آدم ها حوصله خودکشی را ندارند چون گیرم که حالا خودشان را هم مثل تو کشتند، بعدش چی؟ آن حماقت بی پدرو مادر که هر روز داردچاق تر می شود و جای بقیه را تنگ می کند را چه کسی قرار است سر به نیست کند؟

مریم مومنی | ۸:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(12)



دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴

استاد ادبيات دوره رنسانس در

استاد ادبيات دوره رنسانس در انگلستان آن قدر سريع حرف مي زند كه هيچ راهي به جز ضبط كردن صدايش براي يادداشت برداشتن نمي ماند.امروز صبح با خودم يكي از اين به اصطلاح صداضبط كن ها را بردم كه سر كلاس روشنش كنم.صبح گذاشتمش توي جيب كيفم.نمي دانم چطوري روشن شده بود و تمام راه خانه تا دانشگاه را ضبط كرده بود. ظهر توي كتابخانه همه آن نيم ساعت را دوباره گوش دادم.صداي خودم وقتي داشتم خداحافظي مي كردم، صداي بسته شدن در، صداي راه رفتنم، صداي همهمه مردم سوار تراموا، صداي محوطه دانشگاه و حرف هاي دوستم قبل از شروع كلاس، ...
حس عجيبي موقع شنيدن اين صداها داشتم ،حس بي خبر بودن از حضور راوي خاموش و آگاهي كه گوشه اي از وجود آدم نشسته باشد و پا به پاي آدم ببيند، بشنود و نفس بكشد.
انگار خود من است كه چند اينچ آنطرف تر دارد من را روايت مي كند.

مریم مومنی | ۶:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(6)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2