November 2005 Archivesشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۴
کانتکست از نوع وحید و مجید!آن اوایل که آمذه بودیم این خانه زیر شیروانی یکبار نیمه شبی من با صدای یک نفر که به خیال من روی بام نشسته بود از خواب پریدم. صدای مرد جوانی بود که دوستش را صدا می کرد.چهار بار پشت سر هم.دوستش وحید یا مجید نام داشت که من درست نفهمیدم. با خودم فکر کردم که دزد آمده درست بالای سرمان و اگر پنجره را باز کند می تواند راحت بپرد توی اتاق. حامد را بیدار کردم و گفتم پاشو که دزد اومده و از شانس ما ایرانی هم هست طرف یا عرب. راستش مانده بودیم چه کار کنیم. اگر ایران بود که پنجره را باز می کردیم و داد می زدیم آی دزد. نمی دانستیم برویم سرایدار ساختمان را بیدار کنیم یا مستقیم زنگ بزنیم به پلیس. حالا شماره پلیس چند است و از کجا پیدا کنیم .حامد رفت سراغ اینترنت و پیدا کردن سایت پلیس اتریش، من هم برگشتم توی اتاق تا پیش روی دزدها را زیر نظر داشته باشم.انسان دوستی ام هم از طرفی گل کرده بود و با خودم فکر می کردم که اگر چراغ روشن کنم یا داد و بیداد راه بیندازم دزد فلک زده هول می کند و خودش را از شیروانی طبقه پنجم پرت می کند پایین. مریم مومنی | ۱:۴۳ صبح | پیام ها(13) دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴
اینجا یک دستگاهی دارند برایاینجا یک دستگاهی دارند برای فوت کردن برگ های خشک درخت ها که خزانشان رسیده و روی چمن ها افتاده اند.سر ظهر روشنش می کنند و یک نفر آن را مثل جارو برقی به سمت برگ ها می گیرد و همه را کپه می کند یک گوشه ای و بعد جمعشان می کند و می برد.این دستگاه صدایی دارد باورنکردنی که مثل اره برقی بلند و گوش خراش است. مریم مومنی | ۷:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴
به گزارش خبرهای تلفنی رسیدهبه گزارش خبرهای تلفنی رسیده از حامد درباره همایش اسلام در دنیای پلورالیست، تنها دو نفر از سخنرانان مهمان به زبان مادری خود حرف زدند و حرف هایشان ترجمه شد. این دو نفر همانا شیرین عبادی و سید محمد خاتمی بودند. چرا وضع انگلیسی حرف زدنمان آن قدر خراب است؟سیاست مدارانمان تا کی قرار مریم مومنی | ۹:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۴
در مطلب قبلی من بادر مطلب قبلی من با علم به اینکه مادر شاه اردن انگلیسی است گفتم که وضع اعراب از ما خیلی جلوتر است و در ارتباط برقرار کردن به زبان انگلیسی و یا فرانسوی از ما خیلی موفق ترند. حالا دلیلش می خواهد این باشد که زمانی مستعمره بوده اند و یا اینکه حاکمانشان از ممالک غربیه همسر اختیار می کنند و در نتیجه زبان مادری بچه شان و یا حکمران آینده کشورشان انگلیسی و غیره می شود، و یا اینکه بچه هایشان را می فرستند برای تحصیل به آمریکا و یا بریتانیای کبیر و یا هر علت دیگری که به ذهن من نمی رسد فعلا. مریم مومنی | ۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(6) جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
روزمرگيمردي ميان سال بالاي پل صلح ايستاده بود و قضاي حاجت مي كرد. آه دانوب. مریم مومنی | ۹:۵۰ صبح | پیام ها(2) شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۴
از صبح كه پاي متناز صبح كه پاي متن ها نشسته ام و مانيتور جلويم روشن است.سي دي صوتي مكبث را از كتابخانه امانت گرفته ام ويك چشمم به كتاب است و يك چشمم به مانيتور. سرعت پيش رفتنم با اين كتاب هاي صوتي خيلي بيشتر است.از آن گذشته لحن و آواي جمله ها هم دستم مي آيد.متن اصلي را بدون خواندن حاشيه هاي انتقادي تمام كردم.مي خواهم باز هم تا جايي كه امشب مجال دهد بخوانم. اما چشم هاي خسته ام تاب نمي آورند.نه مكبث را و نه تلويزيون ونه تا اندكي ديگر مانيتور را. مریم مومنی | ۸:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۱ آذر ۱۳۸۴
تقویم تاریخاول اون آهنگ برنامه رادیویی تقویم تاریخ رو که صبح کله سحر توی سرویس مدرسه می شنیدیم رو یادتون بیاد یک سال پیش در چنین روزی... مریم مومنی | ۸:۲۶ صبح | پیام ها(7) چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴
آن تقويم ادبيات را يادتانآن تقويم ادبيات را يادتان هست که من يک زمانی ترجمه صفحه مخصوص به آن روز
ساعدی در داستان هايش که در آغاز بيشتر تمثيلی بود و بعدها واقعگرايانه تر ،به اين واقعيت پرداخت که چگونه ساختارهای اجتماعی بر زندگی پرزحمت روزمره فرد تأثير می گذارند و چطور برخلاف ظلم رايج که خواستار نگاه داشتن فرد در جهالت است، اوبر عليه اين ساختارها طغيان می کند. ساعدی با آثار نمايشی خود که اغلب تمثيلی و نمايانگر مشکلات زمانه خود بود، سهم بزرگی در تئاتر مدرن فارسی ایفا کرد» مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(2) شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴
اول چرا وقتي صداي گرفته اش رو از گوشي تلفن شنيدم گفتم برو براي خودت سوپ درست كن و توش گوجه فرنگي زياد بريز كه هم خوش مزه بشه سوپ و هم ويتامين ث اش زياد بشه؟و بعد بهم بگه كه اين جاكه زمستون گوجه پيدا نمي شه .و بعد من يهو زبونم بند بياد وتوي دلم به خودم فحش بدهم و بگم بهش پياز هم خوبه.به جاش پياز فراوون بريز. چرا يادم رفته بود كه گوجه فرنگي هاي زمستوني تهران چه جوري اند؟ دوم سردردي كه فقط در يك نيمه سرم جولان مي ده. مریم مومنی | ۳:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(1) یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
یکشنبه 27 نوامبر
مرغ های تکه شده را شستم و گذاشتم در ظرفی، دستکش های زرد مرتکب جنایت شده اند. درشان آوردم.بعد دیدم که اگر ننویسم سنگینی اش به جانم می ماند سنگینی سلاخی روز یکشنبه.. مریم مومنی | ۱:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
پیتر شصت و پنج سالشه. از ترم قبل همزمان با من اومده دانشگاه. هر روز از صبح تا وقتی عصر چراغ های کتاب خونه خاموش بشه داره لا به لای ردیف کتاب ها می گرده و یادداشت برمی داره و یا درس می خونه. نگران درس و امتحان هاست. میگه هرچیزی رو که میخونم اگه قرار باشه حفظ کنم فردا صبح که از خواب پامی شم می بینم یادم رفته.باید دوباره بخونمش. با خنده میگه از سلول های مغزم فقط دوتا باقی مونده بعد این همه سال. منم تا میتونم ازشون کار میکشم. میره و دوباره برمیگرده. میگه اگه امتحان ها رو افتادم میرم مایورکا( جزیر ه ای تفریحی ) . رفتن به مایورکا شوخی معمول پیتر اه که من ترم قبل باورم شده بود. اما بعد فهمیدم که وضع مالی اش معمولی تر از این حرف هاست و به زبون آوردن مایورکا زیر آسمون زمستونی و خاکستری رنگ وین بهانه خوبیه برای خندیدن. مریم مومنی | ۶:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(5) ![]() |
|