December 2005 Archivesپنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴
جیمی الیور آشپزجیمی الیور پنج سال از من بزرگتره و خیلی آدم معروفیه.معروفیتش هم به خاطر روش آشپزی مخصوص خودشه که خیلی راحت و سریع آشپزی می کنه و هر آدمی رو که فکر می کنه فقط بلده نیمرو بپزه تشویق می کنه به جرأت به خرج دادن و نزدیک شدن به ماهی تابه و فر و قابلمه.من اولین بار توی کتاب فروشی های اینجا کتاب های"The naked chef " رو ديدم که درواقع لقب جیمی اولیوره و اشاره می کنه به اینکه آشپز نباید حتما یه آدم چاق باشه با پیش بند سفید و کلاه مخصوص سر آشپز بلکه میتونه یه پسر جوون و پرانرژی باشه و مدام بالا پایین بپره و خیلی سریع یه غذای خوب رو آماده کنه.طوری که واقعا قابل خوردن باشه و اشتهابرانگیز. ديدن فيلم آشپزی جيمی اليور با لهجه اساکس ( برای سانسور نشدن اينجوری نوشتم) ای اش به جز تمرين زبان انگليسی کلی ايده جديد برای آشپزی به من می دهد. خودش در زندگی نامه اش ميگه که <وقتی مدرسه ميرفته، پسر ها معتقد بودند که آشپزی يه کار دخترونه است اما اون اهميت نداده به اين حرف و واقعا آشپزی رو دوست داره>. همين علاقه اون به آشپزی رو ميشه توی صفت های مثبتی که بعد از هر ادويه و يا سبزی و يا پنير ، پشت سر هم رديف می کنه ديد. جيمی اليور به آدم ياد ميده که چطور ميوه ها و صيفی جات و سبزی و رشته و بسته های مختلف ادويه و وانيل های طبيعی رو به راحتی با هم مخلوط کنه و به اونها به چشم موجودات زنده ای نگاه کنه که واقعا دوستشون داره و از ترکيب عطر و رنگ و بوی اونها لذت ببره.
پيشنهاد: ديدن فيلم های آشپزی جيمی اليور به دوستان خارج از کشور مخصوصا آقايون مجرد توصيه ميشه مریم مومنی | ۰:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(6) سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴
امروز یک روز بارانی است که جان می دهد برای حس های مزخرفی که در حالت عادی مزخرف نیستند.مثلا این که قید کلاس های امروز را بزنم و بنشینم زیرپنجره شیب دار سقفی و قطره های باران را ببینم که خودشان را می اندازند روی شیشه و سروصدامی کنند. پیوست: سوالم جدی است .اگر جوابی به ذهنتان می رسد ممنون می شوم بنویسید.
مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(3) چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
بي تاب مي شوي وقتي خبر را مي شنوي و بي تاب تر وقتي كه هيچ كاري از دستت برنمي آيد حتي براي تسلي دادن به ديگران و بيش تر از همه خودت. همه كاري كه مي شود كرد انتظاري طولاني است براي خواندن بيشتر سايت هاي خبري و وبلاگ ها. اين جور وقت ها است كه معني حضور آدميان را در كنارت با تمام وجود مي فهمي. اين كه بتواني كلامي بشنوي ، هرچه باشد، خبر جديد تري و اينكه ديگران چه مي گويند، چه حسي دارند و هر چيز ديگري كه نشاني از حضور انساني باشد. و به اين فكر كني كه قرعه مي توانست به نام هر كس ديگري ازاهالي آن شهر نفرين شده باشد كه غبار شوم مرگ جاي گزين اكسيژن هوايش شده است.
عكس بالا عكس حسن قريب يكي از عكاسان حادثه هواپيماي ديروز است كه يك سال پيش گرفته شده.او را نمي شناختم اما چه فرقي مي كرد اگر مي شناختمش؟ خوب نگاهش كنيد، او يكي از ما بود. مریم مومنی | ۱۰:۴۲ صبح | پیام ها(4) جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
يه هفته سركلاس نرفتن و خانه نشيني و زل زدن به اينترنت و غصه خوردن بس است. گفتم: چشم. مریم مومنی | ۱۱:۵۲ صبح | پیام ها(2) دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴
گروه کتاب خوانی ما به تعداد انگشتان دست نمی رسد اعضایش . ماهی یک بار دور هم جمع می شویم و درباره کتابی که برای آن ماه مشخص کرده ایم حرف می زنیم.جلسه گروه دوشنبه اول هر ماه در کتابخانه دانشگاه تشکیل می شود و یک بقالی کوچک انگلیسی هم از حامیان گروه مطالعه ما است و با چیپس و آب میوه در این شهرآلمانی زبان از مطالعات انگلیسی حمایت می کند. من تنها دانشجوی گروه هستم و بقیه درسشان تمام شده است. دو نفر هم کتابدار داریم که تجربه زیادی دارند و ادبیات روز را دنبال می کنند و خیلی خوب نقد می کنند. ما هر ماه کتابی می خوانیم و فارغ از هرگونه کلمه عجیب و غریبی (مثل انواع ایسم ها) درباره کتاب حرف می زنیم. اینکه از کتاب خوشمان آمده یا نه و کدام شخصیت را دوست داریم و به چه علت و اینکه نویسنده چقدر در پرداخت شخصیت ها موفق بوده و درباره زبان و زمان اثر و زمان روایت و طرح داستان حرف می زنیم.طوری که هر کسی که با اصطلاح های خاص حوزه نقد بیگانه باشد هم بتواند در گفتگو شرکت کند و لذت ببرد که به گمانم خیلی ارزشمند است.این طوری است که آدم ها از ادبیات و کتاب ترسشان می ریزد و ذهنشان که از بند ایسم های مختلف رها شده می تواند خیلی معقول و آزادانه بیاندیشد.اینجا از کلی گویی خبری نیست. مغلق حرف زدن هم برای کسی اعتبار نمی آورد چون واژه ها را نمی شود ارزان خرج کرد و اگر واژه خاصی را به کار ببری باید دلیل و برهان اش را هم پشت سرش بگویی .
مریم مومنی | ۱۰:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴
بعد از مدت ها یک فیلم خیلی خوب دیدم . نمی دانم در این هیاهوی وبلاگ شهر برای کسی مهم است یا نه.تا جایی که من فهمیده ام در فضای وبلاگستان اگر نوشته ای درباره وبلاگ بنویسی از در و دیوار آدم پیدا می شود و همه وارد گود می شوند تا نظر دهندو درباره اش بنویسند . درباره حرف هایی جزیی تر که دقت ذهن بیشتری می طلبد نوشتنشان، بازخوردها جور دیگری است. سکوت. سکوتی که نمی دانم به حساب چه بگذارم.این که دیگران خوششان آمده یا برعکس بدشان آمده.حرفت را قبول دارند و چون قبول دارند سکوت می کنند و یا اصلا حوصله خواندنش را ندارند. نمی دانم. شاید انتظار بی جایی از رسانه وبلاگ دارم.از این که هر کسی فردیت خودش را به قالب متن بکشد . راستی فیلمی که دیدم یک فیلم کانادایی بود به زبان فرانسوی.محصول سال 2003.ژانر دراماتیک. هر چه وب گردی کردم نتوانستم نقد خوبی به زبان انگلیسی پیدا کنم. فرانسوی هم که نمی دانم. به هر حال اسم فیلم 20H17 RUE DARLING بود مریم مومنی | ۹:۳۱ صبح | پیام ها(7) چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴
عصر موقع برگشت به خانه سوار مترو بودم.آقای نابینایی نشسته بود روی صندلی مقابل.یک تخته شکلات بزرگ را از کیسه اش درآورد و تا آخرش را خورد.تکه تکه از شکلاتش جدامی کرد و می گذاشت دهنش .کمی گذشت.عصای سفیدش را گرفته بود دستش و تکیه داده بودش به پاهایش.از اینجا فهمیدم که نابیناست. حرکات چشم هایش البته عادی نبود اما یک جوری بود. یه وقت هایی معمولی می شد. طوری که شک می کردی به خودت که نه بابا این دارد می بیند. شاید دارد ادا در می آورد.شاید همین الان توی دلش دارد به ریشت می خندد .کمی که گذشت چشم هایش رفت بالا و سفیدی اش بیشتر از سیاهی شد.بعد دست برد سمت بینی اش و بی خیال دنیا و دیگران شروع کرد به تمیز کردن علنی بینی اش و به جای آوردن آداب گوله کردن و انداختن به زمین. لبخند می زد در همان حال. سرش را بالا برده بود و مثل کودکی می خندید.غرق عالم خودش. من از بیرون می دیدمش . شاید کور مادرزاد بود و تصویری از خودش ندیده بود. نه تصویری از خودش در ذهن داشت و نه تصویری از دیگران. شاید چون "دیدن" برایش هیچ وقت معنی نداشته این جمله هم برایش بی معنی بوده که مریم مومنی | ۱۱:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(7) یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
شب است .در سرمای شدید یکشنبه تعطیل داریم برمی گردیم خانه.سوار تراموا هستیم. جا نبود .مجبور شدیم جدا بنشینیم. ایستگاه دم خانه پیاده می شوم از در جلویی. حامد اشاره می کند که پیاده شو من ایستگاه بعد پیاده می شوم.کتاب امتحان فردایش را هم باز کرده و دارد می خواند. پیاده می شوم. .تا آخر خیابان می آیم.می رسم خانه.تقریبا یک ربع منتظر می شوم.زنگ می زنم به موبایل حامد و می گویم کجایی؟جواب می دهد تا آخر خط رفته و دارد با همان تراموا بر می گردد. می گوید: اینجا نورش خوبه( صندلی اش زیر یک تابلوی تبلیغاتی بود) خیلی هم گرم نیست که خوابم ببره. اینترنت هم نیست که وسوسه بشم بنشینم پاش. خلاصه خوب میشه درس خوند.یک دور که کتاب رو خوندم میام. مریم مومنی | ۶:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(6) دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۴
سر راهت مریم مومنی | ۳:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(7) یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
فکر کردی اگر کمی قیافه مظلوم به خودت بگیری و پشت نیمکت کلیسا سعی کنی با لهجه مسیحی(!) آواز بخوانی و بعد دعاها مثل آن ها آمین بگویی نان مقدس یا همان گوشت تن مسیح را می توانی بخوری؟ اگر فکر کردی به همین راحتی است اشتباه می کنی. نمی دانم کدام یک از مسیح های مصلوب آویزان به دیوار کلیسای ووتیو به گوش پدر مقدس خوانده بودند که این که در صف نان مقدس ایستاده مسلمان است و نه مسیحی. نوبتم که شد،کشیش از من پرسید مسیحی هستی؟ اول که سوالش را نفهمیدم همان را تکرار کردم.فکر کردم یک جور ذکر است که قبل از گرفتن نان باید بگویم. بعد پرسید کاتولیک هستی؟ گفتم نه. داشتم فکر می کردم الان دادش در می آید که ای وای روال مراسم مذهبی مان را به هم زده این بیگانه. بیندازیدش بیرون... که دیدم به جایش دست گذاشت بر پیشانی ام و چشم هایش را بست و برایم دعا کرد. مریم مومنی | ۱۱:۲۱ صبح | پیام ها(6) یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
جو زدگی عصر کریسمس و لئونارد کوهن و تنهایی و وین !
Now in Vienna there's ten pretty women ادامه ی مطلب جو زدگی عصر کریسمس و لئونارد کوهن و تنهایی و وین !" مریم مومنی | ۶:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴
مرغ های آریستوکرات!عصرجعبه تخم مرغ 6 تایی را باز کردم که دوتایشان را بپزم.نامه کوچکی در جعبه بود ازطرف مونیکا زاینر مدیر مرغ داری به این مضمون: از عصر تا حالا دارم زندگی این مرغ های آریستو کرات را تصور می کنم ! مریم مومنی | ۶:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(7) سه شنبه ۶ دی ۱۳۸۴
دیشب تلویزیون فیلم "پل های مدیسن کانتی" را پخش کرد که من ندیده بودم و به پیشنهاد قاصدک جان دیدمش.فیلم ، درام عاشقانه ای است که چهار روز غیر معمول از زندگی معمولی زنی خانه دار (مریل استریپ) را به تصویر می کشد.او عکاس مجله نشنال جئوگرافیک (کلینت ایستوود) را که می خواهد از پل مدیسن کانتی عکس بگیرد به آن جا راهنمایی می کند و ارتباط آن ها در نبود شوهر و فرزندان زن کم کم شکل می گیردو...
بازی فوق العاده مریل استریپ، موسیقی عالی در کنار سناریوی آرام و درعین حال پیش رونده فیلم ، عاشقانه ای قابل باوراز فیلمی ساخته که کلینت ایستوود کارگردان آن است. مریم مومنی | ۹:۲۶ صبح | پیام ها(2) سه شنبه ۶ دی ۱۳۸۴
نمی دانستم اشک هم غلظت متفاوت دارد. این نوع دوم را تا امشب کشف نکرده بودم. مریم مومنی | ۹:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(6) پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴
تصویر، فیلم، گزارش خبری دقیقا یعنی چه؟ منظورم تعریف علمی شان نیست.این که تو در لحظه حال آن را برای آینده ثبت می کنی.برای آینده ای که خودت حضور داری و دیگران نیز.واین راوی بودن تو در آن لحظه خاص باعث میشود که نتوانی با تمام وجود در آن حضور داشته باشی .حسی که به من هنگام دیدن فیلم مراسم خاک سپاری همسر سابق محسن مخملباف دست داد امشب با خواندن این نوشته مهدی دوباره به سراغم آمد.هرچند که تفاوتش این بود که در آن فیلم مخملباف دوربین به دست نگرفته بود و فیلم بردار فرد دیگری بود و این جا چند عکاس نتوانسته بودند دوربین هایشان را زمین بگذارند. اما در ذهنم مانده که با خودم فکر می کردم فیلم بردار چه چیز را خواسته جاودان کند در آن فیلم؟آن حزن عظیم وحشتناک چطور گریبان خودش را نگرفته بود که حاضر شده بود نقش راوی را بازی کند.و راوی مگر همانی نیست که باید در عین حضور در صحنه کمی هم از آن جدا باشد تا برای دیگران از آن بگوید؟چه رنج ای است که نتوانی دوربین را و یا قلم روایتگرت را در بهترین و یا سخت ترین لحظات از خودت جدا کنی. شب عروسی ات به جای لذت بردن از مهمانی مجبور شوی برای آیندگان به عکاس لبخند بزنی و ژست بگیری و روز عزا در پس دوربین خودت یا دیگران اشک بریزی. مریم مومنی | ۲:۰۴ صبح | پیام ها(3) جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
کتاب های شنیدنیایران که بودیم یه بار به این فکر افتادم که چه خوب می شد اگه یه انتشاراتی همت می کرد و یک سری از کتاب هاش رو به صورت صوتی عرضه می کرد.مثل نوارهای قصه کودکان یا شعرهای شاملو که به صورت صوتی موجود بود.این فکر از جمله رویاهایی بود که وقتی ساعت ها توی تاکسی، ترافیک تهران رو تحمل می کردم به سراغم میومد.وقتی که راننده رادیو رو روشن میکرد و فوتبال مثلا تراکتورسازی اراک رو با یه تیم دیگه با هیجان گوش می کردو من هم در صندلی عقب خودم رو حسابی یه گوشه جمع کرده بودم و در انتظار پایان ترافیک حواسم مدام به آقای کناری ام بود که خطایی ازهمان نوع که خودتان بهتر می دانید ازش سرنزند.البته نوارهای موسیقی جای خودش را برایم داشت.اما وقتی خسته می شدم دلم می خواست خیلی وقت ها یک اثر ادبی خوب بشنوم.یک داستان کوتاه خوب مثلا. اینجا که آمدیم دیدم این ایده مدت هاست اجرا شده و یک قسمت از کتاب فروشی ها و کتابخانه ها به کتاب های شنیداری تعلق دارد.همه مدل کتابی هم تویشان پیدا می شود.از آثار کلاسیک بگیر تا ادبیات مدرن.شعر و نمایشنامه هم که جای خود دارد.نمی دانم چرا این ایده در ایران تا به حال اجرا نشده.یادم می آید یک زمانی دولت آبادی بخش هایی از کلیدرش را خوانده بود به همراه نوای سه تار و بعدجلویش را گرفتند و نگذاشتند ادامه پیدا کند.علتش را نمی دانم.شایدیکی به گوششان زمزمه کرده بود که "تنها صداست که می ماند" و آنها هم صدا را در نطفه خفه کرده بودند. مریم مومنی | ۱۰:۰۸ صبح | پیام ها(7) جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
در وب گردی های امروز ،سایت ابوتراب خسروی نویسنده را دیدم. یک قسمت جالب آن آلبوم عکس هایش است که عکس هایش در کمال آسودگی (به اصطلاح امروزی :بی خیالی )گرفته شده و تقریبا هیچ گونه ادعای روشنفکری به جز یکی دو مورد به چشم نمی خورد. یک نمونه اش را اینجا می بینید:.
مریم مومنی | ۴:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
دیروز داشتم در هوای برفی پیاده برمی گشتم خانه.به پل صلح که رسیدم دیدم چه فضای خوبی است برای عکس گرفتن آن پایین.برف می بارید و دانوب در تضاد با سپیدی برف تیره شده بود.از پله ها رفتم پایین.کنار رودخانه .پیاده رویی آن پایین درست کرده اند درست در امتداد رودخانه و هوا که خوب باشد جماعت ورزش کار این جا می آیند و می دوند .دیروز اما کسی نبود.خلوت خلوت. آن پایین صدای ماشین هایی که از پل می گذرند هم نمی آمد.شاید به خاطر برف بود .نمی دانم.دوربین را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن.بعد رفتم زیر پل.سکوت عجیبی بود.بالای سرم را که نگاه کردم دیدم روی حاشیه زیرین پل از این سر تا آن سر پرنده ها ردیف شده اند و خیلی مرموز دارند به من نگاه می کنند.خواستم عکس بگیرم دیدم پر کشیدند و آمدند طرفم.شاید بیشتر از صد تا بودند.کبوتر ها یک طرف و مرغ های دریایی هم یک طرف.محاصره ام کردند.صحنه وحشتناکی بود.طفلکی ها فکر کرده بودند برایشان غذا آورده ام.کمی عقب عقب رفتم.آن ها در عوض آمدند جلوتر.روی زمین راه می رفتند و یک عده هم از بالا به سمتم پرواز می کردند.جای هیچکاک خالی بود فقط که نسخه دیگری از" پرندگان" اش را بسازد.یک بسته نان نیم پخت خریده بودم سر راه. سریع بازش کردم و دوتا از نان هارا انداختم برایشان و تا حواسشان پرت شد و تعداد تعقیب کننده ها کم تر شد، زدم به چاک. پ.ن: مریم مومنی | ۶:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(4) ![]() |
|